-->

عقايد خاص2 ـ تفسير ـ درس دوم: مرگ و معاد ـ حيات برزخى‏

درس دوم: مرگ و معاد ـ حيات برزخى‏


حيات برزخي مورد اختلاف بين مسلمين و وهابيون


•منشأ اختلاف در: استعانت از ارواح اولياى الهى، و استغاثه به آنان، توسل به اولياى الهى بعد از وفاتشان و ...
•تمام مسلمين بجز وهابيون قائل به حيات برزخي هستند.
•وهابيت حيات برزخي حتي براي اولياي الهي قائل نبوده و به همين دليل استعانت، استغاثه و توسل به آنان را جايز ندانسته بلكه از مظاهر بارز شرك مى‏دانند.
•زيرا معتقدند كه اوليا بعد از مرگ علم غيب ندارند و هيچ نوع تصرفى نيز نمى‏توانند داشته باشند.

 



•فتواهاى وهابيون‏

1- بن باز: «به ضرورت دين و ادله شرعى دانسته شده كه رسول خدا صلى الله عليه و آله  در هر مكانى موجود نيست و فقط جسم او در قبرش در مدينه منوره است، ولى روحش در جايگاه اعلى در بهشت است ...».«بن باز مجموع فتاوا، ج 1، ص 408»


«كثيرى از اهل سنت قائل به حيات برزخى در قبر براى امواتند، ولى اين بدان معنا نيست كه علم غيب مى‏دانند، يا از امور اهل دنيا اطلاع دارند، بلكه اين امور با مرگ از آنها منقطع گرديده است». «بن باز مجموع فتاوا، ج 1، ص 417»


«... اينكه پيامبر صلى الله عليه و آله  مى‏بيند كسى را كه بر او سلام مى‏كند اين اصل و مدركى ندارد، و در آيات و احاديث شاهدى بر آن موجود نيست».«بن باز مجموع فتاوا، ج 2، ص 765».


2- ناصرالدين البانى محدّث وهابى: «... بعد از آن كه اهميت موضوع بحث، براى تعدادى از اهل علم روشن شد، خصوصاً كسانيكه در باتلاق‏هاى جاهليت زندگى مى‏كنند، اهميت بحث در مباحثى از قبيل: استغاثه به غير خدا، استعانت از ارواح انبيا و صالحين و غير اينها، به توهّم اين كه آنان صدايشان را مى‏شنوند ... روشن مى‏شود». «نعمان آلوسى، مقدمه الآيات البيّنات فى عدم سماع الاموات».


 


دلايل متکلمين در تركيب انسان از روح و جسم‏


1- هر انسانى افعال خود را به حقيقتى به اسم «من» نسبت مى‏دهد؛ اين من، همان نفس و روح است.


2- حس مشترک انسانها اين است که شخصيتش ثابت بوده و با وجود تغييراتي که در بدن رخ مي‌دهد، شخصيت (روح و نفس) او ثابت است. (انسان خاطرات کودکي تا بزرگسالي را يکجا بالوجدان نزد خود مي‌يابد).


3- گاه انسان با غفلت از هر چيز حتّى بدن و اعضايش از خوديت خود غافل نيست، اين همان نفس و روح اوست.


•«يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ*ارْجِعِي إِلى‏ رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً*فَادْخُلِي فِي عِبادِي وَ ادْخُلِي جَنَّتِي»؛ فجر/27ـ30

 


•«فَلَوْ لا إِذا بَلَغَتِ الْحُلْقُومَ وَ أَنْتُمْ حِينَئِذٍ تَنْظُرُونَ‏»؛ «پس چگونه خواهد بود هنگامى كه جانشان به گلو رسد. و شما وقت مرگ بر بالين آن مرده حاضريد و مى‏نگريد». واقعه/83- 84.

 


استمرار حيات بعد از انتقال از دنيا


•مرگ = انتقال از حياتي به حيات ديگر

1- گرفتن نفس وقت خواب و روح وقت مرگ: «اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها وَ الَّتِي لَمْ تَمُتْ فِي مَنامِها فَيُمْسِكُ الَّتِي قَضى‏ عَلَيْهَا الْمَوْتَ وَ يُرْسِلُ الْأُخْرى‏ إِلى‏ أَجَلٍ مُسَمًّى إِنَّ فِي‏ ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ»؛«زمر: آيه 42».


•«وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ ...»؛ «آل عمران: آيه 169».
•عدم اختصاص حيات برزخي به شهدا: «وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدِّيقِينَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحِينَ وَ حَسُنَ أُولئِكَ رَفِيقاً»؛ «نساء( 4) آيه 69».

الف) اگر شهدا نزد خدا زنده‏اند و روزى مى‏خورند.


 ب) پس هر كس مطيع خدا و رسول است او نيز با شهداست، (رسول تابع دستورات رسالت خويش و جزء شهداست).


• در نتيجه: اگر شهدا نزد خدا زنده‏اند، پس اينان نيز زنده‏اند و حيات برزخى دارند.


اشکال: اينان زنده‏اند ولى در بهشت نزد خداوند متعال‌اند و از احوال دنيا بي‌اطلاعند.


جواب:


•اشاره آيات قرآن به اينکه افرادي مانند شهدا از احولات ديگران در عالم دنيا باخبرند و به آنان بشارت مي‌دهند.
•همانگونه درباره‌ بشارت شهيدان به شهداء پس از خود در آيات ذکر شده:
•«وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ*فَرِحِينَ بِما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ يَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ أَلاَّ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ».  آل عمران/169 ـ 170.



اشاره روايات:


•پيامبر صلى الله عليه و آله بعد از آن كه كشته‏هاى مشركان را در چاه بدر انداختند، بر بالاى چاه آمد و مشركان را اين گونه خطاب كرد: «هر آينه شما همسايگان بدى براى رسول خدا بوديد، او را از منزلش بيرون ساخته و از خود طرد نموديد، سپس بر ضدّ او اجتماع نموده و با او محاربه كرديد، من آنچه را كه پروردگارم وعده داده بود حقّ يافتم.» شخصى به او عرض كرد: اى رسول خدا! چگونه شما با سرهايى كه از تن جدا شده است سخن مى‏گوييد؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «به خدا سوگند! تو از آنان شنواتر نيستى ...» «صحيح بخارى، ج 5، ص 76- 77، باب قتل ابى جهل»
•انس بن مالك از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله نقل مى‏كند كه فرمود: «بنده هنگامى كه در قبرش گذارده مى‏شود و اصحابش او را ترك مى‏كنند، صداى كفش آنها را مى‏شنود ...».«همان، ج 2، ص 123، باب الميّت يسمع خفق النعال»
•متقى هندى به سند خود از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل مى‏كند كه فرمود: «هر كس وصيت نكند، به او اذن صحبت با مردگان داده نمى‏شود. گفته شد: اى رسول خدا! مردگان سخن مى‏گويند؟ فرمود: آرى، به زيارت مى‏آيند.» «كنزالعمال، ج 16، ص 619- 620، رقم 46080»


وجود ارتباط بين حيات برزخى و حيات مادّى بنابر آيات و روايات


•بين حيات برزخى و انسان در عالم برزخ با حيات مادى و انسان‏هاى زنده ارتباط برقرار است.
•انسانها وقتي در عالم مادي اموات را صدا مي‌زنند، اموات به اذن الهي پاسخ مي‌دهند.

الف) آيات:


1- خداوند متعال در مورد قوم صالح: «فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَأَصْبَحُوا فِي دارِهِمْ جاثِمِينَ فَتَوَلَّى عَنْهُمْ وَ قالَ يا قَوْمِ لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رِسالَةَ رَبِّي وَ نَصَحْتُ لَكُمْ وَ لكِنْ لا تُحِبُّونَ النَّاصِحِينَ؛ «پس زلزله‏اى بر آنان آغاز گرديد تا آن كه همه در خانه هايشان از پاى در آمدند. صالح از آنان روى گردانيد و گفت: اى قوم من از خداى خود ابلاغ رسالت كردم و شما را اندرز دادم ولكن شما ناصحان را دوست نمى‏داريد». «اعراف: 78- 79».


2- درباره قوم شعيب نيز شبيه اين گفت و گو آمده است. «اعراف: آيات 91- 93.»


 




3- وَ سْئَلْ مَنْ أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رُسُلِنا أَ جَعَلْنا مِنْ دُونِ الرَّحْمنِ آلِهَةً يُعْبَدُونَ؛ «از رسولانى كه پيش از تو فرستاديم باز پرس كه آيا ما جز خداى يكتاى مهربان خداى ديگرى را هم معبود مردم قرار داديم؟».«زخرف: 45»


4- در آياتى سلام بر انبياى گذشته كرده و مى‏فرمايد: «سَلامٌ عَلى‏ نُوحٍ فِي الْعالَمِينَ‏، سَلامٌ عَلى‏ إِبْراهِيمَ‏، سَلامٌ عَلى‏ مُوسى‏ وَ هارُونَ، سَلامٌ عَلى‏ إِلْ‏ياسِينَ‏ و سَلامٌ عَلَى الْمُرْسَلِينَ‏».


•بنابر اين بين عالم مادى و عالم برزخ ارتباط برقرار است، اموات گفته‏ها، سؤال‏ها، ... را مى‏شنوند و جواب مى‏دهند.
•شيخ محمود شلتوت: «آنچه از آثار دينى استفاده مى‏شود اينكه هنگام خروج روح از بدن، مرگ حاصل مى‏شود و او در حالى كه داراى ادراك است باقى مى‏ماند؛ كسى كه بر او درود مى‏فرستد مى‏شنود، زائرين قبرش را مى‏شناسد و لذت نعمت‏ها و درد عذاب را در عالم برزخ درك مى‏كند.» «شلتوت الفتاوى، ص 19»
•شيخ الاسلام عزّالدين بن عبدالسلام در فتاواى خود: «ظاهر اين است كه ميّت زائر خود را مى‏شناسد، زيرا ما امر شده‏ايم به سلام بر او، و شارع امر نمى‏كند به خطاب كسى كه نمى‏شنود ...». «فتاوى شيخ الاسلام عزالدين بن عبدالسلام، ص 431».



ب) روايات:


1- پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله: «هر مسلمانى بر قبر برادر مؤمنش عبور كند، در حالى كه او را در دنيا مى‏شناخته و از او سؤال كند، خداوند روحش را برمى‏انگيزد تا جواب او را بدهد.» «الروح، ص 9»


2- از پيامبر صلى الله عليه و آله به ثبوت رسيده است كه مردگان صداى كفش تشييع كنندگان را مى‏شنوند. «الروح، ص 9»


3- ابن قيّم جوزيه: «سلف بر اين مطلب اجماع كرده و به تواتر رسيده است كه شخص مرده، كسانى را كه به زيارتش مى‏آيند مى‏شناسد و از آمدنشان مسرور مى‏شود». «الروح، ص 9»


4- ابن ابى الدنيا از عايشه از رسول خدا صلى الله عليه و آله : «هر كس به زيارت قبر برادر مؤمنش رود و نزد قبرش بنشيند، مرده با او انس مى‏گيرد، و جواب سلامش را مى‏دهد تا هنگامى كه برخيزد و برود». «القبور»


5- از ابى هريره از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «هر كس بر قبر شخصى عبور كرده و بر صاحب آن درود فرستد، صاحب قبر، او را شناخته و سلامش را جواب مى‏دهد». «فيض القدير، ج 5، ص 487»


6- بيهقى از سعيد بن مسيّب: ما با على بن ابى طالب عليه السلام داخل قبرستان مدينه شديم. حضرت عليه السلام ندا داد:


•«اى اهل قبرستان! سلام و رحمت خدا بر شما باد، از خبرهاى خود بر ما مى‏گوييد يا ما شما را خبر دهيم؟
•سعيد مى‏گويد: صدايى شنيديم كه در جواب مى‏گويد: «و عليكم السلام و رحمة اللَّه و بركاته يا اميرالمؤمنين خبر ده ما را از آنچه اتفاق افتاد.
• حضرت عليه السلام فرمود: اما زنان شما به همسرى ديگران در آمدند، اموال شما تقسيم شد، و اولاد شما نيز در زمره ايتام در آمدند. ساختمانهايى كه بنا كرديد دشمنانتان در آنها ساكن شدند. اين خبرهايى است كه نزد ماست، خبرهايى كه نزد شماست چيست؟
•سعيد مى‏گويد: مرده‏اى به صدا درآمد و گفت: هر آينه كفن‏ها پاره شد، موها ريخت، پوست‏ها از بدن جدا شد، حدقه‏ها بر صورت‏ها ريخت و از بينى‏ها چرك بيرون آمد. آنچه را فرستاده بوديم يافتيم، و آنچه را به جا گذارديم خسارت ديديم ... «موسى محمّد على، حقيقة التوسل و الوسيله، ص 242».

 



•آيا مردگان زيارت افراد زنده را درك مى‏كنند؟ ابن قيم جوزيه: «همين كه كسى به زيارت ميت مى‏آيد مى‏گويند زائر؛ اين خود دليل بر اين است كه مرده زائر را مى‏شناسد، زيرا اگر او را نشناسد به زيارت كننده، زائر گفته نمى‏شود». «الروح، ص 8»

7- بخارى و مسلم: «هر گاه مرده داخل قبر گذارده شود صداى كفش‏ تشييع كنندگان را مى‏شنود».«فتح البارى، ج 3، ص 205»


8- ابو هريره: پيامبر صلى الله عليه و آله هر گاه به قبرستان مى‏رفت با اهل قبور اين چنين سخن مى‏گفت: «السلام عليكم اهل الديار من المؤمنين و المسلمين، و انّا ان شاء اللَّه بكم لاحقون، اسأل اللَّه لنا و لكم العافية». «تلخيص الحبير، ج 2، ص 137».


9- ابن عباس: «يكى از اصحاب بر سر قبرى خيمه زد، در حالى كه نمى‏دانست آن جا قبر مرده‏اى است، ناگهان صداى قرائت سوره ملك به گوش او رسيد تا اين كه سوره را ختم كرد. نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و عرض كرد: اى رسول خدا! من بر قبرى خيمه زدم، در حالى كه نمى‏دانستم قبر است، ناگهان صداى سوره ملك را از آنجا شنيدم. حضرت صلى الله عليه و آله فرمود: اين سوره مانع از عذاب و نجات دهنده انسان از عذاب قبر است». «صحيح ترمذى، كتاب فضائل القرآن».



•حيات انبياء در عالم برزخ‏

كتاب‏هاى حديثى اهل سنت


1- انس بن مالك از رسول خدا صلى الله عليه و آله: «انبيا در قبرهايشان زنده‏اند و نماز مى‏گذارند.» «مجمع الزوائد، ج 8، ص 211. فيض القدير، ج 3، ص 184. سلسلة الاحاديث الصحيحة، ح 621».


2- پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله : «علم من بعد از مرگم همانند علم من در حال حياتم است». «كنزالعمال، ج 1، ص 507، رقم 2242.»


3- امام على عليه السلام: «عربى بيابانى كنار قبر پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و عرض كرد: اى‏ رسول خدا! برايم استغفار كن. از داخل قبر سه بار صدا آمد! خداوند تو را آمرزيد». «همان، ص 506»


4- سعيد بن عبدالعزيز وقت نماز را به سبب همهمه‏اى كه از قبر پيامبر صلى الله عليه و آله مى‏شنيد، مى‏شناخت. «سنن دارمى، ج 1، ص 56- 57، رقم 93»






5- دارمى از سعيد بن مسيب: در ايام حرّه صداى اذان را در وقت‏هاى نماز از قبر رسول خدا صلى الله عليه و آله مى‏شنيدم، در حالى كه مسجد از جمعيّت خالى بود. «موسى محمّد على حقيقة التوسل و الوسيله، ص 271»


6- حافظ هيثمى به سند صحيح از ابوهريره از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله: «قسم به كسى كه جان ابى‏القاسم به دست اوست عيسى بن مريم به عنوان امام عمل كننده به قسط و حَكَمِ عادل فرود مى‏آيد؛ وصليب را مى‏شكند، خوك را مى‏كشد، اصلاح ذات البين مى‏كند، كينه و عداوت را از بين مى‏برد و مال عرضه مى‏كند، ولى كسى قبول نمى‏كند. و اگر بر قبر من عبور كند و بگويد: اى محمّد! من او را جواب گويم». «مجمع الزوائد، ج 8، ص 211».



•7- حافظ هيثمى به سند صحيح از عبداللَّه بن مسعود از پيامبر صلى الله عليه و آله: «حيات من براى شما بهتر است، حديث مى‏گوييد و حديث مى‏شنويد. و وفات من براى شما بهتر است، زيرا اعمالتان بر من عرضه مى‏شود و هر چه از اعمال خير ببينم خدا را بر آن شكر مى‏گويم، و آنچه از اعمال شرّ ببينم براى شما استغفار مى‏نمايم.» «مجمع الزوائد، ، ج 9، ص 24؛ سيوطى، الخصائص الكبرى، ج 2، ص 281»
•تمام رواياتى كه در بحث استغاثه به ارواح اولياى الهى آورده شده شاهد صدقى بر حيات برزخى است.
•به نقل از زنى هاشمى كه در مجاورت مدينه منوره ساكن بود: برخى از خدّام مرا را اذيت مى‏كردند. زن به پيامبر صلى الله عليه و آله پناه آورد. زن مى‏گويد: از داخل روضه شنيدم كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: من الگوى تو در صبرم و بايد صبر كنى. بعد از چند روز مشكل برطرف شد و آن خدمه‏ها كه مرا اذيت مى‏كردند، از دنيا رفتند. «سيوطى، الحاوى للفتاوى، ج 2، ص 261»





كرامات اوليا در عالم برزخ‏
•حاكم نيشابورى از ابن عباس: پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نشسته بود و اسماء بنت عميس در كنارش قرار داشت، ناگهان پيامبر صلى الله عليه و آله جواب سلام كسى را داد؛ حضرت صلى الله عليه و آله فرمود: اى اسماء! اين جعفر است با جبرئيل و ميكائيل كه از كنار ما عبور كرده و بر ما درود فرستادند ...» «حقيقة التوسل و الوسيله، ص 265( به نقل از حاكم)»
•قاضى سُبكى مى‏گويد: «تصرّف اوليا در زمان زندگى و مرگشان، همانا به اذن واراده و مشيت الهى است، خداوند متعال آنان را مشرّف به اين كرامت كرده و به دست و زبان آنان جارى ساخته است». «همان، ص 257»



حكم قرائت قرآن بر مردگان‏


•ابن قيم جوزيّه: «از جماعتى از سلف نقل شده كه آنان وصيّت مى‏كردند هنگام دفن كنار قبرشان قرآن بخوانند.»  الروح، ص 16- 18.
•عبداللَّه بن عمر وصيت كرد كه كنار قبرش سوره بقره بخوانند. احمد بن حنبل در ابتدا منكر اين مطلب بود، ولى از انكار خود برگشت.
•خلال نقل كرده كه پدرم وصيت كرد: هنگامى كه مردم مرا در قبر گذاردند، بگو: «بسم اللَّه و على سنّة رسول للَّه» آن گاه بر روى من خاك بريز و بر بالاى سرم سوره بقره بخوان، زيرا شنيدم كه عبداللَّه بن عمر چنين مى‏گفت.
•حسن بن صباح زعفرانى: از شافعى درباره قرائت قرآن كنار قبر مرده سؤال كردم، گفت: اشكالى ندارد.
•نسايى به سندش از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نقل مى‏كند: سوره يس را بر اموات خود بخوانيد ...».



