-->

معارف شيعي ـ درس سيزدهم: كيفيت وضو (شستن دست و مسح پا)

كيفيت وضو (شستن دست و مسح پا)


•وضو در عين مستحبّ بودن، مقدّمه برخى از عبادت‏هاى ديگر نظير نماز است.
•امام باقر عليه السلام: «لا صلاة إلّا بطهور»«وسائل الشيعه، ج 1، ص 256، ابواب الوضوء، باب 1، ح 1؛ صحيح مسلم، ج 1، ص 204، باب 2؛ سنن ابن ماجه، ج 1، ص 100 و سنن ابى داود، ج 1، ص 16».
•دو نكته در اختلاف شيعه و اهل سنت در كيفيت وضو:

الف) از نظر شيعه بايد دست‏ها از بالا به پايين شسته شود، ولى اهل سنت چنين شرطى را لازم نمى‏دانند.


ب) بايد پاها پس از شستن صورت و دست‏ها مسح شوند و شستن آنها صحيح نيست، ولى اهل سنت شستن پاها را لازم دانسته و مسح آنها را كافى نمى‏دانند.



الف) شروع شستن دست‏ها از آرنج‏


شيخ مفيد رحمه الله درباره كيفيت وضو مى‏فرمايد: «... آن گاه كفى ديگر از آب به دست راست خود برداشته و در دست چپ خود مى‏ريزد و با آن دست راست خود را از مرفق تا اطراف انگشتان مى‏شويد.» «المقنعه، ص 43»


ادله شيعه اماميه‏


1- مقتضاى اصالة الاشتغال‏


2- روايات بيانيه‏


3- «الى» در آيه به معناى «من»


ادله شيعه اماميه‏


1- مقتضاى اصالة الاشتغال‏ (اصالة الاحتياط): (الاشتغال اليقينى يستدعى الفراغ اليقينى‏)


اصول عملى: مقتضاى اصالة الاشتغال، شستن از مرفق است، زيرا از روايات اهل بيت عليهم السلام وجوب شستن دست‏ها از مرفق استفاده مى‏شود، (با وجود اين روايات علم به فراغ ذمه براى اهل سنت حاصل نخواهد شد).


2- روايات بيانيه‏


كيفيت وضوى رسول خدا توسط اهل بيت عليهم السلام بيانگر شستن دست‏ها:


 


شيخ طوسىرحمه الله به سند خود از بكير و زرارة بن اعين: ما هر دو از امام باقر عليه السلام از كيفيت وضوى رسول خدا صلى الله عليه و آله سؤال نموديم. حضرت طشت يا ظرف كوچكى پر از آب درخواست نمود و دو كف دستان خود را شسته و سپس مشتى از آب برداشت و با آن صورتش را شست، آن گاه دست چپ را در ظرف آب فرو برده و مشتى از آن را بر دست راست خود ريخت و آن را از آرنج تا سر انگشتان شست و هيچ گاه آب را به طرف آرنج برنگرداند و همين عمل را نسبت به دست چپ انجام داد. سپس سر و دو پاى خود را تا كعبين با رطوبت دستانش مسح نمود .... «تهذيب الاحكام، ج 1، ص 55، ح 158»


3- «الى» در آيه به معناى «من»


در روايات اهل بيت عليهم السلام كلمه «الى» به معناى «من» تفسير شده.


اين بدان معنا نيست كه كلمه «الى» در «من» استعمال شده باشد، زيرا اين نوع كاربرد در عرب وجود ندارد، بلكه به معناى آن است كه مراد جدّى از كلمه «الى» معناى «من» است. «وسائل الشيعه، ج 1، ص 57، ح 159، باب 19 از ابواب الوضوء»


 



•دليل عامه بر جواز عكس‏

اهل سنت: جواز شستن دست‌ها از انگشتان تا آرنج


دليل: اطلاق امر به شستن در آيه؛ مقتضاي اطلاق: جواز و ظهور شستن دست از سر انگشتان تا آرنج


•پاسخ شيعه:

وجوب شستن دستان از آرنج، زيرا منافاتي بين وجوب و آيه شريفه «فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَ أَيْدِيَكُمْ إِلَى الْمَرافِقِ» نيست به دليل:


.1ظهور آيه: «الي» غايت مغسول است نه غَسل = بيان مقدار واجب از شستن دست.

زيرا «يد» به موارد زيادي اطلاق مي‌شود: 1. انگشتان: مثل آيه سرقت 2. مچ دست: آيه تيمم3. آرنج به پايين: آيه وضو4. شانه به پايين: بسياري از استعمال‌هاي عرفي


آيه درصدد بيان کيفيت شستن نيست، و کيفيت شستن به پيامبر و ائمه واگذار شده است. مثل: ديوار را تا سقف رنگ کن به اين معنا نيست که از سقف رنگ کن.


 



2. ظاهر آيه اگر در غايت مغسول نباشد، ظاهر در غايت غسل هم نيست که از آن لزوم شستن از آرنج فهميده شود.


نتيجه: اجمال آيه، براي تفصيل بايد به روايات بياني رجوع کرد که دلالت بر لزوم شستن از آرنج به پايين دارند.


•علامه طباطبايى رحمه الله: «كلمه‏ «إِلَى الْمَرافِقِ»‏ قيد براى‏ «أَيْدِيَكُمْ‏» است، پس غَسلى كه متعلق به «ايديكم» است مقيد به غايت نيست، لذا مى‏توان دست‏ها را از مرفق به طرف انگشتان شست و اين حالت، همان حالت طبيعى انسان هنگام شستن دست در غير حالت وضو است. هم چنين عكس اين صورت نيز ممكن است، ولى اخبارى كه از طرق اهل بيت عليهم السلام رسيده، خبر از وجوب صورت اول داده است و صورت دوم را باطل مى‏داند.»

3. «الي» در صورتي به معناي انتهاي غايت است که با «مِن» ابتدائيه همراه باشد، که در اين آيه با «مِن» نيست.



ب- مسح پا در وضو


شيعه: مسح پا، اهل سنت: شستن پا


•چرا موضوعى با اين اهميت كه پيامبر صلى الله عليه و آله و صحابه روزى چند بار آن را تكرار مى‏كرده‏اند اختلاف هست؟ وضويي كه شرط صحت نماز قرار گرفته است. «صحيح مسلم، ج 1، ص 204، باب 2»
•در صدر اسلام تا زمان خليفه اول و دوم اختلافي در وضو نبود، به جز مسح بر خفين
•اختلاف در وضو از زمان «عثمان بن عفان» به وجود آمد.
•متقى هندى از ابى مالك دمشقى: اختلاف در وضو از زمان خلافت عثمان شروع شد. «كنزالعمال، ج 9، ص 443، ح 26890»
•بخارى و مسلم با سند خود از حمران: عثمان بن عفان آبى خواست تا وضو بگيرد، آن گاه دست راستش را تا آرنج سه بار شست، سپس دست چپ خود را نيز چنين كرد؛ آن گاه سر خود را مسح كرده و پاى راست و چپ خود را با برآمدگى‏ها هركدام سه بار شست، سپس گفت: رسول خدا صلى الله عليه و آله را ديدم كه اين گونه وضو مى‏گرفت. «صحيح بخارى، ج 1، ص 52؛ صحيح مسلم، ج 1، ص 204، ح 3»