مجاهد: «به انسان بشارت صلاح فرزندش در قبر داده مى‏شود». الروح، ص 18- 19.
ابن قيّم جوزيّه: «شاهد اين مطلب آن است كه از قديم تا كنون مردم بر مردگانشان در قبر تلقين مى‏خوانند، و اگر مردگان صداى آنان را نمى‏شنيدند و از آن نفع نمى‏بردند، اين تلقين عبث بوده و بر آن فائده‏اى مترتّب نمى‏شد».
احمد بن حنبل: او اين عمل را تحسين كرده و به آن دستور داد.
سيوطى «در اين كه آيا ثواب قرائت قرآن به مرده مى‏رسد يا خير اختلاف است؟

جمهور سلف و سه نفر از ائمه فقه قائلند به اين كه ثواب قرائت قرآن به مرده مى‏رسد، بر خلاف امام شافعى كه با اين مسئله مخالفت كرده است؛ به دليل اين كه قرآن مى‏فرمايد: وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلَّا ما سَعى‏.


جواب ديگران به اين استدلال:

1. آيه منسوخ است به «وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ اتَّبَعَتْهُمْ ذُرِّيَّتُهُمْ»؛ زيرا فرزندان به تبع پدران وارد بهشت مى‏شوند.


2. آيه مخصوصِ قوم ابراهيم و قوم موسى عليه السلام است.


3. مراد از انسان در آيه كافر است، امّا مؤمن آنچه كوشش كرده و آنچه برايش فرستاده مى‏شود، به او مى‏رسد.


4. مقصود آيه اين است: به عدالت نيست براى انسان مگر آنچه سعى و كوشش كرده، ولى ممكن است خداوند متعال از باب تفضل از راه‏هاى ديگر به مرده عنايت كند.


5. لامدر «للانسان» به معناى «عَلى‏» است، كه شامل ضرر مى‏شود نه نفع.«شفاء الصدور بشرح حال الموتى و القبور، ص 402- 406»



 



6. هرگونه تلاوت قرآن و عمل خيري که ديگران به انسان بعد از مرگش مي‌رسانند، مي‌توان جزئي از سعي و تلاش آن شخص به حساب آورد. هداياي خير ديگران براي ميت، غالباً ريشه در ايمان، کرامت، سخاوت، محبت و اخلاق خوش و ... خود شخص دارد. (ح.ا)


 





 


 


تفسير آل عمران ـ درس اول: آيات 1 تا 6

سوره آل عمران از تفاسير 


نمونه: آية الله ناصر مکارم شيرازي، ق14، (فارسي)


روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن: حسين بن علي ابوالفتوح رازي، ق6، (فارسي قديم)


تبيان: محمد بن حسن طوسي، ق5 (عربي)


مجمع البيان: فضل بن حسن طبرسي، ق6 (عربي)


کشاف: محمود زمخشري، ق 6 (عربي)


جوامع الجامع: فضل بن حسن طبرسي، ق6 (عربي)


صافي: محمد فيض کاشاني، ق 11 (عربي)


کنز الدقائق: محمد قمي مشهدي، ق 12 (عربي)


الميزان: محمد حسين طباطبايي، ق14 (عربي)


مخزن العرفان: نصرت بيگم امين، ق 14، (فارسي)


عاملي: ابراهيم عاملي، ق 14، (فارسي)


کاشف: محمد جواد مغنيه، ق 15، (عربي)


 


معرفي تفسير تفسير روض الجنان و روح الجنان


•« تفسير ابو الفتوح رازى» تاليف ابو الفتوح رازى، از متكلمان اماميه در سده ششم هجرى، تفسير شيعى به فارسى است. (متولد 470 ق در شهر رى، وفات وي 554 ق)
•تأليف: 510 تا 533 ق يا اندكى پس از آن بوده نگارش اين اثر در ميانسالى
•مقدمه‏اى كوتاه در معانى و اقسام قرآن و بحثى در معناى تفسير و تأويل و استعاذه
•آيه يا آياتى از هر سوره به ترتيب از فاتحه تا ناس را به صورت زيرنويس و لفظ به لفظ به فارسى آورده
•ذكر بخشهاى كوتاهى از آيات، به تفسير و شرح لغوى و صرفى و نحوى و فقهى و كلامى آن پرداخته
•اقوال و آراى مفسران و نحويان و لغويان و فقها و متكلمان را با استفاده از منابع متقدم ذكر كرده
•اشاره‏هاى تاريخى و قصص و حكايات و تمثيلات و مباحث فقهى
•مباحث تكرارى در آيات به موارد قبلى ارجاع شده

 


•مباحث ذوقى و ادبى و عرفانى هم بيش و كم در خلال بخشهاى تفسيرى مطرح شده
معرفي ‏ تفسير نمونه
•جمع‌آوري: آيت‏الله مكارم شيرازى و گروهى از دانشمندان حوزه علميه قم، حجج اسلام محمدرضا آشتيانى، محمدجعفر امامى، عبدالرسول حسنى، سيد حسن شجاعى، محمود عبداللهى، محسن قرائتى، محمد محمدى اشتهاردى و شهيد سيد نورالله طباطبايى‏نژاد
•27 جلد، مناسب با نيازها و پرسش‏هاى عصر، بيان پيام قرآن با زبان روز، پرهيز از مباحث فني و کلاسيک ادبي

1. بيان نكات كلى و عام در هر سوره


2. اشاره به سبك و سياق و موضوعات مهم


3. مضمون آيه پرداخته و با روش بيانى و تحليلى در تفسير


4. بيان مسايل اجتماعى و پاسخ به شبهات


 


5. تفسير علمي معاصر: انطباق آياتى كه مربوط به آفرينش انسان، حيوان و جهان طبيعت است و يا اشاره‏هايى به نظريات و اكتشافات جديد دارد.


حيات علمي آية الله مکارم شيرازي


•متولد 1345 ق، شيراز

حيات علمى‏


•آغاز دروس در حدود 14 سالگى در مدرسه« آقا باباخان» شيراز
•آغاز دروس صرف، نحو، منطق، بيان و بديع و شروع فقه و اصول و اتمام دروس مقدماتى و سطح متوسط و عالى را در مدتى نزديك به چهار سال
•در سن 18 سالگى وارد حوزه علميه قم
• قريب پنج سال از جلسات علمى و درس اساتيد بزرگ آن زمان مانند حضرت آ يت‏الله‏العظمى بروجردى و ...

 


•در سال 1369 ق، وارد حوزه علميه نجف اشرف شده و از دروس آيات عظام آقاى حكيم، آقاى خوئى، آقاى عبدالهادى شيرازى و ...
•در سن 24 سالگى به اخذ اجازه اجتهاد مطلق از محضر دو نفر از آيات بزرگ نجف
•بازگشت به ايران ماه شعبان 1370 ق
•تأليف كتاب از آغاز دوران جوانى در رشته‏هاى مختلف عقايد، معارف اسلامى، ولايت،تفسير، فقه و اصول
سوره آل عمران 

•مدني، 200 آيه
•پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله: من قرء سورة آل عمران اعطى بكلّ آية منها امانا على جسر جهنّم: «هر كس سوره آل عمران را بخواند به تعداد آيات آن، امانى بر پل دوزخ به او مى‏دهند».
•محتواى سوره:

1- شامل توحيد و صفات خداوند و معاد و معارف اسلامى


2- بخشي شامل جهاد و دستورات آن و حيات جاويدان شهيدان راه خدا، درس عبرت از  دو غزوه بدر و احد


3- برخي احكام اسلامى در زمينه لزوم وحدت مسلمين، خانه كعبه، فريضه حج، امر بمعروف و نهى از منكر، تولى و تبرى، امانت، انفاق در راه خدا، ترك دروغ، مقاومت و پايمردى در مقابل دشمن و صبر و شكيبايى در مقابل مشكلات و آزمايشهاى مختلف الهى و ذكر خداوند در هر حال


4- بخشى از تاريخ انبياء از جمله آدم و نوح و ابراهيم و موسى و عيسى و ساير انبياء عليهم السّلام و داستان مريم


شأن نزول:

•هشتاد و چند آيه از اين سوره درباره‏ فرستادگان و مسيحيان نجران
•فرستادگان شصت نفر بودند كه چهارده نفر آنان از اشراف و برجستگان نجران محسوب مى‏شدند، سه نفر از اين چهارده نفر سمت رياست داشتند و مسيحيان آن سامان در كارها و مشكلات خود به آن سه نفر مراجعه مى‏كردند.
•اين گروه شصت نفرى در لباس مردان قبيله بنى كعب به مدينه آمدند و به مسجد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله وارد شدند، موقعى كه آنها وارد مسجد شدند، هنگام نمازشان بود، طبق مراسم خود، ناقوس را نواختند و مشغول نماز شدند. پس از نماز «عاقب» و «سيد» كه اولى امير و رئيس قوم خود محسوب مى‏شد و ديگرى سرپرست تشريفات و تنظيم برنامه سفر و مورد اعتماد مسيحيان بود خدمت پيامبر رسيدند و با او آغاز سخن كردند پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به آنها پيشنهاد كرد: به آيين اسلام در آييد و در پيشگاه خداوند تسليم گرديد.


•عاقب و سيد گفتند: ما پيش از تو اسلام آورده و تسليم خداوند شده‏ايم!
•پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: شما چگونه بر آيين حق هستيد، با اينكه اعمالتان حاكى از اين است كه تسليم خداوند نيستيد، چه اينكه براى خدا فرزند قائليد و عيسى را پسر خدا مى‏دانيد، و صليب را عبادت و پرستش مى‏كنيد و گوشت خوك مى‏خوريد، با اين كه تمام اين امور مخالف آيين حق است!
•عاقب و سيد گفتند: اگر عيسى پسر خدا نيست، پس پدرش كه بوده است؟
•پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: آيا شما قبول داريد كه هر پسرى شباهتى به پدر خود دارد؟ گفتند آرى. فرمود: آيا اينطور نيست كه خداى ما به هر چيزى، احاطه دارد و قيوم است و روزى موجودات با اوست، گفتند: آرى، همين طور است، فرمود: آيا عيسى اين اوصاف را داشت، گفتند: نه.
•فرمود: آيا چنين نيست كه عيسى را مادرش مانند ساير كودكان در رحم حمل كرد، و بعد همچون مادرهاى ديگر، او را به دنيا آورد؟ و عيسى پس از ولادت، چون اطفال ديگر غذا مى‏خورد! گفتند:آرى چنين بود.
•فرمود: پس چگونه عيسى پسر خداست با اين كه هيچ گونه شباهتى به پدرش ندارد؟!
•سخن كه به اينجا رسيد، همگى خاموش شدند، در اين هنگام، هشتاد و چند آيه از اوايل اين سوره براى توضيح معارف و برنامه‏هاى اسلام نازل گرديد.


1. الم

•1ـ " الف- لام- ميم" (الم‏).
•دكتر رشاد: قرآن مجيد 114 سوره: 86 سوره در مكه نازل گرديده و 28 سوره در مدينه،
• از ميان مجموع سوره‏هاى قرآن 29 سوره است كه در آغاز آنها" حروف مقطعه" آمده است.
• حروف مقطعه نصف حروف بيست و هشت‏گانه الفباى عربى را تشكيل مى‏دهد
•حروف مقطعه«حروف نورانى»: (ا- ح- ر- س- ص- ط- ع- ق- ك- ل- م- ن- ه- ى)


2ـ اللَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّوم‏: معبودى جز خداوندِ يگانه زنده و پايدار و نگهدارنده، نيست.

•روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن: ابوالفتوح رازى، حسين بن على‏
•تاريخ وفات پديدآور: 556 ه. ق‏، زبان: فارسى‏، متون كهن‏
•مصحح: ناصح، محمدمهدى‏، مصحح: ياحقى، محمدجعفر
•موضوع: كلامى شيعى- اجتهادى- هدايتى و تربيتى- تعداد جلد: 20
•ناشر: آستان قدس رضوى، بنياد پژوهشهاى اسلامى‏
اللَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّوم‏: اللّه: مبتدا = مرفوع،  لا إِلهَ إِلَّا هُوَ: خبر،  الْحَيُّ الْقَيُّومُ‏، صفت.
3ـ نَزَّلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ وَ أَنْزَلَ التَّوْراةَ وَ الْإِنْجِيل‏
كتاب را بحق بر تو نازل كرد، كه با نشانه‏هاى كتب پيشين، منطبق است؛ و «تورات» و «انجيل» را.


•نَزَّلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِ‏
•نَزَلَ عَلَيْكَ الْكِتابُ بِالْحَقِ؛ به تخفيف: فعل لازم، کتابُ: فاعل: (کتاب «قرآن» نازل شد = خداى تعالى آيت از پس آيت و سورت از پس سورت فرستاد).
•نَزَّلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِ‏؛ نَزَّلَ: باب تفعيل: تكثير فعل، «كتاب»: قرآن. بِالْحَقِ‏، بدرستى و راستى.
•مُصَدِّقاً، به راست دارنده، حال از مفعول‏: منصوب.
•لِما بَيْنَ يَدَيْهِ‏، آن را كه پيش اوست از كتابها و پيامبران و شرايع ايشان.
•وَ أَنْزَلَ التَّوْراةَ وَ الْإِنْجِيلَ‏: «انزال» نزول دفعي: آن كتابها (تورات و انجيل) به يك بار فرود آمد.
•نَزَّلَ، «تنزيل»: نزول تدريجي: نزول قرآن
•اصل «توريت» نزد بصريان «و ورية» بوده (بر وزن فوعله) «واو» اوّل را «تا» كردند، و «يا»ى مفتوحة را «الف» كردند توراة گشت، و در كتابت‏ «يا» نوشتند، تا دانند كه اصل او «يا» بوده است.



4ـ مِنْ قَبْلُ هُدىً لِلنَّاسِ وَ أَنْزَلَ الْفُرْقانَ إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِآياتِ اللَّهِ لَهُمْ عَذابٌ شَدِيدٌ وَ اللَّهُ عَزِيزٌ ذُو انْتِقام‏

 پيش از آن، براى هدايت مردم فرستاد؛ و (نيز) كتابى كه حق را از باطل مشخّص مى‏سازد، نازل كرد؛ كسانى كه به آيات خدا كافر شدند، كيفر شديدى دارند؛ و خداوند (براى كيفرِ بدكاران و كافران لجوج،) توانا و صاحب انتقام است.


مِنْ قَبْلُ‏ هُدىً لِلنَّاسِ‏:


•«هُدىً»: صفت توريت و انجيل تثنيه نيامد، زيرا مصدر است و تثنيه و جمع ندارد.

  حال: محلا منصوب.


•«هدى»: حمل بر بيان و بر لطف.
•گفته‏اند: مصدر است به معنى اسم فاعل = هادى، كما قال تعالى: إِنْ أَصْبَحَ ماؤُكُمْ غَوْراً ...، اى غايرا.(ملک/30)

وَ أَنْزَلَ الْفُرْقانَ‏:


•«فرقان» مصدر مثل: سبحان و غفران و قربان، مراد اسم فاعل است براى مبالغه مصدر آورد، يعنى بسيار جداکننده حقّ از باطل.

•سدّى: در كلام تقديم‏ و تأخيرى هست، و انزل التورية و الانجيل و الفرقان هدى للنّاس

  «هدى» حال از هر سه كتاب.


•گفته‏اند: مراد نصرت است به فرقان، براى آن كه نصرت از آسمان آيد و بين حق و باطل، مؤمن و کافر را جدا کند.
•إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِآياتِ اللَّهِ لَهُمْ عَذابٌ شَدِيدٌ:

 تهديد خدا به کافران به عذاب سخت اگر در آيات الهي تفکر نکرده و از آن بهره‌مند نشوند.


•وَ اللَّهُ عَزِيزٌ ذُو انْتِقامٍ:

اصرار کافران بر کفر موجب عجز خدا نمي‌شود، زيرا خدا غالب است و در عقاب عجله نمي‌کند تا مردم به تکليف عمل کنند و بر اساس استحقاق، از ايشان انتقام مي‌گيرد.



نكته ‏ها از تفسير نمونه:


1-«حق»: «مطابقت و هماهنگى»


•به آنچه با واقعيت موجود تطبيق پيدا مى‏كند، حق گفته مى‏شود.
• به خداوند «حق» مى‏گويند به خاطر آن است كه ذات مقدس او بزرگ‏ترين واقعيت غير قابل انكار در عالم هستى است، (حق يعنى موضوع ثابت و پابرجايى كه باطل به آن راه ندارد).
•باء «بالحق»: مصاحبت =اى پيامبر! خداوند، قرآن را كه همراه با نشانه‏هاى واقعيت است بر تو فرو فرستاد.