 






•حمران نقل مى‏كند كه عثمان گفت: مردم را مى‏بينم كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله احاديثى در باب وضو نقل مى‏كنند و نمى‏دانم كه اينها چيست، ولى من ديدم كه رسول خدا صلى الله عليه و آله اين گونه وضو مى‏گرفت.
•نکته: عثمان با آن كه قليل الروايه بوده و مجموع احاديثش 146 حديث است.
•در مورد وضو حدود 20 روايت از او نقل شده كه بيشترين روايات در اين باب است و که نشان‌دهنده آن است مروّج شستن پا در وضو عثمان بوده است. «صحيح مسلم، ج 1، ص 207، ح 8».
•عثمان براي خود اهليّت تشريع قائل بود، خصوصاً با دور شدن از صحابه.
•اميرالمؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام در زمان خلافتش عملًا با اين بدعت به مخالفت برخاست، و در مسجد از قنبر كوزه آبى براى وضو طلبيد و دو كف دست و صورت و دو دستش را از آرنج شست؛ آن گاه سر را يك بار مسح كرده و هر دو پايش را تا برآمدگى پاها مسح كرد و سپس فرمود: «اى كسى كه از وضوى رسول خدا سؤال كردى، حضرت اين گونه وضو مى‏گرفت.» «مسند احمد، ج 1، ص 108».


•بخارى به سند خود از أمّ الدرداء: ابوالدرداء غضبناك بر من وارد شد، به او گفتم: چه چيزى تو را خشمگين كرده است؟ گفت: به خدا سوگند! از امر محمّد در آنان چيزى نمى‏شناسم، مگر آن كه مى‏بينم نماز مى‏خوانند. «صحيح بخارى، ج 1، ص 166»
•شافعى از وهب بن كيسان: «ابن الزبير» قبل از خطبه شروع به نماز كرد و فرمود: تمام سنّت‏هاى رسول خدا تغيير يافت، حتى نماز. «الّام، ج 1، ص 208».

دليل اماميه بر وجوب مسح پاها

•دليل اماميه بر وجوب مسح پاها: 1- قرآن كريم‏

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَ أَيْدِيَكُمْ إِلَى الْمَرافِقِ وَامْسَحُوا بِرُؤُسِكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ إِلَى الْكَعْبَيْنِ. مائده/6.


•شيعه: كلمه «أرجلكم» به جهت نزديكى با «رؤوسكم» عطف بر آن شده و «با» نيز بر او داخل مى‏شود، عامل هر دو «وامسحوا» است. در نتيجه بايد پاها مسح شود، همانند سر.
•اهل سنت: «أرجلَكم» را به نصب خوانده و آن را عطف بر «وجوهَكم» منصوب به «اغسلوا» مى‏دانند، لذا به وجوب شستن پاها حكم مى‏كنند. ولى اين عقيده به دلايل زير خالى از اشكال نيست:

1. قرائت به نصب در «أرجلكم» از قرائت به جرّ بيشتر نيست، زيرا ابن كثير، ابا عمرو، ابابكر و حمزه از عاصم «أرجلكم» را به جرّ قرائت كرده‏اند. «الكشف عن وجوه القرائات، ج 1، ص 406».


2. حق معطوف آن است كه به نزديك‏ترين كلمه عطف شود و نزديك‏ترين كلمه «رؤوسكم» مجرور است. (نحويان)


3. بنا بر قرائت نصب، وجوب مسح استفاده مي‌شود، زيرا «برؤوسكم» محلًا منصوب است به «امسحوا» و با عطف بر محلّ «أرجلكم» به نصب قرائت شده و حكم به مسح مي‌شود.


عطف كلمه «أرجلَكم» بنابر قرائت به نصب، به «أيديَكم» از جهاتى مشكل دارد كه از آن جمله است:


الف) بين معطوف و معطوف عليه با جمله‌ي بيگانه فاصله مي‌شود (در باب عطف جايز نيست).


ب) قبل از تمام شدن جمله و ايفاي غرض، به جمله‌اي بي‌ارتباط منتقل شود.


ج) مخالف با فصاحت قرآن است.


اشکال: قرائت به جرّ «أرجلكم» به جهت نزديكى با مجرور است (عطف بالجوار)، نه عطف.


جواب: اين احتمال از جهاتى مردود است:


1-كسر به جهت نزديكى با مجرور قبيح و تنها هنگام ضرورت شعرى جايز است؛


 


 


 


2- كسر بر جوار هنگامى صحيح است كه انسان را به اشتباه نيندازد، در حاليکه در اين آيه انسان گمان مى‏كند كه به جهت عطف است. در نتيجه:‌ آيه به مسح پا صراحت دارد. (اعتقاد اماميه)


•برخى از علماى اهل سنت تصريح نموده‏اند بر اين كه آيه ظهور در مسح پاها دارد نه شستن، ولى به جهت وجود روايات غسليّه و ترجيح آنها بر ظاهر كتاب، روايات را بر آيه مقدّم داشته‏اند (ابن حزم، فخر رازى، شيخ‏ ابراهيم حلبى، شيخ ابوالحسن سندى حنفى، شيخ محمّد عبده، شيخ برهان الدين حلبى‏ و شافعى‏)
•. رجوع شود به كتاب الإحكام، ج 1، ص 84، الأذان، ص 79 و ...
•. التفسير الكبير، ج 11، ص 161.
•. غنية المتملّى، ص 16.
•. شرح سنن ابن ماجه، ج 1، ص 88.
•. المنار، ج 6، ص 228.
•. السيرة الحلبيه، ج 1، ص 28.
•. احكام القرآن، ج 1، ص 50.

2- روايات‏: تصريح در مسح هر دو پا،‌ بسياري روايات صحيح السند


الف) روايات اهل سنت‏


1- حميدى به سند خود از ابن عبد خير: على بن ابى طالب عليه السلام را ديدم كه روى هر دو پايش را مسح نمود .... «مسند الحميدى، ج 1، ص 26، ح 47» (صحيح السند)


2- عبداللَّه بن احمد بن حنبل با سند خود از ابن عبد خير: ديدم على عليه السلام را كه وضو گرفت و سپس روى دو پاى خود را مسح نمود. (صحيح السند)


3- على عليه السلام: «من باطن هر دو پا را سزاوارتر به مسح از ظاهر آن دو مى‏دانستم تا اين كه رسول خدا را ديدم كه ظاهر آن دو را مسح مى‏نمود.» «مسند احمد، ج 1، ص 124»


نكته: اگر بنابر قياس و حكم به رأى باشد، بايد كف پاها مسح شود، ولى انسان بايد متعبد بوده و به فرمان صاحب شريعت عمل نمايد. «همان، ص 114»


4- ابوداود به سند خود از نزال بن سبره: علىّ عليه السلام نماز ظهر را در «رحبه» خواند، آن گاه مشغول برآوردن حوائج مردم شد تا وقت عصر شد. كوزه‏اى از آب بر او حاضر كردند، مشتى از آب برداشته و صورت و دو دستش را شست، سپس سر و پايش را مسح كرد ... آن گاه فرمود: ديدم كه رسول خدا صلى الله عليه و آله اين گونه وضو گرفت و اين وضوى كسى است كه در دين بدعت وارد نكرده است. «مسند ابى داود طيالسى، ص 22، ح 148»


•به همين مضمون نيز، از عبداللَّه بن احمد بن حنبل و نسائى نقل شده است. «مسند احمد، ج 1، ص 159؛ سنن النسائى، ج 1، ص 84».