2- «تورات»: عبرى «شريعت و قانون»
•در اصطلاح به كتابى گفته شده كه از طرف خداوند بر موسى بن عمران ع نازل گرديد.
•«تورات»: گاهى به مجموعه كتب «عهد عتيق» و گاهى به «اسفار پنجگانه» آن نيز گفته مى‏شود.
•مجموعه كتب يهود كه «عهد عتيق» ناميده شده، مركب از تورات و چندين كتاب ديگر مى‏باشد.
• تورات داراى پنج بخش است كه به نامهاى: سفر پيدايش، سفر خروج، سفر لاويان، سفر اعداد، و سفر تثنيه ناميده شده است، اين قسمت از كتب عهد قديم، شرح پيدايش جهان و انسان و مخلوقات ديگر و قسمتى از زندگى انبياء پيشين و موسى بن عمران و بنى اسرائيل و احكام اين آيين مى‏باشد.
•كتب ديگر اين مجموعه نوشته‏هاى مورخان بعد از موسى عليه‌السلام است که شامل شرح حالات پيامبران و ملوك و پادشاهان و اقوامى است كه بعد از موسى بن عمران به وجود آمده‏اند.





•اصل اسفار پنجگانه تورات، آسماني است و ساير کتب آسماني نيستند، (خود يهود نيز ادعاي آسماني بودن ساير بخشهاي کتاب را ندارند).
•«زبور» داوود = «مزامير» نيز  شرح مناجاتها و اندرزهاى داوود است. (آسماني نيست).
•اسفار پنجگانه تورات کنوني: قرائن نشان مى‏دهد اينها كتب آسمانى نيستند، بلكه كتابهاى تاريخى هستند كه بعد از موسى بن عمران نوشته شده است.

دلايل: شامل شرح وفات موسى عليه‌السلام و چگونگى تدفين او و پاره‏اى از حوادث بعد از وفات موسى.


•آخرين فصل سفر پنجم (سفر تثنيه) ثابت مى‏كند كه اين كتاب، بعد از وفات موسى بن عمران به نوشته شده است.
•محتويات اين كتب آميخته با خرافات فراوان و نسبتهاى ناروا به پيامبران الهى و بعضى سخنان كودكانه مى‏باشد.
•شواهد تاريخى نشان مى‏دهد كه تورات اصلى از ميان رفت و بعدا پيروان‏ موسى بن عمران، اين كتابها را به رشته تحرير در آوردند.


3- انجيل: يونانى = بشارت يا آموزش جديد


•نام كتابى است كه بر حضرت عيسى ع نازل شده است.
•قرآن هر جا كه از كتاب عيسى ع نام برده «انجيل» را به صورت مفرد آورده است، و نزول آن را از طرف خدا معرفى مى‏كند، بنابراين اناجيل بسيارى كه بين مسيحيان متداول است، حتى معروف‏ترين آنها يعنى انجيلهاى چهارگانه (لوقا، مرقس، متى و يوحنا) وحى الهى نيستند.
•خود مسيحيان نيز انكار نمى‏كنند كه انجيلهاى موجود، به دست شاگردان، يا شاگرد شاگردان حضرت مسيح ع و مدتها بعد از او نوشته شده است، منتها آنان ادعا مى‏كنند كه شاگردان مسيح، اين اناجيل را با الهام الهى نوشته‏اند.
5ـ إِنَّ اللَّهَ لا يَخْفى‏ عَلَيْهِ شَيْ‏ءٌ فِي الْأَرْضِ وَ لا فِي السَّماءِ.
«هيچ چيز در زمين و آسمان بر خدا مخفى نمى‏ماند»


•او در همه جا حاضر و ناظر است.
• به حكم اين كه وجودش نامحدود است جايى از او خالى نيست و به ما از خود ما نزديكتر است.
• بنابراين در عين اينكه مكانى ندارد به همه چيز احاطه دارد.
•اين احاطه به معنى علم و آگاهى او بر همه چيز است.



6ـ هُوَ الَّذِي يُصَوِّرُكُمْ فِي الْأَرْحامِ كَيْفَ يَشاءُ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيم‏: او كسى است كه شما را در رحمِ (مادران)، آن چنان كه مى‏خواهد تصوير مى‏كند. معبودى جز خداوندِ توانا و حكيم، نيست.

•صورت بندي انسان در شکم مادر و محيط تاريک  از امور عجيب و بديع است.
•صورت بندي در ابعاد مختلف از قبيل شکل و جنسيت و استعدادهاي مختلف و ... وجود دارد.
•بنابراين هيچ معبودي جز او شايسته‌ي پرستش نمي باشد.








 
 
 

 


تفسير آل عمران ـ درس دوم: آيات 7 تا 14



7. هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ مِنْهُ آياتٌ مُحْكَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغاءَ تَأْوِيلِهِ وَ ما يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلاَّ اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا وَ ما يَذَّكَّرُ إِلاَّ أُولُوا الْأَلْبابِ

ترجمه: او كسى است كه اين كتاب را بر تو نازل كرد، كه قسمتى از آن، آيات «محكم» است؛ كه اساس اين كتاب مى‏باشد؛ (و هر گونه پيچيدگى در آيات ديگر، با مراجعه به اينها، برطرف مى‏گردد.) و قسمتى از آن، «متشابه» است اما آنها كه در قلوبشان انحراف است، به دنبال متشابهاتند، تا فتنه‏انگيزى كنند؛ و تفسير (نادرستى) براى آن مى‏طلبند؛ در حالى كه تفسير آنها را، جز خدا و راسخان در علم، نمى‏دانند. مى‏گويند: «ما به همه آن ايمان آورديم؛ همه از طرف پروردگارِ ماست.» و جز صاحبان عقل، متذكر نمى‏شوند. (7)


شأن نزول:


•امام باقر عليه السّلام: چند نفر از يهود به اتفاق «حىّ بن اخطب» و برادرش خدمت پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله آمدند و حروف مقطعه «الم» را دستاويز خود قرار داده گفتند: طبق حساب ابجد (الف=1 و لام = 30 و ميم = 40) مى‏باشد و به اين ترتيب خبر داده‏اى كه دوران بقاى امت تو بيش از هفتاد و يك سال نيست!.
•پيامبر صلّى اللّه عليه و آله براى جلوگيرى از سوء استفاده آنها فرمود: شما چرا تنها «الم» را محاسبه كرده‏ايد مگر در قرآن‏ «المص‏ و الر» و ساير حروف مقطعه نيست، اگر اين‏ حروف اشاره به مدت بقاء امت من باشد چرا همه را محاسبه نمى‏كنيد؟! (در صورتى كه منظور از اين حروف چيز ديگرى است) سپس آيه مورد بحث نازل شد.
 

•آيات متشابه محكى است براى آزمايش افراد كه عالمان راستين و فتنه گران لجوج را از هم جدا مى‏سازد،
•آيات قرآن بر دو دسته هستند:
.1محکمات: آياتي که از لحاظ مفهوم روشن بوده و جاي انکار و توجيه ندارد.
.2متشابهات: آياتي که به دليل بالا بودن سطح مطلب درباره‌ي عوالمي که از دسترس ما بيرون است، داراي معناهايي مي‌باشند که  پي بردن به اسرار و حقيقت آنها نيازمند سرمايه خاص  علمي مي باشد. مثل: عالم غيب، رستاخيز، صفات الهي و ...
•افراد منحرف اين آيات را دستاويز قرار داده و تفسير خلاف حق ارائه کرده و ميان مردم فتنه‌انگيزي مي‌کنند و ايشان را از راه حق گمراه مي‌سازند.
•راسخان در علم اسرار اين آيات را دانسته و براي مردم تشريح مي‌کنند.
•راسخان در علم (پيامبر و ائمه) از اسرار قرآن آگاهند و ديگران به اندازه‌ي فهم خود از قرآن مي‌فهمند و مردم براي درک قرآن به دنبال معلمان الهي مي‌روند.

 



•تفسير نمونه: آية الله ناصر مکارم شيرازي

1- منظور از آيات محكم و متشابه:


• محکم: از احکام= ممنوع ساختن.
•موجودات پايدار را محکم مي‌گويند، زيرا مانع عوامل انحرافي مي‌شوند.
•سخنان قاطع که مانع از احتمال خلاف مي‌شود نيز محکم گويند.
•راغب: دانش را از اين جهت حكمت مى‏گويند كه انسان را از بديها باز مى‏دارد.

آياتٌ مُحْكَماتٌ‏: آياتى كه مفهوم آن به قدرى روشن است كه جاى بحث در آن نيست.


•قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ: اخلاص/1.  لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ‏ءٌ. شورى/11. اللَّهُ خالِقُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ . زمر/26. لِلذَّكَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَيَيْنِ‏:  نساء/11.
•و بسياري آيات مانند: عقايد و احكام و مواعظ و تواريخ.
 •متشابه: چيزي که قسمتهاي مختلف آن شبيه يکديگر باشند.
•به جملات و کلماتي که معاني آنها پيچيده است و احتمالات مختلف درباره‌ي آن داده مي‌شود، متشابه گفته مي‌شود.
•تفسير اينگونه آيات با توجه به آيات محکم روشن مي‌شود.
•آية الله مکارم: اين معنا مناسب اينجاست، زيرا افراد مغرض، آيات متشابه را دستاويز خود قرار داده و از آياتى سوء استفاده مى‏كنند كه در بدو نظر تاب تفسيرهاى متعددى دارد.
•نمونه:  آيات مربوط به صفات خدا و چگونگى معاد
• يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ: فتح/10. دست کنايه از قدرت
•وَ اللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ‏: بقره/224. اشاره به علم خدا
• وَ نَضَعُ الْمَوازِينَ الْقِسْطَ لِيَوْمِ الْقِيامَةِ: انبيا/47. مفهوم کلي وسيله سنجش


معاني ديگر محکم و متشابه در قرآن:


• كِتابٌ أُحْكِمَتْ آياتُهُ‏: هود/1: تمام آيات قرآن به دليل پيوستگي و ارتباط آنها با يکديگر محکم است.
•كِتاباً مُتَشابِهاً ...: زمر/23: کتابي که تمام آيات آن از نظر درستي و حقانيت همانند يکديگرند.
•انسان حق جو بايد براي فهم آيات قرآن آنها را در کنار يکديگر قرار داده و ابهام موجود در ظواهر برخي آيات را با توجه به ساير آيات برطرف سازد.
•آيات محکم: همچون بزرگراه و آيات متشابه: همچون جاده‌هاي فرعي هستند، که هنگام گم کردن راه بايد به خود را به شاهراه رسانده و مسير خود را اصلاح نمايد.
•محکمات را «ام الکتاب» نيز مي‌گويند، زيرا «ام»= اصل و اساس هر چيز

به مادر «ام» مي‌گويند، زيرا ريشه و سرپناه خانواده و فرزندان است و «محکمات» نيز ريشه و اساس آيات ديگر محسوب مي‌شوند.


2- تاويل


•تأويل: بازگشت دادن چيزي، کار يا سخني به هدف نهايي.

مثلا هدف کسي از انجام کارش روشن نباشد و او در پايان کار آن را مشخص کند، اين کار تأويل ناميده مي‌شود.


يا انسان سخن بگويد و اسرارى در آن نهفته باشد كه هدف نهايى آن سخن را تشكيل دهد به آن تاويل مى‏گويند.


•مثال: سرگذشت موسي و خضر، اهداف خضر از کارهايش در سفر روشن نبود، وي هدف خود را در پايان کار اينگونه تشريح کرد که هدف او نجات کشتي از سلطان غاصب بوده و فرمود: ذلِكَ تَأْوِيلُ ما لَمْ تَسْطِعْ عَلَيْهِ صَبْراً: اين هدف نهايى كارى است كه تو در برابر آن صبر و تحمل نداشتى. كهف/83.
•تعبير خواب در صورتي که نتيجه آن روشن نيست، سپس با مراجعه به کسي يا مشاهده صحنه‏اى تفسير آن خواب را دريابد به آن" تاويل" گفته مى‏شود.

•حضرت يوسف عليه السلام پس از آنكه خوابش در خارج تحقق يافت، گفت: هذا تَأْوِيلُ رُءْيايَ مِنْ قَبْلُ: يوسف/100‏ 





•تأويل در اين آيه: قرآن داراي آياتي است که اسرار و معاني عميقي دارند.
•افراد منحرف يا مغرض براي اغفال مردم معاني يا تفسير نادرستي ارائه نموده و بدان تکيه مي‌کنند.
•علامه طباطبايي:
•«تاويل امرى خارجى است كه مرجع و مآل امر خارجى ديگر است، نه مرجع و مآل كلام خدا، بنابراين توصيف آيات كتاب خدا به اين كه اين كلام تاويل دارد، چون از معانى خارجى حكايت مى‏كند، توصيف آيات نيست، بلكه توصيف متعلق آيات است، در انشائيات قرآن كه عمل مسلمين باشد و در اخبارياتش كه معانى خارجيه است». ترجمه الميزان، ج3، ص 37.


•تفسير الميزان: محمد حسين طباطبايي: (1281تبريزـ 1402ق1360ش: قم)
•مترجم: محمد باقر موسوى، (ف: 1421)، موضوع: كلامى شيعى- اجتهادى- قرآن به قرآن- اجتماعى- ادبى بلاغى- فلسفى‏، زبان: عربي، ترجمه به فارسى‏، 20 جلد.

3- آيا كسى جز خدا تاويل قرآن را مى‏داند؟


•در اين مسأله اختلاف شديدي بين مفسرين است، به دليلي اختلافهاي تفسيري در جمله: «وَ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا»

الف) واو عاطفه: تأويل متشابهات را خدا و راسخين در علم مي‌دانند. (بعضى از قدما و همه مفسرين شافعى و بيشتر مفسرين شيعه).  بر اساس روايات و استدلال


ب) واو استينافيه: تأويل متشابهات را تنها خدا مي‌داند و راسخان در علم به اينکه آن را نمي‌دانند و به همه قرآن ايمان دارند.


(بيشتر قدما و همه حنفى مذهبان اهل سنت) بر اساس استدلال و رواياتي که قائلند: علم تاويل متشابهات از علومى است كه خدا به خودش اختصاص داده است.




سه نکته در مورد تأويل:


1. تفاوت است بين اينکه: آيه‌اي تأويل داشته باشد که معناي آيه بدان برگشت مي‌کند، با اينکه آيات متشابه به آيات محکم برگشت داده شود.


2. تأويل به آيات متشابه اختصاص ندارد، بلکه تمامي آيات قرآن تأويل دارند. (اعم از محکم و متشابه)


3. تأويل از مفاهيمي نيست که معنا و مدلول لفظي دارند، بلکه از امور خارجي و عيني است. تأويل آيات قرآن صفت آيات نيست، بلکه صفت متعلف آنهاست که اعمال انسانها يا ... است.


نکته: گاهي تأويل به معناي مخالف ظاهر لفظ به کار مي‌رود. اين کاربرد جديد بوده و دليلي بر آن وجود ندارد. و نمي‌توان عبارت «وَ ابْتِغاءَ تَأْوِيلِه» را به معناي خلاف ظاهر گرفت. «طباطبايي، محمد حسين؛ ج3، ص 41.»


 


•«وَ ما يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللَّهُ»: «الميزان عربي، ج3ُ ص 27»
•مرجع ضمير «تَأْوِيلَهُ»: متشابه است، زيرا نزديکترين مرجع است.
•ظاهر کلمه «تأويل»: در «ابْتِغاءَ تَأْوِيلِهِ» بنابر اينکه متشابهات و محکمات هر دو تأويل دارند (نه تنها متشابهات)، ضمير «تَأْوِيلَهُ» به «کتاب» بر مي‌گردد.
•مرجع ضمير در «ما تَشابَهَ مِنْهُ»: همه کتاب

علم به تاويل كتاب مختص به خداى تعالى است‏


•«وَ ما يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلاَّ اللَّهُ»
•افاده حصر: «تاويل كتاب را به جز خدا كسى نمى‏داند» = ظاهر: علم به تأويل تنها نزد خداست.
•«وَ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ»: واو استينافيه: عطف به «وَ ما يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلاَّ اللَّهُ» نيست.
•فراز اول: «فَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ» ...، فراز دوم: «وَ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ»:
•معناى دو جمله:‌ «مردم نسبت به كتاب خدا دو گروه هستند:

1. گروهى از آنها كه بيماردلند آيات متشابه آن را دنبال مى‏كنند.


2. بعضى ديگر با مواجهه با آيات متشابه مى‏گويند: ما به همه قرآن ايمان داريم، چون همه‏اش از ناحيه پروردگارمان آمده.


اينگونه اختلاف كردن مردم به خاطر اختلاف دلهاى ايشان است.


دسته اول دلهاشان مبتلا به انحراف است، و دسته دوم علم در دلهاشان رسوخ كرده است.


•اشکال: اگر واو عاطفه باشد، مراد اين مي‌شود: «تنها خدا و راسخين در علم تاويل كتاب را مى‏دانند»

1. در اين صورت پيامبر که افضل راسخين در علم است، چگونه ممکن است قرآن بر قلبش نازل شده و آيات متشابه آن را نفهمد و بگويد: «چه بفهمم و چه نفهمم به همه ايمان دارم، چون همه‌ي قرآن از جانب خداست».


•توضيح:

«يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا»


مفهوم آيه: هر چند آن را نفهميم بدان ايمان آورديم، تمامي آيات از جانب پروردگارمان است.


•يعني بعد از «يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا» به دليل اطلاق در تقدير بگيريم (فهميدن يا نفهميدن را)

2. در قرآن معمولا هنگام توصيف امت اسلامي، ابتدا پيامبر را ذکر کرده و سپس ساير افراد را جداگانه بيان مي‌کند؛ تا شرافت پيامبر مراعات گردد. مثل: «آمَنَ الرَّسُولُ بِما أُنْزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ وَ الْمُؤْمِنُونَ»: بقره/285


•در اينجا نيز شايسته بود، بفرمايد: «و ما يعلم تاويله الا اللَّه و رسوله و الراسخون فى العلم»
•اشکال: ممکن است کسي بگويد: صدر آيه فرمود: «هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ‏ ...»پس دلالت بر عالم بودن پيامبر داشت و نيازي به تکرار نام ايشان نبود.
•نتيجه: رسول‌خدا صلي الله عليه و آله جزء راسخين در علم (بعضي از آيات را مي‌فهمند و بعضي را نمي‌فهمند) نيست.