 


5-تميم مازنى: رسول خدا صلى الله عليه و آله را ديدم كه وضو گرفت و هر دو پاى خود را مسح كرد. «كنزالعمال، ج 9، ص 429، ح 26822؛ الاصابة، ج 1، ص 187».


ب- روايات اهل بيت عليهم السلام‏


1- كلينى رحمه الله به سند خود از امام صادق عليه السلام: «... مسح كن بر جلوى سر خود و نيز بر دو پايت با ترتيب؛ بدين شكل كه مسح را از پاى راست خود شروع كن.» «وسائل الشيعه، ج 1، ص 294- 297»


2- کليني به سند خود از امام صادق عليه السلام: «شخصى هست كه شصت يا هفتاد سال از عمرش مى‏گذرد، در حالى كه هيچ يك از نمازهايش قبول درگاه الهى نيست. راوى مى‏گويد: عرض كردم: چگونه؟ فرمود: زيرا مى‏شويد آنچه را كه خداوند امر به مسح آن نموده است». «وسائل الشيعه، ج 1، ص 294- 297»


3- کليني به سند خود از سالم و غالب بن هذيل نقل مى‏كند كه از امام باقر عليه السلام از مسح بر دو پا سؤال نموديم؟ حضرت فرمود: اين، همان چيزى است كه جبرئيل به آن خبر داده است.«وسائل الشيعه، ج 1، ص 294- 297»


 


 


 


4- شيخ صدوق رحمه الله به سند خود از امام صادق عليه السلام: «شخصى چهل سال خدا را عبادت مى‏كند، در حالى كه به دستور او در باب وضو عمل نكرده است، زيرا آنچه را كه مأمور به مسح آن است مى‏شويد.»


عرض سنت بر قرآن‏


شاطبى مى‏نويسد: «در اعتبار، رتبه سنت متأخر از قرآن است به دليل:


الف) قرآن قطعى است و سنت ظنّى ...


ب) سنت:


 1. يا بيان قرآن است اگر بيان قرآن است در مرتبه بعد از قرآن قرار دارد ...


2. اگر بيان قرآن نيست (امرى زائد بر قرآن)؛ اعتبارش بعد از قرآن است اگر در كتاب خدا يافت نشود   دليل بر تقدم اعتبار قرآن است.


ج) به دليل اخبار و آثار مانند حديث معاذ كه از او سؤال شد: به چه حكم مى‏كنى؟ عرض كرد: به كتاب خدا. سپس فرمود: اگر در كتاب خدا نيافتى؟ گفت: به سنت رسول خدا .... «الموافقات، ج 4، ص 7- 9»


 


در صورت تعارض بين دو طائفه از روايات، احاديثى مقدّم است كه با كتاب خدا مطابقت داشته باشد، (روايات مسح).


 




 


معارف شيعي ـ درس چهاردهم: نماز تراويح‏

نماز تراويح‏


اهل سنت: مشروعيت نماز تراويح را به صاحب شريعت نسبت مي‌دهند.
شيعه: ‌نماز تراويح را از بدعت‌هاي برخي صحابه مي‌دانند.

تراويح در لغت و اصطلاح‏


تراويح جمع «ترويحه»: مطلق نشستن
ترويحه در اصطلاح: هر نشستن به جهت استراحت بعد از قرائت چهار ركعت از نمازهاى مستحبى در شب‏هاى ماه رمضان. «المعجم الوسيط، ص 380؛ لسان العرب، ج 2، ص 462»

 


 پايه‌گذار نماز تروايح


مرحوم سيد شرف‏الدين (اجتهاد در مقابل نص، ص 254- 255):
«از جمله مسائلى كه عمر تشريع كرد و در مقابل‏ نص اجتهاد نمود، نماز تراويح است. زيرا اين نوع نماز را پيامبر صلى الله عليه و آله نياورده و در زمان ابى‏بكر نيز سابقه نداشت. خداوند متعال اجتماع را براى اداى نماز مستحبى به جز نماز باران نخواسته است و تنها نمازهاى واجب است كه بر جماعت خواندن آن، بسيار تأكيد شده است.
پيامبر اكرمصلى الله عليه و آله نمازهاى مستحبّى ماه رمضان را فرادى‏ به جاى مى‏آورد، و مردم را نيز تشويق مى‏نمود كه آن را به جماعت نخوانند.
در زمان ابوبكر نيز تا هنگامى‏كه وى از دنيا رفت، اوضاع چنين بود و بعد از به خلافت رسيدن عمربن خطاب در سال اوّل خلافتش نيز وضع بر همين منوال بود؛ تا آن كه وى در ماه رمضان سال چهاردهم هجرى با گروهى از صحابه وارد مسجد شد و ديد كه مردم نمازهاى مستحبى به جاى مى‏آورند، ولى عدّه‏اى در حال قيام، جمعى در حال ركوع، دسته‏اى در حال سجده و گروهى نيز نشسته بودند و جماعتى هم تسبيح مى‏گفتند يا قرآن تلاوت مى‏كردند ....

 


عمر از ديدن اين منظره ناخشنود شد، لذا تصميم گرفت آن را سامان دهد. از همين رو براى آنان نماز تراويح را در اوايل شب‏هاى ماه رمضان قرار داد و اعلان عمومى كرد كه همه در آن شركت كنند. سپس به شهرها و كشورها بخشنامه كرد، و در مدينه دو نفر را قرار داد تا امام جماعت در نماز تراويح باشند: يكى، براى مردان و ديگرى، براى زنان ...».


بخارى در صحيح به سندش از عبدالرحمن بن عبد قارى:
«در يكى از شب‏هاى رمضان با عمر به مسجد رفتيم، ديديم مردم دسته‏دسته و پراكنده هستند، هر كسى براى خود يا با گروه خود نماز مى‏خواند، عمر گفت: به نظر من اگر اينان به يك امام اقتدا كنند بهتر است، لذا تصميم خود را گرفته و دستور داد ابى‏بن كعب پيش‏نماز همه باشد. شبى ديگر با وى به مسجد رفتيم، ديديم مردم نمازهاى مستحبّى شب‏هاى رمضان را به جماعت مى‏خوانند. آن‏گاه عمر گفت: اين بدعت خوبى است!»
. صحيح بخارى، ج 2، ص 252؛ موطأ مالك بن انس، ص 73، كنزالعمال، ج 8، ص 408.


تصريح به بدعت گذارى

قسطلانى در شرح خود بر صحيح بخارى در شرح كلام عمر كه گفت: «اين بدعت خوبى است» مى‏نويسد:

«اين‏كه آن را بدعت دانست بدان علت است كه پيامبر دستور نداده بود تا نمازهاى مستحبّى ماه رمضان را به جماعت بخوانند، در زمان ابوبكر نيز سابقه نداشت، در اولِ شب هم نبود، و اين تعداد ركعت هم نداشت.» «ارشاد السارى، ج 5، ص 4»


ابوالوليد محمدبن‌شحنه در حوادث 23 هجرى: «... عمر نخستين كسى بود كه دستور داد مردم نماز تراويح را به جماعت بخوانند.»
سيوطىدر تاريخ الخلفا از ابى‏هلال عسكري: «عمر نخستين كسى بود كه در ماه رمضان دستور داد نماز تراويح را به جماعتبگزارند ...».
محمدبن سعد در جلد سوّم طبقات در بخش عمر: «او نخستين كسى است كه دستور داد نمازهاى شب‏هاى ماه رمضان (تراويح) را به جماعت بگزارند و به شهرها و كشورها هم بخشنامه كرد، و اين در ماه رمضان سال چهاردهم هجرى بود.»
ابن عبدالبر در شرح حال عمر در الاستيعاب: «اوست كه ماه رمضان را با نماز مستحبّىِ دسته‏جمعى نورانى كرد».

«ر. ك: سيد شرف الدين، الاجتهاد و النص»


مخالفت با بدعت


ابن ابى‏شيبه از عبدالرازق: ابن عمر نماز تراويح را به جماعت نمى‏خوانده است.«المصنف، ج 5، ص 264، ح 7742»
مجاهد: «كسى نزد ابن عمر آمد و گفت: آيا در ماه رمضان نماز تراويح را به جماعت بخوانم؟ ابن عمر پرسيد: آيا مى‏توانى قرآن بخوانى؟ گفت: آرى. گفت: آيا مى‏خواهى چون درازگوش ساكت باشى؟ در خانه نماز بخوان». «همان، ح 7743»
ربيع: «شافعى نماز تراويح را با مردم نمى‏خواند، بلكه در خانه خود به جاى مى‏آورد.» «تاريخ مدينة دمشق، ج 51، ص 384»

 


لبيب السعيد: «مالك، ابويوسف و برخى شافعيان به جاى آوردنِ نماز تراويح را به صورت فرادى‏ و در خانه بهتر مى‏دانستند». «التغنّى بالقرآن، ص 117»

نهىِ پيامبر صلى الله عليه و آله از به جاى آوردن نماز مستحبى به جماعت

روايات بسيارى از پيامبرصلى الله عليه و آله  آمده که مردم نماز نافله را در خانه بجاى آورند، زيرا به اخلاص و قبولى نزديك‏تر است.


عبداللَّه بن مسعود از پيامبر صلى الله عليه و آله سؤال نمود: نماز مستحبّى را در خانه به جاى آوردن بهتر است يا در مسجد؟ حضرت فرمود:آيا نمى‏بينى كه خانه من چقدر به مسجد نزديك است، با اين وصف من دوست دارم كه نمازهايم را در خانه‏ام به جاى آورم، مگر اين‏كه نمازهاى واجب باشد. «الترغيب و الترهيب، ج 1، ص 379، ح 4»
پيامبر صلى الله عليه و آله: «نماز واجب را بايد در مسجد خواند و نماز مستحبى را در خانه.» «كنزالعمال، ج 8، ص 384، ح 23363»
پيامبرصلى الله عليه و آله : «بر شما باد به نماز در خانه هايتان، زيرا بهترين نماز انسان، نمازى است كه در خانه خوانده شود، مگر نمازهاى واجب.» «صحيح مسلم با شرح نووى، ج 6، ص 39؛ فتح البارى، ج 4، ص 252 و التاج الجامع للاصول، ج 2، ص 67»
اين روايات با دستور عمر بن خطاب تخصيص نمي‌خورد، زيرا تخصيص نيازمند دليل شرعي از جانب معصوم دارد.

بدعت‏

بدعت در لغت: ايجاد چيزى تازه و جديد


بدعت در اصطلاح: ورود عنصرى غيردينى در مجموعه آموزه‏هاى الهى به نام دين مى‏باشد.


رسول خدا صلى الله عليه و آله: «هر بدعتى گمراهى، و هر گمراهى در آتش است.» «كافى، ج 1، ص 57»
عبادات توقيفى است نه اختراعى، و كيفيت انجام آن از جانب شارع صادر مى‏گردد و گرنه دين دچار انحراف مي‌شود.
سيد مرتضى رحمه الله: «ما نمى‏توانيم بر اساس مصلحت سنجى، در دين نوآورى داشته باشيم، زيرا اين كار بدون هيچ اختلافى جايز نبوده و حلال نيست.» «شرح نهج البلاغه، ج 12، ص 283».



1. برخي از علماى اهل سنت: بدعت در كلام عمر به معناى لغوى است.


عدم صحت اين توجيه: معناي لغوي شامل احكام دين نمى‏شود، ولي نماز از عبادت‏هاى دينى است و نوآورى در نماز، بدعتِ اصطلاحى است.


2.دسته‏اى ديگر بدعت را به پنج قسم: حرام، مستحب، مباح، مكروه و حرام تقسيم كرده‏اند. بر اين اساس، بدعت در نماز تراويح را بدعتِ حسن دانسته‏اند.


اين تقسيم نادرست است، زيرا در اصطلاح شرع حکمي که مبناي شرعي نداشته باشد، بدعت ناميده مي‌شود که از نظر شارع حرام است.


مرحوم شهيد: «بدعت در نزد ما جز بر قسم حرام استعمال نمى‏گردد». «بحارالانوار، ج 71، ص 203»




عقايد خاصه ـ درس يازدهم: ازدواج ام کلثوم

ازدواج ام کلثوم


•ازدواج امّ كلثوم با عمر بن خطاب يا خواستگارى از او مورد اختلاف شديد علماى اسلام و مورّخان قرار گرفته است:
•برخى «امّ كلثوم» را دختر امير المؤمنين عليه السلام ندانسته بلكه ربيبه آن‏حضرت مى‏دانند.
•عدّه‏اى ازدواج را در حدّ خواستگارى مى‏دانند،
•دسته‏اى ازدواج را ناكام و بدون عروسى دانسته‏اند.
•برخى نيز آن را با ميل و رغبت امام على عليه السلام و بعضى ديگر آن‏را با اكراه و تهديد مى‏دانند.
•برخى از اهل سنت در بحث امامت به اين موضوع استناد كرده و گفته‏اند:
• اين قضيه از جمله امورى است كه دلالت دارد بر اين كه امام امير المؤمنين عليه السلام از رفتارها و كردارهاى خليفه دوم خشنود بوده و حكومت او را تأييد مى‏كرده كه دخترش را به نكاح او در آورده است. همان گونه كه «باقلانى» از متكلمان عامه به آن استشهاد كرده است.