ظاهر آيه: علم به تأويل منحصر در خداوند متعال است. اين انحصار منافاتي با استثناي پيامبر ندارد، مثل آياتي که علم غيب را منحصر در خداوند متعال کرده و در جاي ديگر مي‌فرمايد: «عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلى‏ غَيْبِهِ أَحَداً إِلَّا مَنِ ارْتَضى‏ مِنْ رَسُولٍ» «جن/27» و بعضي از رسولان را استثنا مي‌کند.


انحصار علم به تاويل كتاب در خداى سبحان منافاتى با استثناء شدن رسول (ص) و راسخون در علم ندارد.


•منافاتي ندارد خدا در اين آيه بفرمايد:
•«راسخين در علم مى‏گويند:" چه آيه‏اى را بفهميم و چه نفهميم به همه قرآن ايمان داريم».

در آيات ديگر بفرمايد:


•«اين راسخان در علم به تأويل قرآن دانا هستند».
•دليل: اين آيه شأني از شئون راسخان در علم را بيان مي‌کند: «دانايان به تأويل (با اينكه عالم به حقيقت قرآن و تاويل آياتش هستند)، هنگام شبهه توقف کرده و برخلاف منحرفان در مقابل خداوند تسليم هستند».
•" راسخون در علم" چه كسانى هستند؟ (تفسير نمونه)
•در دو آيه قرآن اين تعبير بکار رفته:
•آل‌عمران/7: «وَ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا»
•نساء/162: «لكِنِ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ مِنْهُمْ وَ الْمُؤْمِنُونَ يُؤْمِنُونَ بِما أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ»
•راسخان در علم: در لغت: كسانى كه در علم و دانش، ثابت قدم و صاحب‏نظرند.
•در اصطلاح: داراي مفهومي وسيع که همه دانشمندان را در بر مى‏گيرد، ولى در ميان آنها افراد ممتازى هستند كه درخشندگى خاصى دارند و در درجه اول، ميان مصاديق اين كلمه قرار گرفته‏اند.
•در روايات متعددى «راسخون فى العلم» به پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله و ائمه هدى عليهم السلام تفسير شده است.
•از امام باقر يا امام صادق عليهما السلام: «پيامبر خدا بزرگ‏ترين راسخان در علم بود و تمام آنچه را خداوند بر او نازل كرده بود از تاويل و تنزيل قرآن مى‏دانست، خداوند هرگز چيزى بر او نازل نكرد كه تاويل آن را به او تعليم نكند و او و اوصياى وى همه اينها را مى‏دانستند». اصول كافى
•مراتب راسخون في العلم:
•راسخان در علم داراي مراتب مختلفي هستند.
•درجه اول: پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله و ائمه هدى عليهم السلام (آگاه به تمامي قرآن)

قال الباقر او الصادق عليه‌السلام: «پيامبر خدا بزرگ‏ترين راسخان در علم بود و تمام آنچه را خداوند بر او نازل كرده بود از تاويل و تنزيل قرآن مى‏دانست، خداوند هرگز چيزى بر او نازل نكرد كه تاويل آن را به او تعليم نكند و او و اوصياى وى همه اينها را مى‏دانستند».


•درجه دوم: هر فردي به تناسب علم و ظرفيت خويش در دريافت اسرار و تأويل آيات، مي‌تواند از اسرار آن آگاه گردد. (آگاهي به بخشي از اسرار قرآن)
• «فقال ابن عباس وَ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ‏: و أنا من جملة الراسخين»‏: ابن عباس گفت: من هم از راسخان در علم هستم. «شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، ج6، ص 405.


13ـ قَدْ كانَ لَكُمْ آيَةٌ فِي فِئَتَيْنِ الْتَقَتا فِئَةٌ تُقاتِلُ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ أُخْرى‏ كافِرَةٌ يَرَوْنَهُمْ مِثْلَيْهِمْ رَأْيَ الْعَيْنِ وَ اللَّهُ يُؤَيِّدُ بِنَصْرِهِ مَنْ يَشاءُ إِنَّ فِي ذلِكَ لَعِبْرَةً لِأُولِي الْأَبْصارِ 

13- در دو گروهى كه (در ميدان جنگ بدر،) با هم رو به رو شدند، نشانه (و درس عبرتى) براى شما بود: يك گروه، در راه خدا نبرد مى‏كرد، و جمع ديگرى كه كافر بود، در حالى كه آنها (گروه مؤمنان) را با چشم خود، دو برابر آنچه بودند، مى‏ديدند. (و اين عاملى براى وحشت و شكست آنها شد.) و خداوند، هر كس را بخواهد با يارى خود، تاييد مى‏كند. در اين، عبرتى است براى بينايان!


•جنگ بدر: مسلمانان 313 نفر، 77 نفر مهاجر به پرچم‌داري علي عليه‌السلام و 236 نفر انصار به پرچم‌داري سعد بن عباده.
•تجهيزات مسلمانان: 70 شتر، 2 است، 6 زره، 8 شمشير
•تجهيزات کافران: بيش از 1000 نفر، 100 اسب
•پيروزي مسلمانان با 22 شهيد (14 مهاجر و 8 انصار) يا  14شهيد (6 مهاجر و 6 انصار) در مقابل دشمن که 70 کشته و 70 اسير داد.


•وَ إِذْ يُرِيكُمُوهُمْ إِذِ الْتَقَيْتُمْ فِي أَعْيُنِكُمْ قَلِيلًا وَ يُقَلِّلُكُمْ فِي أَعْيُنِهِمْ لِيَقْضِيَ اللَّهُ أَمْراً كانَ مَفْعُولًا: 44/انفال
•به ياد آريد هنگامى را كه با دشمن در ميدان جنگ روبرو شديد، خداوند آنها را در نظر شما كم جلوه مى‏داد (تا روحيه شما براى نبرد ضعيف نشود) و شما را در نظر آنها كم جلوه مى‏داد (تا از شروع به جنگى كه سرانجامش شكست آنها بود منصرف نشوند) تا خداوند كارى را كه مى‏بايست انجام گيرد صورت بخشد".
•خداوند در ابتداي جنگ مؤمنان را در چشم مشرکان کم جلوه داد تا از جنگ منصرف نشوند و مشرکان را کم جلوه داد تا مؤمنان دلسرد نشوند.
• اما پس از شروع جنگ مؤمنان را در چشم مشرکان دو برابر جلوه داد «يَرَوْنَهُمْ مِثْلَيْهِمْ رَأْيَ الْعَيْنِ» هنگاميکه مؤمنان با نيروي ايمان ضربات سنگيني بر مشرکان وارد مي‌کردند. اين امر موجب وحشت مشرکان گشته و منجر به شکست ايشان شود.
•اين امر امدادي الهي بود که ابتدا مشرکان با نگاه حقارت آميز مؤمنان را کم ديده و مؤمنان با نيروي ايمان دارا قدرت دوبرابر گردند.
•بعضى از روايات؛ يكى از مسلمانان مى‏گويد: قبل از جنگ بدر به ديگرى گفتم: آيا فكر مى‏كنى، كفار هفتاد نفر باشند، گفت گمان مى‏كنم صد نفرند، ولى هنگامى كه در جنگ پيروز شديم و اسيران فراوانى از آنها گرفتيم به ما خبر دادند كه آنها هزار نفر بودند. «تفسير قرطبى، جلد 2 صفحه 1268».
•«وَ اللَّهُ يُؤَيِّدُ بِنَصْرِهِ مَنْ يَشاءُ»: تأييد و پيروزي خدا در اينجا دو جانبه بود: نظامي و منطقي
•پيروزي نظامي: ارتش كوچكى با نداشتن امكانات كافى بر ارتشى كه چند برابر او بود و از امكانات فراوانى بهره مى‏گرفت پيروز شد.
•پيروزي منطقي: خداوند صريحا اين پيروزى را قبل از آغاز جنگ به مسلمانان وعده داده بود، و اين دليلى بر حقانيت اسلام شد.

•التبيان في تفسير القرآن‏؛ طوسى، محمد بن حسن‏.  460 ق
•مصحح: عاملى، احمد حبيب‏؛ موضوع: ادبى- كلامى شيعى- اجتهادى‏، عربى‏، 10جلدي ، ج2، ص411.

14ـ زُيِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ مِنَ النِّساءِ وَ الْبَنِينَ وَ الْقَناطِيرِ الْمُقَنْطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ وَ الْخَيْلِ الْمُسَوَّمَةِ وَ الْأَنْعامِ وَ الْحَرْثِ ذلِكَ مَتاعُ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ اللَّهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الْمَآبِ



•محبّت امور مادى، از زنان و فرزندان و اموال هنگفت از طلا و نقره و اسبهاى ممتاز و چهارپايان و زراعت، در نظر مردم جلوه داده شده است؛ اينها سرمايه زندگى پست (مادى) است؛ و سرانجام نيك نزد خداست.

معني و لغت:


سه قول در مورد زينت دهنده‌ شهوات:


1. شيطان: چون هيچکس به اندازه‌ي خالق شهوات ( که خدا باشد) آنها را مذمت نکرده است. پس خالقش نمي‌تواند همان زينت دهنده باشد.


2. خدا: خداوند آن را زينت داده به خاطر اينکه در طبع انسانها منازعه‌ي بين نيروهاي مخالف را قرار داده، همانطوري که مي‌گويد: ما در روي زمين زينتي براي آن قرار داديم.


3. خدا و شيطان: خدا آن شهوات خوب را تزيين کرده و شيطان شهوات بد را تزيين کرده است. 


مفردات:


•شهوات: جمع شهوت، تمايل و اراده و اشتياق نفس به چيزي
•يقال: اشتهى يشتهي شهوة، و اشتهاء و شهاه تشهية، و تشهى تشهياً: آن چيز را دوست داشت و بدان رغبت نشان داد.
•شهوت فعل خداوند است که هيچکدام از افراد بشر بر آن قدرت ندارند، يعني قدرتشان بر قدرت خدا غلبه نمي‌کند و اين ميل ضروري در ماست که ما نمي‌توانيم آن را از خودمان دفع کنيم.
•قناطير: جمع قنطار در مقدار قنطار اختلاف کرده‌اند:
1. 1200 اوقيه 
2. 1200 مثقال 
 3. 1000 دينار يا 12000 درهم 
4. 80000 درهم يا 100 رطل
5. 7000 دينار 
6. پوست گاو پر از طلا 
7. .1مال فراوان
•المقنطرة: 1. مضاعفة، 2. 9 قنطار
•القَنطَرة: پلي که براي عبور نهاده مي‌شود.
•القِنطِر: داهية، مرد زيرک و عاقل
•قنطار: مال عظيم مثل قنطره.
•ذهب و فضة: طلا و نقره
•فضضته تفضيضاً: آن را نقره‌کاري کردم.
•فض الجمع يفضه فضاً: آن را متفرق کرد. قول خدا از همين معنا گرفته شده:«لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ»: پراکنده مي‌شدند از اطرافت. و فضضت الخاتم: انگشتر را شکستم. و لا يفضض اللَّه فاك: خدا دهانت را نشکند. و افتضضت الماء: آب را نوشيدم.
•أصل الباب فضض: التفرق.(پراکندگي)
•الخيل: اسبها خيل ناميده مي‌شوند، بخاطر تکبرشان در راه رفتن
•الاختيال: از تخيل مي‌آيد بخاطر اينکه شخص متکبر خيال مي‌کند خودش را در صورت کسي که از او بزرگتر است و خيال مثل سايه است، بخاطر اينکه با سايه صورت شيء تصور مي‌شود، مي‌گويي: 
•خلت زيداً أخال خيلاناً: خيال کردم، تصور کردم زيد را (يعني خود زيد را نديدم، در ذهنم او را تصور کردم).
• إذا خشيته: از او ترسيدم چون خيال کردم که آن سايه زيد است.
•الأخيل: کلاغ زاغي، پرنده‌اي (سياهي) که سبزي او به سرخي مي‌زند، يکبار سبز به نظر مي‌رسد و بار ديگر سرخ.
•اصل باب تخيل خود را شبيه چيزي کردن است و از آن است:
•أخال عليه الأمر يخيل: آن امر براي او مثل خيال شد، يعني آن امر براي او مشتبه شد. فهو مخيل. فهو مشتبه.
•چهار معنا براي مسومة:

1. راعية: چرنده، اسَمْتُ الماشيةَ و سَوَّمْتُها: چراندم. فهي سائمة: چارپاي چرنده، تسيمون: به چرا مي‌بريد.


2. حسنة: نيکو، (سيما: الف مقصوره)، سِيمياء: نيکو


غلام رماه اللَّه بالحسن يافعاً  له سيمياء لا يشق على البصر:


3. معلمة: نشان‌دار، سيماء: علامة. «يُعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسِيماهُمْ»: شناخته مي‌شوند مجرمان به سيماي خود


4. آماده‌ي جهاد: علامة، آماده شده براي جهاد، زيرا به سوي پرچم باز مي‌گردند.


انعام: شتر، گاو، گوسفند از ميش و بز، به جنس مفرد انعام «نعم» گفته نمي‌شود، مگر به شتر چون ابل جنس غالب نعم است، چه به صورت اجمالي و چه تفصيلي.


حرث: زراعت

«ذلِكَ مَتاعُ الْحَياةِ الدُّنْيا»


•متاع: آنچه مدتي از آن بهره برده شده، سپس از بين مي‌رود.

«وَ اللَّهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الْمَآبِ»


•مآب: مرجع
 



تفسير تطبيقي آيات ولايت ـ درس اول(1): اهل بيت

فصل اول: کليات
معنا شناسي اصطلاح اهل بيت عليهم السلام




•نکاتي در مورد اهل بيت:
.1اهل بيت در معناي دوم قابليت تطبيق بر افراد مختلف دارد، پس محدوده‌ي آن بايد از ناحيه شارع تعيين شود.   امکان داخل شدن افرادي يا خروج افرادي: مثل خطاب خدا به نوح: «... إِنَّهُ‏ لَيْسَ‏ مِنْ‏ أَهْلِك... ‏» هود/46
.2شايستگي انتساب به بيت نبوت در معناي دوم مراتب گوناگوني دارد که بر اساس معيارهاي خاص ذاتي يا اکتسابي افراد احراز مي‌شود، مثل: سلمان فارسي در حديث «سلمان منّا اهل البيت»
.3اهل بيت در لسان پيامبر در عالي‌ترين مرتبه تنها بر افراد خاصي تطبيق شده و به صورت اصطلاح درآمده است:

الف) حديث ثقلين: «کتاب الله و عترتي اهل بيتي »


ب) حديث سفينه: «مثل اهل بيتي کمثل سفينة نوح»


ج) داستان مباهله و کساء: «اللهم هولاء اهل بيتي»


د) حديث نجوم: «اهل بيت امان لامتي»


و) حديث صلوات: «اللهم صل علي محمد»


 



•مراد در اينجا معناي اصطلاحي اهل بيت در سيره نبي اسلام است که با عنوان «دوازده خليفه» توصيف شده‌اند.
•اصحاب از رسول خدا در مورد «عترت» پرسيدند، پيامبر فرمودند: «علي، حسن، حسين و اماماني که از فرزندان حسين‌اند تا روز قيامت». (روايات فراوان و متواتر شيعي و برخي روايات اهل سنت)
•کسي جز اين 12 پيشوا ادعا نکرده که در زمره‌ي اين 12 خليفه يا از افراد اهل بيت به اين معناي اصطلاحي است.


طبقه بندي آيات درباره اهل بيت و تنقيح موضوع



•تبيين موضوع براي مشخص نمودن مراد از آيات ولايت در عنوان

معيار: آيات قرآن، روايات شأن نزول، احاديث معصومين


دسته بندي کلي:


.1اهل بيت در سطح ظواهر آيات (تنزيل قرآن)

فهم قرآن براي هر کس مفهوم عربي يا مقدمات تفسير را بر اساس شيوه محاوره عقلايي بداند.


2. اهل بيت در سطح بطون آيات


مثال: عبدالله بن سنان از امام صادق عليه السلام معناي «ثُمَّ لْيَقْضُوا تَفَثَهُمْ» را پرسيد: امام فرمود: «گرفتن شارب، کوتاه کردن ناخن و همانند آنها». او با تعجب پرسيد: ذريح محاربي از شما نقل مي‌کند: «لْيَقْضُوا تَفَثَهُمْ» لقاي امام است! امام فرمود: «صَدَقَ‏ ذَرِيحٌ‏ وَ صَدَقْتَ إِنَّ لِلْقُرْآنِ ظَاهِراً وَ بَاطِناً وَ مَنْ يَحْتَمِلُ مَا يَحْتَمِلُ ذَرِيح‏» ذريح راست مي‌گويد، تو نيز راست مي‌گويي؛ همانا براي قرآن ظاهري و باطني است؛ چه کسي مي‌تواند آنچه را ذريح (از معاني بطني قرآن) متحمل مي‌شود، تحمل کند.


دسته بندي ظواهر آيات


الف) جايگاه اهل بيت: بيان فضائل اهل بيت به طور عام يا خاص امام علي (با شأن نزول،مانند: «سوره انسان» يا بدون شأن نزول:


«اصطفاي اهل بيت در آل ابراهيم: إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى‏ آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهيمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَى الْعالَمين‏»)


ب) حقوق اهل بيت


.1حق مودت: «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي‏ الْقُرْبى‏ وَ مَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فيها حُسْناً إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ شَكُور»
.2حقوق مالي: خمس: «وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْ‏ءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي الْقُرْبى‏ ... »

امام رضا عليه‌السلام: «خداوند اهل بيت را در کنار خود و رسولش قرار داد و آنچه براي خود پسنديد، براي آنان نيز پسنديد».