 


روايات قضيه

شيعه و سنّى آن‏را در مصادر حديثى متفاوت آورده‌اند: اهل سنت به تفصيل و شيعه به صورت مجمل
شيعهبه‏عنوان حكايت از اهل سنت يا از باب الزام خصم به اعتقادها و باورهاى خود نقل كرده است.

1- ابن سعد: «.. عمر بن خطاب، ام كلثوم دختر على بن ابى طالب را به ازدواج خود در آورد، در حالى كه دخترى غير بالغ بود و نزد او بود تا هنگامى كه عمر كشته شد و براى او دو فرزند به نام زيد و رقيه به دنيا آورد.» «طبقات ابن سعد، ج 8، ص 462»


2- حاكم نيشابورى به سند خود از على بن حسين: عمر بن خطاب براى خواستگارى امّ كلثوم دختر علىّ رضى الله عنه نزد او آمد و از او خواست كه دخترش را به نكاح وى در آورد. علىّ عليه السلام فرمود: من او را براى فرزند برادرم، عبداللَّه بن جعفر گذاشته‏ام.عمر گفت: بايد او را به نكاح من در آورى ... آنگاه علىّ عليه السلام امّ‏كلثوم را به ازدواج او درآورد. سپس عمر نزد مهاجران آمد و گفت: آيا به من تبريك نمى‏گوييد؟ گفتند: به چه دليل؟ گفت: به دليل ازدواج با امّ‏كلثوم دختر على فاطمه. من شنيدم از رسول خدا صلى الله عليه و آله كه فرمود: هر نسب و سببى روز قيامت منقطع است، مگر سبب و نسب من. از همين رو، دوست دارم كه بين من و رسول خدا صلى الله عليه و آله نسب و سبب باشد.» «مستدرك حاكم، ج 3، ص 142»


3- بيهقى به سند خود از على بن الحسين عليه السلام: عمر بعد از انجام گرفتن ازدواج از مهاجران خواست كه به او تبريك گويند، زيرا از رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيده بود كه هر سبب و نسبى غير از سبب و نسب حضرت در روز قيامت منقطع مى‏شود.» «بيهقى، سنن الكبرى، ج 7، ص 63»
اين قضيه را عده‏اى ديگر، امثال: خطيب بغدادى «تاريخ بغداد، ج 6، ص 182»، ابن عبد البرّ «الاستيعاب، ج 4، ص 1954»، ابن اثير«اسد الغابه، ج 5، ص 614» و ابن حجر عسقلانى‏ «الاصابه، ج 4، ص 492» نقل كرده‏اند.
بررسى كلّى سندها

1-بخارى و مسلم از ذكر اين حديث اعراض كرده و آن را در دو كتاب مهمّ خود نقل نكرده‏اند و چه بسيار احاديثى كه به همين جهت علماى اهل‏سنت تضعيف نموده‏اند.


2- حديث در صحاح ستّه و ديگر كتاب‏هاى معروف اهل‏سنت، همانند مسند احمد بن حنبل نيامده است.


 



بررسي سند روايات: هيچيک از روايات سند معتبري ندارد.
.1صحيح: حاكم نيشابورى
.2منقطع: ذهبى در تلخيص المستدرك
.3مرسل: بيهقى ـ ابن سعد در طبقات الکبري ـ
.4ضعيف و مهمل: بيهقى با سندهاى ديگر ـ ابن حجر در الاصابه به دليل وجود «عبد الرحمن بن زيد بن اسلم» و «عبداللَّه بن وهب» ـ ابن حجر به سندى ديگر از عطاء خراسانى ـ خطيب بغدادى به سند «احمد بن حسين صوفى»: ضعيف، «عقبة بن عامر جهنى»: از لشكريان و اميران معاويهو «ابراهيم بن مهران مروزى»: مهمل

بررسي متون احاديث

1- تهديد و ارعاب‏


كلينىاز امام صادقعليه السلام در مورد ازدواج امّ‏كلثوم نقل مى‏كند كه حضرت فرمود: «وى زنى از زنان ما بود كه غاصبانه به ازدواج ديگرى در آمد ....» «كافى، ج 5، ص 436»
شيخ مفيد رحمه الله: «امير المؤمنين عليه السلام به دليل تهديد عمر و در امان نبودن جان خود و شيعيانش، از روى ضرورت، و ناچارى تن به اين امر داد» و همان‏گونه كه در جاى خود گفته‏ايم، ضرورت اظهار كلمه كفر را مشروع مى‏كند؛ خداوند متعال مى‏فرمايد: إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمانِ. «مسائل سرويه، ص 92»
ابن سعد نقل مى‏كند كه على عليه السلام در جواب خواستگارى عمر فرمود: او دخترى كوچك است. عمر در جواب گفت: به خدا سوگند تو حقّ ندارى كه مرا از اين كار منع كنى و من مى‏دانم كه چرا او را به نكاحم در نمى‏آورى .... «طبقات ابن سعد، ج 8، ص 464»
ابن المغازلى نيز از عمر بن خطاب نقل مى‏كند كه گفت: به خدا سوگند! مرا چيزى بر اصرار اين خواستگارى وادار نكرد، مگر آن‏كه از رسول خدا شنيدم .... «مناقب امام على عليه السلام ص 110»


ظاهرا حضرت بنا به اصرار زياد تن به اين درخواست داد. از برخى متون تاريخى نيز استفاده مى‏شود خواستگارى به پيشنهاد و تأكيد «عمرو بن عاص» بوده است.
شيخ مفيد رحمه الله: «ضرورت، هرگاه انسان را به نكاح و دختر دادن به گمراه بكشاند، در صورتى كه او اظهار به كلمه اسلام دارد، كراهت برطرف شده و نكاح جايز مى‏شود. اين ماجرا از قضيه قوم لوط تعجب‏انگيزتر نيست. حضرت لوط عليه السلام به آنان پيشنهاد كرد: هركدام از دخترانش را مى‏خواهند به نكاح خود در آورند، با آن‏كه آنان‏ كافر و گمراه بودند خداوند از قول او مى‏فرمايد: هؤُلاءِ بَناتِي هُنَّ أَطْهَرُ لَكُمْ‏ «هود: 78»؛ «اينان دختران من هستند و براى شما پاك‏ترند». «تزويج علىّ عليه السلام بنته من عمر، ص 15»
شيخ مفيد رحمه الله: «بر فرض صحّت اصل قضيه، براى آن دو توجيه هست كه هر دو با مذهب شيعه در گمراهى سابقين بر امام على عليه السلام، منافاتى ندارد:

1. نکاح طبق ظاهر اسلام بوده (هر چند اعتقاد به ولايت افضل است) + به دليل ضرورت (تأليف قلوب + حفظ خون‌ها)


2. نکاح با گمراه در صورت ترس بر دين و جان جايز است.


رسول‌خدا دو دخترانش را که در نکاح کافران بودند، بعد از بعثت از شوهرانشان جدا نموده ولي ابوالعاص بعد از اسلام دوباره به نکاح اول بازگشت.


 


2- اضطراب در متن حديث‏: احاديث مضطرب است و اضطراب حديث را از حجّيت و اعتبار ساقط مى‏كنند.


.1اميرالمؤمنين متولّى عقد دخترش شد.
.2عباس متولّى آن شد.
.3عقد بعد از تهديد عمر انجام گرفت.
.4عقد با اختيار و ميل و رغبت امام صورت گرفت
.5عمر از او صاحب بچه‏اى شد كه نامش را «زيد» نهاد.
.6عمر قبل از مباشرت با وى، كشته شد.
.7زيد بن عمر نسل داشته است
.8زيد بن عمر نسلى از خود به جاى نگذاشت.
.9زيد و مادرش، ام‏كلثوم كشته شدند.
.10مادر زيد پس از مرگ وى زنده بود.
.11عمر مهر او را چهل هزار درهم قرار داد.
.12مهر او را چهار هزار درهم نوشته‏اند.
.13 مهراو ‏را پانصد درهم نقل كرده‏اند.

 





3- تناسب نداشتن سنّ عمر با ام‏كلثوم‏


هم‌کفو بودن در نکاح شرط است، طبق احاديث تناسبي بين سن اين دو نبوده است.
علىعليه السلام به عمر فرمود: او صغيره است ...
علىعليه السلام فرمود: او صبيّه است. «طبقات ابن سعد، ج 6، ص 312»

4- ام كلثوم دختر ابى‏بكر


در برخي تواريخ خواستگاري عمر از دختر ابوبکر به نام «امّ‏كلثوم» مطرح شده که ممکن است، تشابه اسمي بين اين دو «دختر اميرالمؤمنين» به وجود آمده باشد.


ابن قتيبه: «عمر هنگام خواستگارى از امّ‏كلثوم دختر ابى‏بكر، وى را نزد عايشه برد. عايشه آن‏را قبول كرد، ولى ام‏كلثوم از عمر كراهت داشت ....». «المعارف، ص 175»
عمرى موصلى نيز اين قصه را در كتاب الروضة الفيحاء فى تواريخ النساء و نيز عمر رضا كحاله در كتاب اعلام النساء نقل كرده است. «الروضة الفيحاء فى تواريخ النساء، ص 303.اعلام النساء، ج 4، ص 250».

 




5- ام كلثوم دختر جَرْوَل‏‏


برخى از مورخان مادر زيد بن عمر بن خطاب را امّ‏كلثوم دختر جَرْوَل‏دانسته‏اند، لذا ممكن است تشابه اسمى باعث شده باشد كه آن‏را به دختر اميرالمؤمنين عليه السلام نسبت دهند.


طبرى: «مادرِ زيد اصغر و عبيداللَّه كه در جنگ صفين همراه معاويه كشته شدند، امّ‏كلثوم دختر جَرْوَل‏ بوده است كه اسلام بين او و عمر جدايى انداخت.» «تاريخ طبرى، ج 3، ص 269؛ كامل ابن اثير، ج 3، ص 28»
اغلب مورخان موضوع ازدواج امّ كلثوم، دختر جَرْوَل‏ را با عمر بن خطاب در جاهليّت نقل كرده‏اند. «ر. ك: الإعصابة، ج 4، ص 491؛ صفة الصفوة، ص 116 و تاريخ المدينة المنورة، ج 2، ص 659»



6- تنافى قضيه با ثوابت شريعت‏


استفاده از روايات: يا عمر بن خطاب به مسائل شريعت بى‏توجه بوده يا اين‏كه اصل قصّه دروغ است.
خطيب بغدادى: قبل از ازدواج، على عليه السلام به ام‏كلثوم دختر فاطمه امر كرد كه خود را زينت كند؛ آن‏گاه نزد عمر فرستاد. عمر هنگامى كه او را ديد به سويش حركت كرده و به ساق پايش دست كشيد و گفت: به پدرت بگو: راضى هستم. وقتى او (ام‏كلثوم) نزد على عليه السلام آمد، حضرت فرمود: عمر چه گفت: عرض كرد: مرا به سوى خود خواند و بوسيد و هنگامى كه ايستادم ساق پايم را گرفت.
عدم سازگاري اين ماجرا با غيرت اميرالمؤمنين

سبط بن جوزى بعد از ذکر ماجرا آن را قبيح شمرده و مي گويد: «سخن من اين است كه اگر به جاى او (ام‏كلثوم) زن كنيزى بود، به خدا سوگند! اين عمل قبيح بود، زيرا به اجماع مسلمين لمس زن جايز نيست، تا چه رسد به عمر كه اين عمل از وى صادر شده باشد.»«سبط بن جوزى، تذكرة الخواص، ص 288»


برخى روايات: «... امّ‏كلثوم با او برخورد شديدى كرد و فرمود: چگونه اين كارها را انجام مى‏دهى؟ اگر امير و خليفه مؤمنين نبودى، دماغت را خرد مى‏كردم. آن‏گاه از منزلش بيرون آمده، نزد پدر رفت و بعد از ذكر جريان عرض كرد: اى پدر مرا نيز پيرمرد پستى فرستادى ....»«اسد الغابه، ج 5، ص 614؛ الاصابه، ج 4، ص 492 و ذهبى، تاريخ الاسلام، ج 4، ص 138»


 


7- امّ‏كلثوم از غير زهرا عليها السلام‏


اهل سنت قائلند عمر از امّ‏كلثوم دختر على و فاطمه عليها السلام خواستگارى كرده و رابطه ي سببي با ايشان پيدا کرده است.
برخي تواريخ حاکي اند که حضرت على عليه السلام دخترى ديگر به نام «امّ‏كلثوم» از غير حضرت زهرا عليها السلام داشته است.

«على عليه السلام دو دختر به نام زينب صغرى و امّ‏كلثوم صغرى داشته كه هردوى آنها از امّ ولد بوده‏اند.» «تاريخ مواليد الأئمه، ص 16؛ نورا الابصار، ص 103 و نهاية الارب، ج 20، ص 223»


ابن قتيبه ام‏كلثوم را دختر امام على عليه السلام دانسته: «مادر او امّ ولد و كنيز بوده است». «ابن قتيبه، المعارف ص 185»

طريحى: «امّ‏كلثوم زينب صغرى دختر اميرالمؤمنين عليه السلام است كه با برادرش حسين عليه السلام در كربلا بود. مشهور بين اصحاب آن است كه عمر بن خطاب او را به زور به نكاح خود در آورد. همان‏گونه كه سيد مرتضى در رساله‏اى بر آن اصرار دارد و قول صحيح‏تر را- به جهت روايات مستفيضه- همين مى‏داند.» «اعيان الشيعه، ج 13، ص 12( به نقل از طريحى)»



بررسي متون احاديث: روايات شيعه
 روايات شيعه‏ با مضامين مختلف و با سندهاى صحيح و ضعيف:

1- كلينى به سند خود از امام صادق عليه السلام، در باره ازدواج امّ‏كلثوم نقل مى‏كند كه حضرت فرمود: «وى زنى از زنان ما بود كه غاصبانه به ازدواج ديگرى در آمد ....» «كافى، ج 5، ص 346»


2- كلينىبه سند خود از امام صادق عليه السلام: از حضرت سؤال شد: «آيا زنى كه‏ شوهرش مرده است، در خانه خود عدهّ وفات بگيرد يا هر كجا كه مى‏خواهد؟ حضرت فرمود: «هر كجا كه مى‏خواهد، زيرا على عليه السلام بعد از وفات عمر، امّ‏كلثوم را به خانه خود برد.» «همان، ج 6، ص 115»


3- شيخ طوسى رحمه الله به سند خود از امام باقر عليه السلام نقل مى‏كند: امّ‏كلثوم دختر على عليه السلام و فرزندش زيد بن عمر بن خطاب در يك ساعت از دنيا رفتند .... «تهذيب، ج 9، باب 36، ص 362»


 


توجيه روايات

الف) همه روايات صحيح السند نيستند.