فيء: «ما أَفاءَ اللَّهُ عَلى‏ رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُرى‏ فَلِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي الْقُرْبى‏» حشر/7


3. حق وراثت کتاب: «ثُمَ‏ أَوْرَثْنَا الْكِتابَ‏ الَّذينَ اصْطَفَيْنا مِنْ عِبادِنا... »


4. حق مرجعيت علمي: «فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُون‏» صلاحيت تام علمي اهل بيت و رفع شبهات


 


5. حق ولايت: «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُون‏»


5. حق ولايت


ولايت در قضاوت، هدايت‌گري، تبيين و تعليم وحي و مرجعيت ديني، حاکميت سياسي و اجتماعي و ...
«يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا أَطيعُوا اللَّهَ‏ وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ ... » نساء: 59
امام رضا عليه‌السلام: اولي الامر= اهل بيت، «فَجَعَلَ طَاعَتَهُمْ مَعَ طَاعَةِ الرَّسُولِ مَقْرُونَةً بِطَاعَتِهِ كَذَلِكَ وَلَايَتَهُمْ مَعَ وَلَايَةِ الرَّسُولِ مَقْرُونَةً بِطَاعَتِهِ» اطاعت آنان را در رديف اطاعت رسول قرار داد و آنچه را از اطاعت خود و رسولش پسنديد، براي آنان نيز پسنديدو از اطاعت مطلق آنان پرده برداشت.

 



حق ولايت اهل بيت و ابعاد آن از ديدگاه فريقين در سطح ظواهر آيات
اوصاف امامت:
.1نصب: ولايت در سطح ظواهر قرآن جز به نصب خداوند يا فردي معصوم به اذن الهي، براي هيچ کس روا نيست و نصب شرعي نخواهد داشت.
.2عصمت: انسان‌هاي موحد ناب در تمام ابعاد توحيد نظري و عبادي و در تمام شئون زندگي.
.3برتري مقام امامت از نبوت: شيعه اين مطلب را از تعاليم قرآن و اهل بيت صورت گرفته است.


آيات اصلي تفسير ولايت: ولايت امام علي عليه‌السلام به طور خاص و ساير اهل بيت به طور عام
.1آيات ولايت: مائده/55 و 56
.2اولوا الامر: نساء/ 59
.3آيه تبليغ يا عصمت: مائده/ 57
.4آيه اکمال: مائده/ 3

ساير آيات که به آنها نپرداخته‌ايم: «وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هاد» رعد/7. « كُونُوا مَعَ الصَّادِقين‏» توبه/119


استدلال علامه حلي بر امامت امام علي عليه‌السلام:


اماميه چون فضائل و کمالات امام علي را که مخالف و موافق هر دو نقل کرده‌اند، بيش از حد احصا کردند و مطاعن فراوان در کتابهاي اهل تسنن براي ديگران ديدند، قول امام علي را پسنديدند و وي را براي خود امام قرار دادند... ما در اينجا تنها به اندکي از ذکر فضائل امام علي و مطاعن ديگران بسند خواهيم کرد تا حجتي براي انان در روز جزا باشد. «منهاج الکرامة، ص 84ـ111» (قبح تقدم مفضول بر فاضل)


اهل بيت در سطح بطوني آيات:
مراد از بطون = معناي لغوي که مبطون و پوشيده و مراد خداوند است، ولي در نظر ابتدايي به قرآن فهميده نمي‌شود.
بطن قرآن در نصوص شيعه داراي اين معناي گسترده است.
بطن قرآن = معناي پنهاني ذو مراتب که از سنخ معنا و مفهوم است براي روشن شدن:
.1معارفي از سنخ وجود که هنوز تأويل آنها نيامده و در خارج به صورت عيني تحقق نيافته است.
.2تأويلي پنهان که همراه با معناي ظاهري آيه مراد خداوند متعال است.
.3تأويلي که با تجريد خصوصيات نزول و تعميم آن بر موارد مشابه صورت گرفته است.

تأويل= بطن قرآن در روايات  منظور: مايؤول اليه الکلام= هر آنچه کلام به سوي آن برمي‌گردد.


 


شامل: آنچه کلام ناظر به آن است. اعم از مصداق عيني يا مفهوم ذهني (اختصاص آن به يک معنا و تعميم آن به موارد مشابه نيازمند دليل است).


درک سطون آيات و تبيين آن درک بسياري از روايات را روشن مي‌سازد، مانند: 

«ثلث يا ربع قرآن درباره اهل بيت است»


 


پيشينه موضوع


کتاب‌ها و رساله‌هايي که در مورد «امامت» نوشته شده‌اند.
دائرةالمعارف تشيع: «شمار آنچه تحت اين عنوان از مؤلفات شيعي به شيوه کلامي نگارش شده، بيش از 120 کتاب يا رساله است».

«عيسي بن روضه» تابعي، وابسته به بني هاشم، حاجب يا صاحب خليفه منصور عباسي (د.158)، نخستين مؤلف کلام


الف) منابع کلامي:


خليل بن احمد فراهيدي: د. 170ق


يونس بن عبدالرحمن: د.208ق


محمد بن ابوعمير: د. 217


خاندان نوبختيان


محمد بن يقطين از اصحاب امام جواد عليه السلام


  


کتاب‌ها و رساله‌هايي که در مورد «امامت» نوشته شده‌اند.
دائرةالمعارف تشيع: «شمار آنچه تحت اين عنوان از مؤلفات شيعي به شيوه کلامي نگارش شده، بيش از 120 کتاب يا رساله است».

«عيسي بن روضه» تابعي، وابسته به بني هاشم، حاجب يا صاحب خليفه منصور عباسي (د.158)، نخستين مؤلف کلام


الف) منابع کلامي:


خليل بن احمد فراهيدي: د. 170ق


يونس بن عبدالرحمن: د.208ق


محمد بن ابوعمير: د. 217


خاندان نوبختيان


 


محمد بن يقطين از اصحاب امام جواد عليه السلام


الف) ادامه منابع کلامي:


ابوجعفر محمد بن علي بن نعمان بجلي کوفي ملقب به مؤمن طاق
ابو محمد فضل بن شاذان نيشابوري: د. 260 ق
ابوالعباس عبدالله بن جعفر حمير قمي مؤلف کتاب قرب الاسناد
ابوعبدالله سعد بن عبدالله اشعري قمي: د. 299 يا 310
صدوق اول، ابوالحسن علي بن الحسين بن بابويه قمي: د.329، صاحب کتاب «الامامة و التبصرة من الحيرة»
شيخ صدوق (معروف) ابوجعفر محمد بن علي بن بابويه قمي: د. 381ق
شيخ مفيدابو عبدالله محمد بن محمد بن نعمان: د. 413ق
الف) ادامه منابع کلامي:
شيخ کمال الدين ميثم بن علي بحراني: د. 679ق
شيخ زين الدين ابو محمد علي بن محمد عاملي بياضي نباطي: د. 877ق، «صراط المستقيم»

عصر صفوي: دوران رونق پژوهشها و تأليفات


الامامة:‌ مرحوم وحيد بهبهاني: د. 1206ق
ضربة الحيدرية: سيد محمد بن دلدار نقوي لکهنوي: د. 1248ق (رد بر مبحث امامت التحفة الاثني عشرية)
الامامـة:ميرزا حبيب الله رشتي نجفي: د.1312ق
الامامة الکبري و الخلافة العظمي: حاج آقا مير قزويني (با تعليقات سيد مرتضي قزويني)
الامامة في التشريع الاسلامي: شيخ محمد مهدي آصفي
 خواجه طوسي: د. 672ق، الامامة و بيان شرايطها


الشافي في الامامة: علم الهدي شريف مرتضي (د. 438)
تلخيص الشافي: شيخ الطائفة طوسي (د. 460)، بازخواني الشافي

متکلمان شيعي از آيات و روايات الهام گرفته و با مقدمات برهاني و جدلي مباحث را ارائه نموده‌اند.


ب) منابع روايي


کتابهايي که به جمع‌آوري روايات درباره آيات ناظر به اهل بيت پرداخته‌اند.

کيفيت: گردآوري تمام شواهد از قرآن که به نحوي به معرفي فضائل اهل بيت و حقوق ايشان اشاره دارد.


شامل: کتابهاي شأن نزول، تبيين‌هاي نبي اکرم و اهل بيت
کتابهاي مناقب
شواهد التنزيل: حاکم عبيدالله حسکاني حنفي: د.470ق
تأويل الايات الظاهرة: السيد شرف الدين استر آبادي: قرن 10
مرآة الانوار: فتوني عاملي: قرن 12
اللوامع النورانية في اسماء علي عليه‌السلام و اهل بيته القرآنية: سيد هاشم البحراني



ب) منابع روايي
اهل البيت في القرآن الکريم: علي جلائيان
اهل البيت في الکتاب و السنة: محمد محمدي ري شهري
تفسير الحبري: ابوعبدالله الکوفي الحسين بن الحکم: د. 286ق (در مقدمه نام 65 کتاب را آورده)
تبويب الذريعة: اشاره به برخي از منابع از جمله:
§آيات الائمة: لاريجاني
§الايات الانازلة في فضائل العترة الطاهرة: شيخ تقي الدين عبدالله الحلبي
الدر المنثور: جلال الدين سيوطي  (د.910ق)
البرهان في تفسير القرآن: سيد هاشم بحراني: (د. 1109ق)


اسباب النزول ها
اسباب النزول: واحدي نيشابوري
لباب النقول: جلال الدين سيوطي
رجال انزل فيهم قرآنا: عبدالرحمن عميره، مناسب با آيات روايات را بيان نموده و ارزش گزاري نموده است.
مقدمه تفسير الحبري: شامل فهرست 29 کتاب در باب اسباب النزول



ج) کتابهاي جامع


مناقب آل ابي طالب: محمد بن علي بن شهر آشوب (د. 588ق)


کشف الغمة في معرفة الائمة: علي بن عيسي إربلي (د. 692ق)


احقاق الحق و إزهاق الباطل: قاضي سيد نور الله شوشتري (د. 1019ق)


اثبات الهداة بالنصوص و المعجزات: محمد حسن حر عاملي (د.1104)


مدينة معاجر الائمة: سيد هاشم بحراني (د.1107)


عبقات الانوار في امامة الائمة الاطهار: سيد حامد حسين الکهنوي (د.1306)


الغدير في الکتاب و السنة و الادب: شيخ عبدالحسين احمد الاميني (د.1390ق)


 





 



د) کتابهاي انتقادي


ناظر به ديدگاه‌هاي مخالف
دو بخش متفرق و مدون
.1متفرق در تفاسير غير مأثور فريقين ذيل آيات ولايت
مفاتيح الغيب: فخر رازي
روح المعاني: آلوسي
الميزان: ‌علامه طباطبايي

2. آثار مدون


 




2. آثار مدون
علامه حلي: (د. 728ق)
در باب امامت
الفين
نهج الحق (استناد به 84 آيه در امر ولايت)
منهاج الکرامة في الامامة که توسط ابن تيميه حراني (د. 728ق) به نام منهاج السنة النبوية
کتابهاي دو طرف براي نقادي ديدگاه مخالف
النقض: نصير الدين عبد الجليل قزويني (ق6)،‌ مناسب براي تفسير تطبيقي آيات ولايت
الغدير: علامه اميني
دلائل الصدق: محمد حسين مظفر
المراجعات: سيد شرف الدين عاملي (استناد به 54 آيه)



کتابهاي دو طرف براي نقادي ديدگاه مخالف
الامامة و اهل البيت: شهيد سيد محمد باقر حکيم
معرفة اهل البيت في ضوء الکتاب و السنة: السيد راضي الحسيني
منابع فهرست شناسي
معجم ما کتب عن الرسول و اهل البيت (ج9و 10): عبد الجبار الرفاعي
شناخت اهل البيت: مجمع جهاني اهل بيت
معجم التراث الکلامي: مؤسسه امام صادق (در واژه امام 350 منبع معرفي شده است).
لوح فشرده نور الولاية:

شامل متن کامل 126 جلد از منابع مهم در زمينه امامت و ولايت





 



تفسير تطبيقي آيات ولايت ـ درس اول(2): اهل بيت عليهم السلام

حکمت عدم تصريح نام ائمه در قرآن

پيشينه اين پرسش در عصر ائمه


.1ديدگاه افراطي: نام اهل بيت و مقام پيشوايي آنان در قرآن به طور صريح بوده ولي بعد از وفات پيامبر و در عصر جمع‌آوري قرآن و تدوين آن تحريف شده و نام اهل بيت از قرآن افتاد.

طرفداراناين ديدگاه در فريقين بسيار اندک بودهو تنها به روايات استناد مي‌کنند که از لحاظ سند و دلالت بي‌اعتبارند. از قبيل:


ابن شنبوذ بغدادي (محمد بن احمد المقري: د.328) از اهل سنت



 



وي ذيل آيه:‌ «وَ لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللَّهُ بِبَدْرٍ وَ أَنْتُمْ أَذِلَّةٌ فَاتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُون‏»: آل‌عمران/123 را چنين قرائت کرده: «وَ لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللَّهُ بِبَدْرٍ ـ بسيف علي ـ وَ أَنْتُمْ أَذِلَّةٌ» ابن نبوذ تأويل و نزول آن را خلط کرده، بدون اينکه بر توهم خود دليلي اقامه کند.


 محدث نوري (م.1320ق): فصل الخطاب


انگيزه وي اثبات اين ادعاست که نام اهل بيت در قرآن بوده و به تحريف ساقط شده است.
دليل ايشان: «نام اوصياي خاتم پيامبران و دختر ايشان حضرت زهرا و برخي از صفات و ويژگي آنان در تمام کتاهااي آسماني گذشته بوده است، پس بايد نام آنان در قرآن نيز که بر کتابهاي پيشين سيطره دارد و کتاب جاودانه است، وجود داشته باشد...».
محدث نوري با اين قول، ناخواسته با قرآن مخالفت مي‌کند؛ زيرا اگر قرآن سمت سيطره بر کتابهاي آسماني پيشين را دارد «وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الْكِتابِ وَ مُهَيْمِناً عَلَيْهِ... » بايد قرآن معيار صحت و سقم محتواي کتابها پيشين باشد، اما محدث نوري معيار صحت و سقم آيات قرآن را کتابهاي آسماني قبلي دانسته و تکليف قرآن را با انها روشن مي‌کند و حکم به تحريف قرآن کرده و مي‌گويد: نام ائمه از قرآن افتاده است.

 


دلايل ديگر محدث نوري نيز از ديدگاه محققان از نظر سند و دلالتمخدوش است.

2. ديدگاه تفريطي: نظر جمهور اهل سنت


نه تنها نام اهل بيت در قرآن نيامده، بلکه هرگز مقام پيشوايي و امامت آنان به طور مطلق در قرآن مطرح نشده است.


هر آيه‌اي که درباره اهل بيت به طور عام يا امام علي به طور خاص نازل شده باشد. تنها بيان کننده فضائل ايشان است نه آنکه خدوند از امامت آنان سخني گفته باشد.


ضعف اين ديدگاه در بررسي تطبيقي آيات ولايت اهل بيت آشکار خواهد شد.


 


3. ديدگاه معتدل: نظر جمهور متکلمان، مفسران و محدثان شيعه


هر چند نام اهل بيت به طور صريح در قرآن نيامده، ليکن خداوند آياتي درباره پيشوايي اهل بيت به طور خاص (به ويژه امام علي) و مناقب آنان به طور عام نازل کرده و پيامبر خدا  به عنوان مبين آيات الهي آنها را براي امت بيان کرده است.


با بررسي تبيين معقول احاديث به اين نتيجه مي‌رسيم که: «عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عليه‌السلام: قَالَ لَوْ قَدْ قُرِئَ الْقُرْآنُ كَمَا أُنْزِلَ لَأَلْفَيْتَنَا فِيهِ مُسَمَّيْن‏:‌ اگر قرآن را همان گونه که نازل شده، بخوانند ما را با نام مي‌يابند». تفسير عياشي، ج1، ص 13، ح4.


وجود روايات در منابع فريقين بر وجود حجم عظيمي از آيات قرآن درباره اهل بيت:


«عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ: نَزَلَ الْقُرْآنُ أَرْبَعَةَ أَرْبَاعٍ رُبُعٌ فِينَا وَ رُبُعٌ فِي عَدُوِّنَا وَ رُبُعٌ سُنَنٌ وَ أَمْثَالٌ وَ رُبُعٌ فَرَائِضُ وَ أَحْكَامٌ» :


آيات قرآن به چهار گروه نازل شده است: يک چهارم آن درباري ما، يک چهارم آن درباره دانشمندان، يک چهارم درباره سنن و يک چهارم درباره فرائض و احکام. «کافي، ج2، ص 628».



«درباره هيچکس به اندازه امام علي آيه نازل نشده است». مناقب، ابن مردويه؛ ص 218. الصواعق المحرقة، 127،ابن حجر.(اهل سنت)


ابن عباس: «خداوند خطاب «يا ايها الذين أمنوا را در قرآن نازل نکرد جز آنکه علي عليه السلام پيشگام در اين خطاب است. خداوند ياران پيامبر را در مواردي متعدد مورد عتاب قرار داد، اما از علي عليه السلام جز خير و خوبي ياد نکرده است.» مناقب، ابن مردويه؛ ص 219 (اهل سنت)


احاديثي بيانگر آنند که ولايت امام علي عليه السلام در تمام کتابهاي انبيا آمده است.


عَنْ أَبِي الْحَسَنِ عليه السلامقَالَ: وَلَايَةُ عَلِيٍّ ع مَكْتُوبَةٌ فِي جَمِيعِ صُحُفِ الْأَنْبِيَاءِ وَ لَنْ يَبْعَثَ اللَّهُ رَسُولًا إِلَّا بِنُبُوَّةِ مُحَمَّدٍ ص وَ وَصِيِّهِ عَلِيٍّ ع. «ولايت علي بن ابي طالب در تمام کتابهاي انبيا آمده است و خداوند هيچ پيامبري را به رسالت مبعوث نکرد جز آنکه بر نبوت حضرت محمد و ولايت علي ـوصي او ـ (اقرار گرفت)».


 



سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ «أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ‏» فَقَالَ نَزَلَتْ فِي عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ وَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ ع فَقُلْتُ لَهُ إِنَّ النَّاسَ يَقُولُونَ فَمَا لَهُ لَمْ يُسَمِّ عَلِيّاً وَ أَهْلَ بَيْتِهِ ع فِي كِتَابِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ قَالَ فَقَالَ قُولُوا لَهُمْ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص نَزَلَتْ عَلَيْهِ الصَّلَاةُ وَ لَمْ يُسَمِّ اللَّه‏. لَهُمْ ثَلَاثاً وَ لَا أَرْبَعاً حَتَّى كَانَ رَسُولُ اللَّهِ ص هُوَ الَّذِي فَسَّرَ ذَلِكَ لَهُم‏ ...