ب) برخى از روايات دلالت بر وقوع عقد و نكاح ندارد، همانند رواياتى كه دلالت دارد كه امام على عليه السلام امر نكاح را به عباس واگذار كرده است‏؛ «وسائل، ج 20، باب 10، كافى، ج 5؛ ص 346 و مرآة العقول، ج 2، ص 42» همان‏گونه كه مجلسى به آن تصريح كرده است.


ج) اغتصاب و غصب فرج، معلّق بر صحت ادعاى تزويج است؛ يعنى بر فرض صحت و وقوع تزويج؛ همان‏گونه كه عامه مى‏گويند: اين فرجى است كه از ما غصب شده است و تعليق دلالت بر وقوع نكاح ندارد. مجلسى رحمه الله مى‏گويد: «معناى حديث آن است كه در ظاهر از ما غصب شد و به گمان مردم، اگر اين قصّه صحيح باشد.» «مرآة العقول، ج 2، ص 42»


روايت اوّل: سند ضعيف _ دلالت: احتمال زيد فرزند عمر از امّ‏كلثوم دختر جرول يا ديگري


 سند: 1. «جعفر بن محمّد قمى» مجهول بوده و مشترك با جعفر بن محمّد اشعرى و جعفر بن محمّد بن عبيداللَّه، (هر دو مجهولند). «معجم رجال الحديث، ترجمه جعفر بن محمّد اشعرى»


 


2. «قداح» مهمل


 


روايت دوّم: «امام صادق عليه السلام: از حضرت سؤال شد: «آيا زنى كه‏ شوهرش مرده است، در خانه خود عدهّ وفات بگيرد يا هر كجا كه مى‏خواهد؟ حضرت فرمود: «هر كجا كه مى‏خواهد، زيرا على عليه السلام بعد از وفات عمر، امّ‏كلثوم را به خانه خود برد.» «همان، ج 6، ص 115»»

1. روش ائمه اين بود که در محاجه با خصم به اعتقاد وي استدلال مي‌کردند.


2. در اينجا امام در صدد اثبات ازدواج ام‌کلثوم نبوده بلکه در صدد اثبات حکمي است که با نظر اهل‌سنت مخالف است، ولي حضرت اثبات جواز آن به خبر ام‌کلثوم (از زبان اهل سنت) استدلال مي‌کند. (اثبات اينکه عده زن شوهر مرده در غير خانه شوهر جايز است).


3. به فرض عدم صحت توجيهات: حمل روايات بر تقيه و تهديد (بنا بر تصريح برخي روايات)


عدم تصريح روايات: امّ‏كلثوم دختر فاطمه زهرا عليها السلام باشد. (امکان از غير حضرت)

بنابراين اصل قضيّه و استدلال بر آن موجب تأييد خليفه دوّم نمي‌شود.


 


 


  





معارف شيعي ـ درس نهم: غلو

غلو
•واژه غلوّ:
•تعريف غلوّ در لغت: مقابل تقصير، تجاوز از حد و افراط در شى‏ء؛ يعنى توصيف فرد يا چيزى بيش از آنچه در او هست. «لسان العرب، ج 15، ص 132»
•غلو در اصطلاح شرع: به تجاوز و مبالغه نمودن در حق پيامبران و اولياى الهى و اعتقاد به الوهيت يا ربوبيت آنان اطلاق مى‏شود.
•برحذر داشتن قرآن از غلو اهل کتاب: «قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ لا تَغْلُوا فِي دِينِكُمْ غَيْرَ الْحَقِّ؛ «بگو اى اهل كتاب در دين خود به ناحقّ غلو نكنيد ...».«مائده( 5) آيه 77».

 


•غلو اهل کتاب در مورد الوهيت حضرت مسيح عليه السلام: «لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْمَسِيحُ ابْنُ مَرْيَمَ» مائده:72.


پديده غلوّ در جهان اسلام‏
غاليان کساني بوده‌اند که  در حقّ پيامبر صلى الله عليه و آله يا على بن أبى طالب عليه السلام و يا ديگر ائمه اهل بيت يا افراد ديگر به الوهيت، حلول خداوند در آنها، يا اتحاد خداوند با آنان قائل شده‏اند.
غلو نبودن در مواردي از قبيل: عصمت، رجعت، علم لدنّى، وصايت و خلافت بلا فصل اميرالمؤمنين عليه السلامو ...




نشانه‏هاى غلوّ


1-اعتقاد به الوهيت پيامبر صلى الله عليه و آله يا اميرالمؤمنين عليه السلام يا يكى از اولياى الهى؛


2-اعتقاد به واگذاري تدبير جهان به پيامبر صلى الله عليه و آله يا اميرالمؤمنين عليه السلام يا ائمه اهل بيت عليهم السلام


3-اعتقاد به نبوت اميرالمؤمنين يا ائمه ديگر يا فردى از مردم؛


4-اعتقاد به آگاهى فردى از عالم غيب، بدون آن كه به او وحى يا الهام شود؛


5-اعتقاد به بي‌نيازي از عبادت و واجبات از طريق معرفت و محبّت ائمه اهل بيت عليهم السلام «همان، ص 286( به نقل از رجال كشى)».


 


موضع ائمه اهل بيت عليهم السلام در برابر غاليان‏
امام صادق عليه السلام: «بر جوانان خود از خطر غاليان بيمناك باشيد، مبادا عقايد آنان را تباه سازند، زيرا غلات بدترين خلقِ خدايند. عظمتِ خدا را كوچك دانسته و براى بندگان خدا قائل به ربوبيّت اند.» «همان، 296»
امام على عليه السلام از غلات به درگاه خدا تبرّى جسته و مى‏فرمايد: «بار خدايا من از غلات تبرى مى‏جويم، همان گونه كه عيسى بن مريم از نصارى تبرّى جست. بار خدايا آنان را تا ابد خوار و ذليل گردان و هيچ يك از آنان را يارى مكن.»«همان»
امام صادق عليه السلام: أبا عبد الله (ع) يقول لعن الله عبد الله بن سبإ إنه ادعى الربوبية في أمير المؤمنين (ع) و كان و الله أمير المؤمنين (ع) عبدا لله طائعا الويل لمن كذب علينا و إن قوما يقولون فينا ما لا نقوله في أنفسنا نبرأ إلى الله منهم نبرأ إلى الله منهم.(رجال كشي، ص 107):«لعنت خدا بر عبداللَّه بن سبأ باد كه در مورد اميرالمؤمنين قائل به ربوبيت شد. سوگند به خدا كه اميرالمؤمنين بنده مطيع خدا بود. واى بر كسى كه به ما نسبت دروغ دهد. گروهى در مورد ما مطالبى مى‏گويند كه ما قائل به آن نيستيم.» «همان، ص 286( به نقل از رجال كشى).»