ابا بصير از امام صادق عليه السلام: درباره آيه «أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ» پرسيد، امام فرمود: آيه درباره علي و حسن و حسين نازل شده ( و مراد از اولي الامر آنانند). گفتم: مردم مي‌گويند: چرا نام امام علي و اهل بيت او در کتاب خدا نيامده است؟ فرمود: به آنان بگوييد: (کليات) نماز بر رسول خدا نازل شده ولي تعداد سه يا چهار رکعت آن ناميده نشده است و رسول خدا آن را براي مردم تفسير کردند ... ( به همين گونه کليات ولايت به طور عام در قآن نازل شد و پيامبر اکرم آن را تبيين کردند). کافي، ج1ُ ص 286 ـ287


عن ابي جعفر عليه‌السلام: «... فَأَمَرَ اللَّهُ مُحَمَّداً ص أَنْ يُفَسِّرَ لَهُمُ الْوَلَايَةَ كَمَا فَسَّرَ لَهُمُ الصَّلَاةَ وَ الزَّكَاةَ وَ الصَّوْمَ وَ الْحَج‏...: خداوند به حضرت محمد فرمان داد، ولايت (امام علي) را براي آنان تفسر کند، همان گونه که احکام نماز و زکات و روزه و حج را تفسير مي‌کند...». کافي، ج1، ص289، ح4


ابن طاووس اين حديث را با سندهاي متعدد نقل کرده است.


در مصادر اهل سنت نيز از اين نمونه احاديث به چشم مي‌خورد که تبيين ولايت به عهده رسول خدا نهاده شده است.


پاسخ امام صادق عليه‌السلام به ابابصير در آن روايت بر اساس جدال احسن است. (آنچه مورد قبول خصم مي‌باشد. مقدمه براي احتجاج عليه او به کار رفته).


مطلب مورد قبول اهل سنت: کليات نماز و ساير احکام در قرآن آمده ولي شرح و تبيين جزئيات، شروط و قيود آنها به عهده پيامبر خداست.


بنابراين: نام ائمه و ولايت آنان نيز به عهده پيامبر است.


آزمون امت، حکمت عدم تصريح


نکات:


.1آزمون الهي از تمام بشر (فردي) و تمام امت (جمعي) قطعي است و آيات متعدد قرآن بر آن دلالت دارد.
.2شيوه آزمون خداوند از افراد و امتها متفاوت است. (با گل خشکيده، با ممنوعيت ماهي‌گيري در شنبه، رفتن به سرزمين غير زراعي در کنار خانه‌اي سنگي براي حج، ترس و گرسنگي و نقصان در دارايي هاي و جانها و...)
.3چگونگي پيروي از پيامبر خدا، داراي مقدماتي است:

الف) حرمت و منزلت رسولش را به امت نماياند. «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تَرْفَعُوا أَصْواتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِيِّ وَ لا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ كَجَهْرِ بَعْضِكُمْ لِبَعْضٍ أَنْ تَحْبَطَ أَعْمالُكُمْ وَ أَنْتُمْ لا تَشْعُرُونَ * إِنَّ الَّذينَ يَغُضُّونَ أَصْواتَهُمْ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ أُولئِكَ الَّذينَ امْتَحَنَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوى‏ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ عَظيم‏»2ـ 3/ حجرات


ب) دستور به اطاعت محض از پيامبر را صادر نمود. «ما كانَ لِأَهْلِ الْمَدينَةِ وَ مَنْ حَوْلَهُمْ مِنَ الْأَعْرابِ أَنْ يَتَخَلَّفُوا عَنْ رَسُولِ اللَّهِ وَ لا يَرْغَبُوا بِأَنْفُسِهِمْ عَنْ نَفْسِه‏...» 120/ توبه

تسليم قلبي از پيامبر نشانه‌ي ايمان افراد:


«فَلا وَ رَبِّكَ‏ لا يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لا يَجِدُوا في‏ أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْليما»: نساء/65


پيروي مطلق و بدون قيد و شرط در تمام اوامر و نواهي:


«وَ ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا»: حشر/7


ماجراي تغيير قبله از مصاديق اين اطاعت:


«وَ ما جَعَلْنَا الْقِبْلَةَ الَّتي‏ كُنْتَ عَلَيْها إِلاَّ لِنَعْلَمَ مَنْ يَتَّبِعُ الرَّسُولَ مِمَّنْ يَنْقَلِبُ عَلى‏ عَقِبَيْهِ»: بقره/143


جمع بندي کلي قرآني: اطاعت از خدا اطاعت رسول است.


«مَنْ‏ يُطِعِ‏ الرَّسُولَ‏ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ وَ مَنْ تَوَلَّى فَما أَرْسَلْناكَ عَلَيْهِمْ حَفيظاً»: نساء/80


 



روايات بيانگرآزمون الهي از طريق پيروي از پيامبر خدا:


کافي در باب «التفويض الي رسول الله و الي الائمة في امر الدين» با سند صحيح.


پيام اين روايات:


خداوند پيامبرش را به نيکوترين شکل بر اساس محبت خود تأديب کرد و ادب را در آن وجود به حد کامل رساند و فرمود: «وَ إِنَّكَ لَعَلى‏ خُلُقٍ عَظيم‏»: قلم/4 و سپس امور خلق را (در امور دين) به ايشان سپرد تا بداند مردم چگونه از ايشان پيروي مي‌کنند؛ مانند روايت زراره از قول امام باقر و صادق عليهما السلام:


«إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ فَوَّضَ إِلَى نَبِيِّهِ ص أَمْرَ خَلْقِهِ لِيَنْظُرَ كَيْفَ طَاعَتُهُمْ ثُمَّ تَلَا هَذِهِ الْآيَةَ- ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا.»


خداوند چنين کرد تا اهل طاعت از اهل معصيت شناخته شوند، از اين رو بر بندگان واجب است تسليم امر رسول خدا شوند، همانگونه که تسليم خدا مي‌شوند.


ادامه 3. چگونگي پيروي از پيامبر خدا، داراي مقدماتي است:


الف) حرمت و منزلت رسولش را به امت نماياند.


ب) دستور به اطاعت محض از پيامبر را صادر نمود.


ج) پيامبر بر مشروعيت اطاعت از سنت خود و پيروي از تبيين و تفسيرشان از قرآن در همه عصرها تأکيد کرده‌اند.


پيامبر وقوع تخلف را در امت پيش‌بيني کرده و از آن برحذر داشته است.


«لا أعرفنّ الرجل يأتيه الامر من أمري، إما أمرت به و إما نهيت عنه، فيقول: ما ندري ما هذا، عندنا کتاب الله ليس هذا فيه » مستدرک، حاکم نيسابوري، ج1، ص 108ـ109.


4. اطاعت مطلق از اوامر نبي: خداوند تفاوتي بين امور اعتقادي و غير اعتقادي نگذاشته است. (کسي نمي‌تواند بگويد: اين امر اعتقادي و مربوط به امامت است و بايد در قرآن به صورت نص بيان مي‌شد.)


اينگونه عذرها، رسوبات تفکر «حسبنا کتاب الله» است. اطلاق پيروي از رسول خدا اين مرزبندي را در هم مي‌شکند.


 



اشکال: اين امامت اعتقادي و جزء اعتقادات شيعه است و ما آن را قبول نداريم.


جواب: در ميان اهل سنت نيز بر سر مباحث اعتقادي نزاع است، مثلا ايشان درباره «خلق قرآن» که اعتقادي است اختلاف کرده و هر کس که قدم قرآن را منکر شود، کافر و مرتد مي‌دانند با اينکه اين امر در قرآن نيامده است. کسي که به اين عذر آن را منکر شود، عذرش نزد آنان پذيرفتني نيست.


بعيد است آيات و روايات فراوان در وجوب اطاعت مطلق از پيامبر تنها مربوط به احکام باشد و شامل اعتقادات نشود.
زيرا در احکام فرعي نمي‌توان تنها به قرآن تمسک نمود، زيرا قرآن جزئيات آنها را بيان نکرده است.
نتيجه: خدا نام ائمه را به صورت صريح در قرآن نياورد و تبيين مفاهيم کلي درباره مقام ولايت، عصمت و ... را به عهده پيامبر گذاشت تا يکي از راه‌هاي آزمون اين امت باشد. و پيامبر نيز در اين زمينه کوتاهي نکرد.

 


عقايد از نظر قرآن و حديث ـ درس دوم: نبوت و فلسفه آن

نبوت و فلسفه آن


فصل اوّل: وجوب بعثت انبياء


دليل بيان شده از امام جعفر صادق عليه السلام که ساير ادلّه را متكلّمين و حكماء از آن استفاده کرده اند. « اصول كافى، كتاب الحجّة، ج1، ص 168»


 امام صادق (عليه السلام) به زنديقى كه پرسيد: پيغمبران و رسولان را از چه راه ثابت ميكنى؟ فرمود:


•ما ثابت كرديم كه آفريننده و صانعى داريم كه از ما و تمام مخلوق برتر و با حكمت و بلندمرتبه است.

شايسته نيست كه آفريدگانش او را ببينند و لمس كنند و بى‏واسطه با يكديگر برخورد و مباحثه كنند.


•ثابت شد كه براى او سفيرانى در ميان خلقش باشند كه خواست او را براى مخلوق و بندگانش بيان كنند و ايشان را به مصالح و منافعشان و موجبات تباه و فنايشان رهبرى نمايند.

 


پس وجود امر و نهى‏كنندگان و تقرير نمايندگان از طرف خداى حكيم دانا در ميان خلقش ثابت گشت و ايشان همان پيغمبران و برگزيده‏هاى خلق او باشند.


 


•پيامبران حكيمانى هستند كه به حكمت تربيت شده و به حكمت مبعوث گشته‏اند،
• با آنكه در خلقت و اندام با مردم شريكند در احوال و اخلاق شريك ايشان نباشند.
•از جانب خداى حكيم دانا به حكمت مؤيد باشند.

 


•سپس آمدن پيغمبران در هر عصر و زمانى به سبب دلائل و براهينى كه آوردند ثابت شود، تا زمين خدا خالى نماند از حجتى كه بر صدق گفتار و جواز عدالتش نشانه‏اى داشته باشد. 


•دليل دوّم:

1. خداوند انسان را بيهوده نيافريده، بلکه او را برگزيده و براي او تکليف معين نموده است.


2. انجام دادن تکاليف مشروط به دانستن آنها است.


شايسته است که خدا اين تکاليف را اعلام نمايد، زيرا مکلفين به تنهايي قادر به درک اين تکاليف نمي باشند و از سويي خدا نيز نمي تواند تکاليف را بدون واسطه اعلام نمايد. (زيرا همگان قابليت دريافت وحي را ندارند).


نتيجه:


بنابراين خدا بايد شخصي را تعيين کرده و به سوي مکلفين بفرستد وگرنه خدا در امر خود کوتاهي نموده و اين امر محال است.


 


دليل سوّم:


•خداوند انسان را آفريده تا به او «لطف» و«احسان» نمايد.
•تکميل لطف و احسان الهي متوقف بر صلاحيت بندگان از حيث دنيوي و اخروي است.
•صلاح دنيا و آخرت متوقف بر اموري است که نيازمند پيامبر است:

1. شناختن خداوند و صفات خداوند هر چند امري عقلاني است، اما در صورتي عقل مي‌تواند به آن برسد که پرده غفلت از پيش روي او برداشته شود.  اما اکثر مردم در خواب غفلت فرو رفته و گرفتار هواهاي نفساني هستند.


بنابراين بايد پيامبري از جانب خدا آمده و مردم را آگاه سازد تا مردم با تفکر خالق خود را بشناسند.


2. شناختن افعال و اخلاق حسنه و سيئه.


 


انسان به تنهايي نمي‌تواند افعال و اخلاق حسنه را بشناسد، پس بايد خدا پيامبري براي آشنا کردن اين امور بفرستد.


 


3. آشنايي با زندگي سالم دنيوي


•بدن انسان مرکب از عناصري است که با يکديگر در تزاحم هستند و استفاده از برخي مواد موجب بيماري و فساد وي مي گردد.
•تنظيم امور مادي و معنوي آن و رسيدن به کمال متوقف بر سلامت طبيعي است که از طريق مصرف مواد غذايي و داروهاي سالم مي‌باشد و آگاهي نداشتن از اين موارد خلاف لطف است.

بنابر اين خدا بايد خواص مواد را به شخصي الهام نمايد تا او به بندگان برساند و اين  شخص نبي (يا امام) است.


•نتيجه: شناخت هر يک از معارف الهي و کردار و صفات نيک و استفاده از مواد سالم متوقف بر وجود پيامبري است که دو ويژگي داشته باشد:
.1از لحاظ به خداوند معرفت کامل داشته و بتواند اين امور را از خداوند متعال دريافت نمايد.

 


.2از لحاظ انساني شبيه ساير انسانها بوده و توانايي ارائه اين مطالب را به ايشان داشته باشد.

دليل چهارم:  قانون و رهبري جامعه نيازمند پيامبري الهي


4. رسيدن انسانها به درجات عالي علم و عمل متوقف بر زندگي طولاني در دنياست.


•زندگي در دنيا همراه با نيازمنديهايي است که بايد برطرف گردد و هر انساني به تنهايي نمي‌تواند تمامي نيازهايش را بر طرف نمايد. 
•بنابراين انسان نيازمند زندگي اجتماعي است تا امور دنيوي و اخروي او نظام‌مند گردد.
•به همين دليل انسان را «مدني الطبع» مي‌گويند يعني انسان محتاج تمدن و فرهنگ اجتماعي است.
•چنانچه در زندگي اجتماعي قانون حکمفرما نباشد، هرج و مرج واقع شده و مظلومان زير بار ظالمان رفته و همواره اختلاف و دشمني در آن جامعه حکمفرما مي‌گردد و اين امر موجب از بين رفتن تمام انسانها مي‌گردد.

نتيجه:


•بايد قانوني براي ايجاد نظم و عدالت در جامعه باشد.
•اين قانون بايد از سوي کسي وضع شود که حق بوده و همگان قول او را پذيرا باشند.
•اين فرد بايد از جانب خداوند متعال برگزيده شده باشد. اين فرد همان «نبي» است و قانون او «شريعت الهي» است که مردم براي رفع اختلافات به آن مراجعه مي‌نمايند.
•حامل اين شريعت نمي‌تواند غير از نوع انساني باشد، زيرا طبيعت ساير موجودات با انسانها متفاوت است. پس حامل شريعت بايد انسان باشد.
• ابو على سينا در كتاب شفا: «احتياج نوع انسانى به وجود شخصى كه حامل شريعت باشد، در نظام عالم بيشتر است از احتياج به مژه چشم و ابرو؛ بلكه احتياج به او بيشتر است از احتياج به هر چيزى.»

 


فرق بين رسول و نبي 

فرق بين رسول و نبىّ و امام


•حسن بن عبّاس از امام رضا عليه السّلام پرسيد: فرق بين امام و رسول و نبىّ چيست؟
•حضرت فرمودند: فرق بين رسول و امام و نبىّ اين است: 
•رسول كسى است كه جبرئيل بر او نازل شود و او را ببيند و سخنش را بشنود و به او وحى فرود آورد.
•ولى نبىّ در خواب بيند مانند حضرت ابراهيم (ع).
• امام كسى است كه كلام فرشته را بشنود ولى شخص او را نبيند.


2- أَبَا عَبْدِ اللَّهِ عليه السلام يَقُولُ‏:


 إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى اتَّخَذَ إِبْرَاهِيمَ عَبْداً قَبْلَ أَنْ يَتَّخِذَهُ نَبِيّاً وَ إِنَّ اللَّهَ اتَّخَذَهُ نَبِيّاً قَبْلَ أَنْ يَتَّخِذَهُ رَسُولًا وَ إِنَّ اللَّهَ اتَّخَذَهُ رَسُولًا قَبْلَ أَنْ يَتَّخِذَهُ خَلِيلًا وَ إِنَّ اللَّهَ اتَّخَذَهُ خَلِيلًا قَبْلَ أَنْ يَجْعَلَهُ إِمَاماً فَلَمَّا جَمَعَ لَهُ الْأَشْيَاءَ قَالَ:‏ إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً، قَالَ فَمِنْ عِظَمِهَا فِي عَيْنِ إِبْرَاهِيمَ قَالَ:‏ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي قالَ «لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ»‏ قَالَ لَا يَكُونُ السَّفِيهُ إِمَامَ التَّقِيِّ.



امام صادق عليه السلام:


خداى عزوجل ابراهيم را قبل از آنكه نبى خود بگيرد، بنده خود گرفت،


و خداى تعالى قبل از آنكه او را رسول خود بگيرد، نبى خود گرفت،


و خداى تعالى قبل از آنكه او را خليل خود قرار دهد، رسول خودش كرد،


و نيز قبل از آنكه امامش كند، خليل خود كرد، چون بحكم آيه: (إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً).


ابراهيم بعد از آنكه خالص در عبوديت، و سپس داراى نبوت، آن گاه رسالت، و در آخر خلت شده بود، بعد از آن خدا او را امام كرد.


درخواست مقام امامت توسط حضرت ابراهيم براي ذريه اش، نشانگر آن است که اين مقامي والا بوده که آن را از خدا براي فرزندانش درخواست کرده است و خدا نيز در جواب فرموده: هر كسى لايق اين مقام نيست، آن گاه امام صادق ع در تفسير جمله: (لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ) فرمود: (هيچوقت سفيه، امام پرهيزكاران نمى‏شود).


•گفتار امام عليه السلام: «(و خداوند قبل از آنكه او را رسول بگيرد نبى گرفت)، دلالت دارد بر اينكه ميان رسول و نبى فرق است، و فرق آن دو بنابر روايات ائمه اهل بيت عليه السلام اين است كه:
•نبى كسى است كه در خواب واسطه وحى را مى‏بيند و وحى را ميگيرد.
•ولى رسول كسى است كه فرشته حامل وحى را در بيدارى مى‏بيند، و با او صحبت مى‏كند.
•از داستانهاى ابراهيم بر مى‏آيد كه مقامات ايشان به همين ترتيبى بوده كه در اين روايت آمده، يعنى مقام:
.1عبوديت
.2نبوت
.3رسالت
.4خلت


 



.5امامت. «طباطبايي، محمد حسين، ترجمه الميزان، ج 1، ص 420».


«وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ إِبْراهِيمَ، إِنَّهُ كانَ صِدِّيقاً نَبِيًّا إِذْ قالَ لِأَبِيهِ يا أَبَتِ! لِمَ تَعْبُدُ ما لا يَسْمَعُ وَ لا يُبْصِرُ وَ لا يُغْنِي عَنْكَ شَيْئاً؟» (مريم:41- 42)


دلالت بر نبوت حضرت ابراهيم عليه السلام:


آن روز كه ابراهيم اين اعتراض را به پدر خود ميكرد، كه چرا چيزى مى‏پرستى، كه نه مى‏شنود، نه مى‏بيند، نه دردى از تو دوا ميكند؟ اين آيه تصديق ميكند، آنچه را كه ابراهيم در آغاز ورودش در ميان قوم گفت، آن روز گفت: (إِنَّنِي بَراءٌ مِمَّا تَعْبُدُونَ، إِلَّا الَّذِي فَطَرَنِي فَإِنَّهُ سَيَهْدِينِ‏، من از آنچه شما ميپرستيد بيزارم، تنها كسى را مى‏پرستم كه مرا بيافريد، و بزودى هدايتم مى‏كند). (زخرف/27)


دلالت بر رسالت حضرت ابراهيم در ديدن ملک:


«وَ لَقَدْ جاءَتْ رُسُلُنا إِبْراهِيمَ بِالْبُشْرى‏، قالُوا: سَلاماً، قالَ: سَلامٌ» (هود آيه 69)


فرشتگان نزد ابراهيم آمده و به او بشارت فرزنددار شدن دادند و اينکه براي نزول عذاب بر قوم لوط آمده‏اند.


اين ماجرا در اواخر عمر و کهولت حضرت ابراهيم رخ داده که ملائکه را در بيداري ديده و با آنان صحبت کرده است.


• اينكه امام عليه السلام فرمود:
•خدا ابراهيم را قبل از آنكه خليل و دوست خود قرار دهد رسول خود قرار داد.
•از اين آيه استفاده كرده: (وَ اتَّبَعَ مِلَّةَ إِبْراهِيمَ حَنِيفاً، وَ اتَّخَذَ اللَّهُ إِبْراهِيمَ خَلِيلًا، ملت ابراهيم را كه حنيف است پيروى كرد، و خدا ابراهيم را خليل گرفت)، نساء:125
•ظاهر آيه: خدا ابراهيم را به دليل آيين حنيفي که به امر الهي تشريع کرد، خليل و دوست خود گرفت.

 


•چون آيه در مقام بيان شرافت و ارج كيش حنيف ابراهيم است، كه به خاطر شرافت آن كيش، ابراهيم به مقام خلت مشرف گرديد».

 تفاضل و برتري انبيا


تِلْكَ الرُّسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلى‏ بَعْضٍ مِنْهُمْ مَنْ كَلَّمَ اللَّهُ وَ رَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجاتٍ وَ آتَيْنا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ الْبَيِّناتِ وَ أَيَّدْناهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ مَا اقْتَتَلَ الَّذِينَ مِنْ بَعْدِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَيِّناتُ وَ لكِنِ اخْتَلَفُوا فَمِنْهُمْ مَنْ آمَنَ وَ مِنْهُمْ مَنْ كَفَرَ وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ مَا اقْتَتَلُوا وَ لكِنَّ اللَّهَ يَفْعَلُ ما يُرِيدُ (253)


 


 مِنْهُمْ مَنْ كَلَّمَ اللَّهُ وَ رَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجاتٍ‏ ...: در اين دو جمله، التفاتى از تكلم قبلى(فَضَّلْنا) به غيبت (رَفَعَ) شده، با اينكه قبل از اين جمله خداى تعالى گوينده بود و مى‏فرمود: ما چنين و چنان كرديم، بعد از اين دو جمله نيز  مى‏فرمايد: و ما به عيسى بن مريم، بينات داديم.



 



وسط آيه خداوند سبحان غايب فرض شده: «خدا با بعضى از ايشان سخن گفت و بعضى را بر بعضى درجاتى برترى داد».


نكته التفات:


 فضيلت‏ها دو نوعند:


1. فضيلتى که به خودى خود فضيلت است، مانند «آيات بينات» و «تاييد به روح القدس» (درباره عيسى بن مريم ) چون اين صفات و خصال به خودى خود صفاتى برجسته و ارجمند است.


2. فضايلي که به خودى خود فضيلت نيستند ولي چنانچه به مقام بزرگي منسوب شوند، از آن کسب فضيلت مي کنند، مثل: مطلق سخن گفتن يا ترفيع درجه. ولي اين دو امر وقتي به خداي سبحان منسوب ميشوند فضيلت محسوب مي شوند. (مثلا فلاني با خدا سخن گفت يا خدا درجات فلاني را بالا برد).



 



در دو جمله مورد بحث كه دو فضيلت سخن گفتن، و رفع درجات را آورده، به اين جهت خدا غايب فرض شد كه اين دو خصلت را به خدا نسبت داده و بفرمايد: خدا با بعضى از انبيا سخن گفت، و بعضى را ترفيع درجه داد، بعد از آنكه اين مقصود حاصل شد، دوباره به سياق قبلى برگشته و فرمود: عيسى بن مريم را آيات بينات داديم.





 



عقايد قرآن و حديث. درس اول: اثبات اثبات وجود حق تعالي

1. برهان صديقين


•ابن سينا اين برهان را در نمط چهارم اشارت مطرح كرده و نام آن را« صدّيقين» ناميده است:

الف) هر موجودي يا ممکن است يا واجبو از ايندو حال خارج نيست.


ب) اگر ممکن باشد، نيازمند مرجح است. هر مرجحي نيازمند مرجحي است و آن مرجح نيازمند مرجحي ديگر و... که موجب دور يا تسلسل مي‌شود.


نتيجه: براى دورى و اجتناب از اشكال دور و تسلسل بايستى سلسله وجودات به واجب منتهى شود. اگر واجب باشد: همان صانع است. (مطلوب)


سپس مى‏گويد:« در إثبات صانع بهترين طريق را پيمودم، به جهت آنكه از راه مطالعه وجود، إثبات صانع شده بدون آنكه مخلوقات يا حدوث عالم و يا حركت، واسطه در إثبات صانع قرار گيرد»


چون از راه خود وجود بر واجب استدلال شده، برهان خويش را« صدّيقين» ناميده است.


 



•اين برهان را نخست ابن سينا مطرح ساخت (الاشارات والتنبيهات‏، 277)
•حقيقتِ وجود يا واجب است يا مستلزم واجب. پس، واجبِ بالذّات وجود دارد.(نهاية الحكمة، 268).

تقرير: (برهان‏ يا سبيل صديقين‏): اثبات وجود خدا از طريق وجود، و از صفات بذات و از افعال به صفات رسيدن


1. هستى يکواقعيّتاست. 2.با هيچ قيد و شرطى، لا واقعيّت نمى‏شود.


نتيجه: چون هر جزئى از جهان رو به نيستى مى‏رود، نمى‏تواند عين واقعيتى باشد كه نيستى نمى‏پذيرد.


آن واقعيت همان است كه جهان با آن واقعيّت مى‏پذيرد و بدون آن از هستى نصيب نمى‏برد و از ميان مى‏رود.


پس، جهان و اجزاى آن، براى استقلال وجودى و واقعيّت خويش بر واقعيّتى تكيه دارد كه فى نفسه عين واقعيّت است (روش رئاليسم‏، 5/ 77؛ تعليقه بر اسفار، 6/ 14).


 


اثبات خدا از طريق بطلان دور و تسلسل توسط خواجه نصير الدين طوسى در تجريد الاعتقاد:


•«اگر در ميان موجودات، واجب الوجودى يافت شود كه مطلوب حاصل است.
•اگر موجود واجبي نبود و تنها ممکنات بودند، بنابر ابطال دور و تسلسل نيازمند به واجب خواهد بود.
•زيرا اگر از علّت وجودِ ممكن سؤال شود، در حالى كه در عالم هيچ موجود واجبى نباشد، خود علّت نيز بايد امر ممكنى باشد و لذا نقل كلام در آن علّت خواهد شد كه باز علّت آن‏هم بنا بر فرض مذكور بايد امر ممكنى باشد و همين‏طور اگر نقل كلام در علّت امر سوم و چهارم ... ادامه يابد، در نهايت منجر به تسلسل مى‏گردد و تسلسل هم باطل است؛ و در صورت ديگر اگر سلسله علل به همان امر أوّل بازگردد، دور خواهد بود.»
•نتيجه: سلسله ممكنات بايد به واجب منتهى شود. (برهان‏ صدّيقين‏ بوعلى سينا)


•موجود مطلق يعنى مجموع الموجودات (ممكن و واجب) از حيث موجود بودن مبدئى ندارد= (علّت و سبب ندارد)
•اگر موجود مطلق از حيث موجود بودن محتاج به مبدأ باشد، دو وجه دارد:
•يا اين مبدأ خارج از مجموع موجودات است و يا داخل در اين مجموعه است.
•فرض أوّل باطل است. زيرا خارج از مجموع موجودات، چيزى نيست تا مبدأ واقع شود.
•بنابراين، مبدأ بايدفردى از افراد مجموع موجودات باشد. در اين صورت، تقدّم شي‏ء بر نفس لازم مى‏آيد. زيرا اين فرد از آن جهت كه مبدأ و علّت مجموع است، بايد مقدم باشد و از آن جهت كه خود نيز فردى از افراد اين مجموعه موجودات و معلولاست، بايد مؤخر باشد. پس تقدم شي‏ء بر نفس لازم مى‏آيد؛
•نتيجه: براى گريز از دور، آن فرد از مجموعه كه مبدأ واقع مى‏شود، بايد واجب الوجود باشد؛ يعنى موجودى كه بى‏نياز از علّت است و در اين صورت، محذور دور برطرف شده و مطلوب إثبات مى‏گردد.
برهان صديقين در آيات و روايات

•شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ: آل عمران: 18
• اميرالمؤمنين در دعاي صباح مي‌فرمايند: «يا من‏ دل‏ بذاته‏ لذاته‏»
•برهان‏ صديقين‏ در بيان اميرالمؤمنين عليه‌السلام: «يقول لما أراد كونه: «كن!» فيكون لا بصوت يقرع و لا بنداء يسمع و إنّما كلامه سبحانه فعل منه انشأه و مثله». «نهج البلاغه، خطبه 184».

2. برهان امكان و وجوب:


الف) همه موجوداتجهان ممكن‏اند.


ب) ممكنآن است كه وجود و عدم براى او ضرورى نيست و ترجيح وجود يا عدمبراى او ذاتاً محال است.


 


نتيجه: ممكن براى وجود يافتن، نيازمندِ واجب است تا به سوى وجود يا عدم ترجيح يابد و از حال تساوى‏ ميان وجود و عدم بيرون آيد (شرح حكمت متعاليّه‏، 1/ 118).


 


•أَ وَ لَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ شَهِيدٌ «فصلت/ 53».
•شهيد: به معناى شاهد و مشهود آمده، مثل رحيم و قتيل
•متناسب با سياق آيه معناى دوم (مشهود) است
•«بربك» فاعل«لم يكف»، «باء زائده»، «انه على كل شي‏ء شهيد» بدل از فاعل، و استفهام انكارى است.
•معناى آيه: «آيا براى روشن شدن حق كافى نيست كه پروردگار تو مشهود بر هر چيز است؟ (در هر چيزي قابل مشاهده است)آرى كافى است براى اينكه هيچ موجودى نيست مگر آنكه از جميع جهاتش محتاج به خدا و وابسته به او است، و او قائم بر آن و قاهر و ما فوق آن است، پس خداى تعالى براى هر چيزى مشهود و معلوم است، هر چند كه بعضى او را نشناسند».«علامه طباطبائى در جلد 17 تفسير الميزان ص 431»

3. برهان حدوث:

الف) جسم و موجود جسمانىاز حوادث عارى نيست.


ب) هر آنچهاز حوادث عارى نباشد، حادث است.


نتيجه: جسم و جسمانى، حادث است و هر حادثى، نيازمندِ مُحدِث و اين مُحدِث، خداوند واجب الوجود است (همان، 3257).


علامه طباطبائى:


•العالم «ما سوى اللّه» كلّه اجسام و الاجسام لا تخلو عن الحركة و السكون و هما حادثان و ما لا يخلو من الحوادث فهو حادث فالاجسام كلها حادثة و كل حادث مفتقر الى محدث فمحدثها امر غير جسم و لا جسمانى.«نهاية الحكمة ص 240»


4. برهان تمانع:

«لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتا»: انبيا/22


«الَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ طِباقاً ما تَرى‏ فِي خَلْقِ الرَّحْمنِ مِنْ تَفاوُتٍ فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَرى‏ مِنْ فُطُور»: ملک/3


•الف) اگر خدايانى جز خداى يگانه وجود داشته باشند، بايد زمين و آسمان به تباهى افتند.
•ب) ولى زمين و آسمان به تباهى نيافتند.
•نتيجه:پس، جز خداي يگانه، خدايى نيست.
•(مبدأ و معاد، جوادى آملى/ 143).
•برهان تمانع برهانى است كه متكلمان جهت اثبات توحيد اقامه كرده‏اند.

الف) هر گاه در جهان وجود دو خدا موجود باشد قهرا هر يك مانع كار ديگرى است.


ب) هر يك خلاف نظر ديگرى ميخواهد قدرت نمائى كند و خلاف او را اراده كند.


نتيجه:هر يك مانع كار ديگرى ميشود و لازم آيد كه هيچ كارى انجام نشود و نظام جهان وجود برهم خورد.


•اين برهان را متكلمان از آيات قرآن‏ «لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتا» گرفته‏اند.
•«تهليليه، ص: 96: محقق دوانى‏ ، 908 ق»

5. برهان حركت:


الف) تمام جهان طبيعت حرکت است.


•اين حرکت از طريق کششي الهي است که غايت همه‌ي حرکتهاست.
•ذات موجودات متحرک است نه اينکه حرکت وصف آنها باشد.
•هر چند «حركت» و «متحرّك» از نظر مفهوم عقلى از هم جدايند ولي در جهان خارجي يکي بوده و از يک حقيقت برخوردارند.

ب) طبايع همانطور که از لحاظ بيروني متحرکند و نيازمند محرک، از لحاظ دروني هم متحرکند و نيازمند محرک.


نتيجه: محرک آنها مبدئي است که جسم نبوده و با جسم ارتباط ندارد.


•اگر محرک اصلي جسماني باشد، ديگر در نظام فاعلي، فاعل بالذات نيست و در نظام غائي نيز غايت بالذات نخواهد بود.(شرح حكمت متعاليّه‏، 1/ 307).

الف) هر حرکتي محرّکي لازم دارد.


ب) امتداد سلسله‌يحرکت‌ها و محرک‌هاتابي‌نهايت محال است.


نتيجه:  در نهايت امر بايد همه‌يحرکتها منتهي به امري ثابت بشوند که آن ثابت يا محرک اول غير متحرک را خدا مي‌ناميم. « مرتضي مطهري، توحيد، ص 180 تا 182»
6. برهان نظم:

الف) بر اساس علوم تجربي و طبيعي و مشاهدات عيني، جهان از نظم بهره‌مند است.


ب) هر نظمي ناظمي دارد.


وجود نظم و هماهنگي در جهان تنها با دخالت مبدأيي عاقل، قادر و عالم امکان‌پذير است. (شرح تجريد، 284؛ پيام قرآن‏، 2/ 55).


نتيجه: نظام عالم هستي تحت نظارت مبدأيي عاقل، قادر و عالم مي‌باشد.


 آيات بسياري به اين برهان اشاره دارند. (فصّلت/ 53؛ بقره/ 164؛ الذّاريات/ 20 و 21).


«إِنَّ فىِ اخْتِلَافِ الَّيْلِ وَ النهَّارِ وَ مَا خَلَقَ اللَّهُ فىِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ لاَيَاتٍ لِّقَوْمٍ يَتَّقُون‏»(يونس/ 6)


«إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ لَآياتٍ لِأُولِي الْأَلْباب‏» (آل عمران/ 190)


•امام صادق (ع) نيز در حديث مشهور «توحيد مفضّل» از اين برهان سخن گفته و به اثبات وجود خدا پرداخته است.(بحارالانوار، 3/ 57).
 

 



موضوعات تحقيق

موضوعات کلامي قابل تحقيق


رجعت
مرگ و معاد
حيات برزخي
زيارت قبور
بناي بر قبور
بناء مسجد و روشن کردن چراغ

 


شفاعت

وهابيت
سلفي  گري
بررسي افکار ابن تيميه
شناخت وهابيان
حکمت ها
فلسفه ي دعا و نيايش
فلسفه ي سوگوار براي اوليا
فلسفه گريه بر امام حسين عليه السلام
فلسفه ي سجده بر تربت امام حسين عليه السلام
فلسفه ي لعن

1. محبت و مودت اهل بيت (ع) و جايگاه ايشان


2. شبهات مربوط به توحيد عبادي


-زيارت معصومين
لمس و بوسيدن ضريح آن‌ها

سجده بر مهر


- توسل


- شفاعت


- استشفاء به تربت امام حسين عليه السلام


3. بداء


 4. رجعت


5. تقيه


6. اجتهاد


7. عدالت صحابي


8. بررسي نسبت غلو به شيعه


9. عدم مشروعيت دولت ظالم


10. اتحاد امت اسلامي 


تشيع و ارتباط آن با اهل بيت عليهم السلام


توحيد : عدل الهي، قضا و قدر ، رؤيت و تنزيه الهي


امامت (به تنصيص نبي): اوصاف امام (علم غيب امام، عصمت امام)، افضليت اميرالمؤمنين عليه السلام،...


مصحف اميرالمؤمنين عليه السلام و حضرت زهرا سلام الله عليها


اسلام ابوطالب


عدمسهو النبي


عدم تحريف قرآن


مهدويت و مباحث مربوطه: علائم ظهور، ...


سفياني


دجال


عناوين تحقيقات مرتبط با احکام


مسح سر و پا


جزئيت بسم الله


صلا? تراويح


جزئيت حي علي خير العمل


تفاوت در اذان (الصلا? خير من النوم، اشهد ان اميرالمؤمنين عليا ولي الله)


تکتف (دست بستن در نماز)


تعداد تکبيرات در نماز ميت


آمين گفتن در نماز


تهمت به شيعه در گفتن «خان الامين» در سلام نماز


جمع بين دو نماز


حکم قرائت عزائم در نماز


سب و لعن در قرآن 




معارف شيعي ـ درس سيزدهم: كيفيت وضو (شستن دست و مسح پا)

كيفيت وضو (شستن دست و مسح پا)


•وضو در عين مستحبّ بودن، مقدّمه برخى از عبادت‏هاى ديگر نظير نماز است.
•امام باقر عليه السلام: «لا صلاة إلّا بطهور»«وسائل الشيعه، ج 1، ص 256، ابواب الوضوء، باب 1، ح 1؛ صحيح مسلم، ج 1، ص 204، باب 2؛ سنن ابن ماجه، ج 1، ص 100 و سنن ابى داود، ج 1، ص 16».
•دو نكته در اختلاف شيعه و اهل سنت در كيفيت وضو:

الف) از نظر شيعه بايد دست‏ها از بالا به پايين شسته شود، ولى اهل سنت چنين شرطى را لازم نمى‏دانند.


ب) بايد پاها پس از شستن صورت و دست‏ها مسح شوند و شستن آنها صحيح نيست، ولى اهل سنت شستن پاها را لازم دانسته و مسح آنها را كافى نمى‏دانند.



الف) شروع شستن دست‏ها از آرنج‏


شيخ مفيد رحمه الله درباره كيفيت وضو مى‏فرمايد: «... آن گاه كفى ديگر از آب به دست راست خود برداشته و در دست چپ خود مى‏ريزد و با آن دست راست خود را از مرفق تا اطراف انگشتان مى‏شويد.» «المقنعه، ص 43»


ادله شيعه اماميه‏


1- مقتضاى اصالة الاشتغال‏


2- روايات بيانيه‏


3- «الى» در آيه به معناى «من»


ادله شيعه اماميه‏


1- مقتضاى اصالة الاشتغال‏ (اصالة الاحتياط): (الاشتغال اليقينى يستدعى الفراغ اليقينى‏)


اصول عملى: مقتضاى اصالة الاشتغال، شستن از مرفق است، زيرا از روايات اهل بيت عليهم السلام وجوب شستن دست‏ها از مرفق استفاده مى‏شود، (با وجود اين روايات علم به فراغ ذمه براى اهل سنت حاصل نخواهد شد).


2- روايات بيانيه‏


كيفيت وضوى رسول خدا توسط اهل بيت عليهم السلام بيانگر شستن دست‏ها:


 


شيخ طوسىرحمه الله به سند خود از بكير و زرارة بن اعين: ما هر دو از امام باقر عليه السلام از كيفيت وضوى رسول خدا صلى الله عليه و آله سؤال نموديم. حضرت طشت يا ظرف كوچكى پر از آب درخواست نمود و دو كف دستان خود را شسته و سپس مشتى از آب برداشت و با آن صورتش را شست، آن گاه دست چپ را در ظرف آب فرو برده و مشتى از آن را بر دست راست خود ريخت و آن را از آرنج تا سر انگشتان شست و هيچ گاه آب را به طرف آرنج برنگرداند و همين عمل را نسبت به دست چپ انجام داد. سپس سر و دو پاى خود را تا كعبين با رطوبت دستانش مسح نمود .... «تهذيب الاحكام، ج 1، ص 55، ح 158»


3- «الى» در آيه به معناى «من»


در روايات اهل بيت عليهم السلام كلمه «الى» به معناى «من» تفسير شده.


اين بدان معنا نيست كه كلمه «الى» در «من» استعمال شده باشد، زيرا اين نوع كاربرد در عرب وجود ندارد، بلكه به معناى آن است كه مراد جدّى از كلمه «الى» معناى «من» است. «وسائل الشيعه، ج 1، ص 57، ح 159، باب 19 از ابواب الوضوء»


 



•دليل عامه بر جواز عكس‏

اهل سنت: جواز شستن دست‌ها از انگشتان تا آرنج


دليل: اطلاق امر به شستن در آيه؛ مقتضاي اطلاق: جواز و ظهور شستن دست از سر انگشتان تا آرنج


•پاسخ شيعه:

وجوب شستن دستان از آرنج، زيرا منافاتي بين وجوب و آيه شريفه «فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَ أَيْدِيَكُمْ إِلَى الْمَرافِقِ» نيست به دليل:


.1ظهور آيه: «الي» غايت مغسول است نه غَسل = بيان مقدار واجب از شستن دست.

زيرا «يد» به موارد زيادي اطلاق مي‌شود: 1. انگشتان: مثل آيه سرقت 2. مچ دست: آيه تيمم3. آرنج به پايين: آيه وضو4. شانه به پايين: بسياري از استعمال‌هاي عرفي


آيه درصدد بيان کيفيت شستن نيست، و کيفيت شستن به پيامبر و ائمه واگذار شده است. مثل: ديوار را تا سقف رنگ کن به اين معنا نيست که از سقف رنگ کن.


 



2. ظاهر آيه اگر در غايت مغسول نباشد، ظاهر در غايت غسل هم نيست که از آن لزوم شستن از آرنج فهميده شود.


نتيجه: اجمال آيه، براي تفصيل بايد به روايات بياني رجوع کرد که دلالت بر لزوم شستن از آرنج به پايين دارند.


•علامه طباطبايى رحمه الله: «كلمه‏ «إِلَى الْمَرافِقِ»‏ قيد براى‏ «أَيْدِيَكُمْ‏» است، پس غَسلى كه متعلق به «ايديكم» است مقيد به غايت نيست، لذا مى‏توان دست‏ها را از مرفق به طرف انگشتان شست و اين حالت، همان حالت طبيعى انسان هنگام شستن دست در غير حالت وضو است. هم چنين عكس اين صورت نيز ممكن است، ولى اخبارى كه از طرق اهل بيت عليهم السلام رسيده، خبر از وجوب صورت اول داده است و صورت دوم را باطل مى‏داند.»

3. «الي» در صورتي به معناي انتهاي غايت است که با «مِن» ابتدائيه همراه باشد، که در اين آيه با «مِن» نيست.



ب- مسح پا در وضو


شيعه: مسح پا، اهل سنت: شستن پا


•چرا موضوعى با اين اهميت كه پيامبر صلى الله عليه و آله و صحابه روزى چند بار آن را تكرار مى‏كرده‏اند اختلاف هست؟ وضويي كه شرط صحت نماز قرار گرفته است. «صحيح مسلم، ج 1، ص 204، باب 2»
•در صدر اسلام تا زمان خليفه اول و دوم اختلافي در وضو نبود، به جز مسح بر خفين
•اختلاف در وضو از زمان «عثمان بن عفان» به وجود آمد.
•متقى هندى از ابى مالك دمشقى: اختلاف در وضو از زمان خلافت عثمان شروع شد. «كنزالعمال، ج 9، ص 443، ح 26890»
•بخارى و مسلم با سند خود از حمران: عثمان بن عفان آبى خواست تا وضو بگيرد، آن گاه دست راستش را تا آرنج سه بار شست، سپس دست چپ خود را نيز چنين كرد؛ آن گاه سر خود را مسح كرده و پاى راست و چپ خود را با برآمدگى‏ها هركدام سه بار شست، سپس گفت: رسول خدا صلى الله عليه و آله را ديدم كه اين گونه وضو مى‏گرفت. «صحيح بخارى، ج 1، ص 52؛ صحيح مسلم، ج 1، ص 204، ح 3»

 






•حمران نقل مى‏كند كه عثمان گفت: مردم را مى‏بينم كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله احاديثى در باب وضو نقل مى‏كنند و نمى‏دانم كه اينها چيست، ولى من ديدم كه رسول خدا صلى الله عليه و آله اين گونه وضو مى‏گرفت.
•نکته: عثمان با آن كه قليل الروايه بوده و مجموع احاديثش 146 حديث است.
•در مورد وضو حدود 20 روايت از او نقل شده كه بيشترين روايات در اين باب است و که نشان‌دهنده آن است مروّج شستن پا در وضو عثمان بوده است. «صحيح مسلم، ج 1، ص 207، ح 8».
•عثمان براي خود اهليّت تشريع قائل بود، خصوصاً با دور شدن از صحابه.
•اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام در زمان خلافتش عملًا با اين بدعت به مخالفت برخاست، و در مسجد از قنبر كوزه آبى براى وضو طلبيد و دو كف دست و صورت و دو دستش را از آرنج شست؛ آن گاه سر را يك بار مسح كرده و هر دو پايش را تا برآمدگى پاها مسح كرد و سپس فرمود: «اى كسى كه از وضوى رسول خدا سؤال كردى، حضرت اين گونه وضو مى‏گرفت.» «مسند احمد، ج 1، ص 108».


•بخارى به سند خود از أمّ الدرداء: ابوالدرداء غضبناك بر من وارد شد، به او گفتم: چه چيزى تو را خشمگين كرده است؟ گفت: به خدا سوگند! از امر محمّد در آنان چيزى نمى‏شناسم، مگر آن كه مى‏بينم نماز مى‏خوانند. «صحيح بخارى، ج 1، ص 166»
•شافعى از وهب بن كيسان: «ابن الزبير» قبل از خطبه شروع به نماز كرد و فرمود: تمام سنّت‏هاى رسول خدا تغيير يافت، حتى نماز. «الّام، ج 1، ص 208».

دليل اماميه بر وجوب مسح پاها

•دليل اماميه بر وجوب مسح پاها: 1- قرآن كريم‏

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَ أَيْدِيَكُمْ إِلَى الْمَرافِقِ وَامْسَحُوا بِرُؤُسِكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ إِلَى الْكَعْبَيْنِ. مائده/6.


•شيعه: كلمه «أرجلكم» به جهت نزديكى با «رؤوسكم» عطف بر آن شده و «با» نيز بر او داخل مى‏شود، عامل هر دو «وامسحوا» است. در نتيجه بايد پاها مسح شود، همانند سر.
•اهل سنت: «أرجلَكم» را به نصب خوانده و آن را عطف بر «وجوهَكم» منصوب به «اغسلوا» مى‏دانند، لذا به وجوب شستن پاها حكم مى‏كنند. ولى اين عقيده به دلايل زير خالى از اشكال نيست:

1. قرائت به نصب در «أرجلكم» از قرائت به جرّ بيشتر نيست، زيرا ابن كثير، ابا عمرو، ابابكر و حمزه از عاصم «أرجلكم» را به جرّ قرائت كرده‏اند. «الكشف عن وجوه القرائات، ج 1، ص 406».


2. حق معطوف آن است كه به نزديك‏ترين كلمه عطف شود و نزديك‏ترين كلمه «رؤوسكم» مجرور است. (نحويان)


3. بنا بر قرائت نصب، وجوب مسح استفاده مي‌شود، زيرا «برؤوسكم» محلًا منصوب است به «امسحوا» و با عطف بر محلّ «أرجلكم» به نصب قرائت شده و حكم به مسح مي‌شود.


عطف كلمه «أرجلَكم» بنابر قرائت به نصب، به «أيديَكم» از جهاتى مشكل دارد كه از آن جمله است:


الف) بين معطوف و معطوف عليه با جمله‌ي بيگانه فاصله مي‌شود (در باب عطف جايز نيست).


ب) قبل از تمام شدن جمله و ايفاي غرض، به جمله‌اي بي‌ارتباط منتقل شود.


ج) مخالف با فصاحت قرآن است.


اشکال: قرائت به جرّ «أرجلكم» به جهت نزديكى با مجرور است (عطف بالجوار)، نه عطف.


جواب: اين احتمال از جهاتى مردود است:


1-كسر به جهت نزديكى با مجرور قبيح و تنها هنگام ضرورت شعرى جايز است؛


 


 


 


2- كسر بر جوار هنگامى صحيح است كه انسان را به اشتباه نيندازد، در حاليکه در اين آيه انسان گمان مى‏كند كه به جهت عطف است. در نتيجه:‌ آيه به مسح پا صراحت دارد. (اعتقاد اماميه)


•برخى از علماى اهل سنت تصريح نموده‏اند بر اين كه آيه ظهور در مسح پاها دارد نه شستن، ولى به جهت وجود روايات غسليّه و ترجيح آنها بر ظاهر كتاب، روايات را بر آيه مقدّم داشته‏اند (ابن حزم، فخر رازى، شيخ‏ ابراهيم حلبى، شيخ ابوالحسن سندى حنفى، شيخ محمّد عبده، شيخ برهان الدين حلبى‏ و شافعى‏)
•. رجوع شود به كتاب الإحكام، ج 1، ص 84، الأذان، ص 79 و ...
•. التفسير الكبير، ج 11، ص 161.
•. غنية المتملّى، ص 16.
•. شرح سنن ابن ماجه، ج 1، ص 88.
•. المنار، ج 6، ص 228.
•. السيرة الحلبيه، ج 1، ص 28.
•. احكام القرآن، ج 1، ص 50.

2- روايات‏: تصريح در مسح هر دو پا،‌ بسياري روايات صحيح السند


الف) روايات اهل سنت‏


1- حميدى به سند خود از ابن عبد خير: على بن ابى طالب عليه السلام را ديدم كه روى هر دو پايش را مسح نمود .... «مسند الحميدى، ج 1، ص 26، ح 47» (صحيح السند)


2- عبداللَّه بن احمد بن حنبل با سند خود از ابن عبد خير: ديدم على عليه السلام را كه وضو گرفت و سپس روى دو پاى خود را مسح نمود. (صحيح السند)


3- على عليه السلام: «من باطن هر دو پا را سزاوارتر به مسح از ظاهر آن دو مى‏دانستم تا اين كه رسول خدا را ديدم كه ظاهر آن دو را مسح مى‏نمود.» «مسند احمد، ج 1، ص 124»


نكته: اگر بنابر قياس و حكم به رأى باشد، بايد كف پاها مسح شود، ولى انسان بايد متعبد بوده و به فرمان صاحب شريعت عمل نمايد. «همان، ص 114»


4- ابوداود به سند خود از نزال بن سبره: علىّ عليه السلام نماز ظهر را در «رحبه» خواند، آن گاه مشغول برآوردن حوائج مردم شد تا وقت عصر شد. كوزه‏اى از آب بر او حاضر كردند، مشتى از آب برداشته و صورت و دو دستش را شست، سپس سر و پايش را مسح كرد ... آن گاه فرمود: ديدم كه رسول خدا صلى الله عليه و آله اين گونه وضو گرفت و اين وضوى كسى است كه در دين بدعت وارد نكرده است. «مسند ابى داود طيالسى، ص 22، ح 148»


•به همين مضمون نيز، از عبداللَّه بن احمد بن حنبل و نسائى نقل شده است. «مسند احمد، ج 1، ص 159؛ سنن النسائى، ج 1، ص 84».

 


5-تميم مازنى: رسول خدا صلى الله عليه و آله را ديدم كه وضو گرفت و هر دو پاى خود را مسح كرد. «كنزالعمال، ج 9، ص 429، ح 26822؛ الاصابة، ج 1، ص 187».


ب- روايات اهل بيت عليهم السلام‏


1- كلينى رحمه الله به سند خود از امام صادق عليه السلام: «... مسح كن بر جلوى سر خود و نيز بر دو پايت با ترتيب؛ بدين شكل كه مسح را از پاى راست خود شروع كن.» «وسائل الشيعه، ج 1، ص 294- 297»


2- کليني به سند خود از امام صادق عليه السلام: «شخصى هست كه شصت يا هفتاد سال از عمرش مى‏گذرد، در حالى كه هيچ يك از نمازهايش قبول درگاه الهى نيست. راوى مى‏گويد: عرض كردم: چگونه؟ فرمود: زيرا مى‏شويد آنچه را كه خداوند امر به مسح آن نموده است». «وسائل الشيعه، ج 1، ص 294- 297»


3- کليني به سند خود از سالم و غالب بن هذيل نقل مى‏كند كه از امام باقر عليه السلام از مسح بر دو پا سؤال نموديم؟ حضرت فرمود: اين، همان چيزى است كه جبرئيل به آن خبر داده است.«وسائل الشيعه، ج 1، ص 294- 297»


 


 


 


4- شيخ صدوق رحمه الله به سند خود از امام صادق عليه السلام: «شخصى چهل سال خدا را عبادت مى‏كند، در حالى كه به دستور او در باب وضو عمل نكرده است، زيرا آنچه را كه مأمور به مسح آن است مى‏شويد.»


عرض سنت بر قرآن‏


شاطبى مى‏نويسد: «در اعتبار، رتبه سنت متأخر از قرآن است به دليل:


الف) قرآن قطعى است و سنت ظنّى ...


ب) سنت:


 1. يا بيان قرآن است اگر بيان قرآن است در مرتبه بعد از قرآن قرار دارد ...


2. اگر بيان قرآن نيست (امرى زائد بر قرآن)؛ اعتبارش بعد از قرآن است اگر در كتاب خدا يافت نشود   دليل بر تقدم اعتبار قرآن است.


ج) به دليل اخبار و آثار مانند حديث معاذ كه از او سؤال شد: به چه حكم مى‏كنى؟ عرض كرد: به كتاب خدا. سپس فرمود: اگر در كتاب خدا نيافتى؟ گفت: به سنت رسول خدا .... «الموافقات، ج 4، ص 7- 9»


 


در صورت تعارض بين دو طائفه از روايات، احاديثى مقدّم است كه با كتاب خدا مطابقت داشته باشد، (روايات مسح).


 




 


X
فروش اسکریپت خبرخوان کاوشگر + ارسال خودکار اخبار به کانال تلگرام
خرید و توضیحات بیشتر از لینک زیر
http://shopan.ir/?p=34