 


امام صادق عليه السلام: «لعنت خدا بر كسى باد كه ما را پيامبر بداند». «همان، 296»



مخالفت متكلّمان اماميه با غلوّ و غاليان‏
شيخ صدوق: «اعتقاد ما در مورد غلات و مفوّضه آن است كه آنان كافران به خدا مى‏باشند.»«الاعتقادات، ص 71»
شيخ مفيد: «غلات گروهى از متظاهران به دين اسلامند كه اميرالمؤمنين و ائمه از ذريه او را به الوهيت و پيامبرى نسبت داده‏اند. آنان گمراه و كافرند و اميرالمؤمنين عليه السلام به قتل آنان دستور داد. ائمه ديگر نيز آنان را كافر و خارج از اسلام دانسته‏اند.» «تصحيح الاعتقاد، ص 109»
علامه حلّى: «برخى از غلات به الوهيت اميرالمؤمنين، دسته‏اى ديگر به نبوت او معتقدند. و اين باورها باطل است، زيرا ما اثبات نموديم كه خدا جسم نيست و حلول در مورد خدا محال و اتحاد نيز باطل است. هم چنين ثابت كرديم كه محمّد صلى الله عليه و آله خاتم پيامبران است.» «أنوار الملكوت، ص 202»


عدم اختصاص عصمت، علم غيب و ... به ائمه:


مقام عصمت و اعجازو كرامت و آگاهى برغيب از مقامات اولياى الهى است و اختصاص به پيامبران و امامان ندارد.
عصمت حضرت مريم: إِنَّ اللَّهَ اصْطَفاكِ وَ طَهَّرَكِ وَ اصْطَفاكِ عَلى‏ نِساءِ الْعالَمِينَ.آل‌عمران:42.
كرامت يكى از ياران حضرت سليمان: قالَ الَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ؛ .نمل:40.
محدّث: كسى كه داراى مقام نبوت نبوده و فرشته را در خواب يا بيدارى مشاهده كند و چيزى از عالم غيب به او الهام شود.
در احاديث شيعه از ائمهبه عنوان (محدّث) و از فاطمه زهرا عليها السلام به عنوان «محدّثه» ياد شده است.
محمّد بن اسماعيل بخارى از ابوهريره روايت كرده كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «در ميان بنى اسرائيل افرادى بودند كه بدون اين كه داراى مقام نبوت باشند از غيب با آنان گفت و گو مى‏شد». «صحيح بخارى، ج 2، ص 295»


حدّ و ميزان در غلوّ چيست؟

چهار احتمال در ميزان غلو:


1- بر اساس عرف: هر چه زائد بر فهم عرف باشد غلوّ است.     ج: باطل، زيرا اين مذهب افراد «لائيك» است.


2- منزلت صحابه: صحابه داراي منزلتي هستند که سايرين آن را ندارند.   ج: دليلي بر اين مطلب نيست.


3- فهم علماي اهل سنت: ج: احتمال بدون دليل است.  زيرا ميزان بدون مستندات ديني نمي‌تواند فهم طائفه‏اى از امت باشد.


4- كتاب و سنت: ج: صحيح است.  عقل و قرآن و سنت نيز آن را تأييد مى‏كند.






 




 



معارف شيعي ـ درس دهم: اذان (حىّ على خير العمل‏)

احكام (اذان)
حىّ على خير العمل‏


اهل سنت: قائل به عدم جواز «حىّ على خير العمل» در اذان و اقامه
شيعه اهل بيت: قائل به جزئيت «حىّ على خير العمل» در اذان و اقامه و بطلان اذان و اقامه بدون آن.
فتاواي علماي اماميه
شيعه بر اساس ادله، رسول ‌اللهصلى الله عليه و آله و اهل‏بيت عليهم السلام «حىّ على خير العمل» را جزء اذان و اقامه مي‌داند.
1- سيّد مرتضى: «از جمله امورى كه مختص به اماميه است اين‏كه در اذان واقامه بعد از «حىّ على الفلاح» «حىّ على خير العمل» گفته شود، و علت اين مسئله، اجماع شيعه اماميه است. و عامه روايت كرده‏اند كه مقاطعى از عصر پيامبر صلى الله عليه و آله اين فصل جزء اذان و اقامه بوده، ولى ادعا مى‏كنند كه حكم آن نسخ و رفع شده است. كسى كه ادعاى نسخ مى‏كند بايد بر آن دليل اقامه كند، كه چنين دليلى را هم‏ نخواهد يافت.» «الانتصار، مسأله 35»


 



2- علامه حلّى: «اهل سنت همگى از گفتن حىّ على خير العمل، منع كرده‏اند ولى اماميه بر استحباب آن به دليل تواتر نقل آن از ائمه عليهم السلام اتفاق نظر دارند.» «تذكرة الفقهاء، ج 3، ص 42»


3- صاحب جواهر: «بنا بر قول اشهر نزد ما از حيث فتوا- ولو شهرت روايى عظيم نباشد تا ادعاى اجماع با آن ممكن باشد- حىّ على خير العمل جزء اذان است، بلكه در «مدارك» آورده است: جزئيّت مذهب اصحاب اماميه است كه در آن خلافى نيست. در تذكره و نهاية الاحكام به علماى اماميه نسبت داده شده. در ذكرى به عموم اصحاب، نسبت داده شده است. در مسالك آمده كه طائفه اماميه و اصحاب در آن اختلاف ندارند. در ظاهر غنيه اين‏چنين است: اصحاب اجماع دارند در اين كه فصول اذان هجده فصل است نه بيشتر و نه كمتر: چهار مرتبه تكبير، شهادت به توحيد، شهادت به رسالت، سپس گفتن «حىّ على الصلاة» و «حىّ على الفلاح»، آن گاه «حىّ على خير العمل» و سپس «تكبير» و بعد از آن «لا إله إلّا اللَّه» و هر كدام از اين فصول دو مرتبه ذكر مى‏شود ...» «جواهر الكلام، ج 9، ص 81 و 82»


ادله جزئيّت «حىّ على خير العمل»

1- اتفاق مسلمين بر اصل مشروعيّت‏


«حىّ على خير العمل» جزء اذان در عهد رسول خدا صلى الله عليه و آله بوده است.

به دليل روايات روايات شيعه اماميّه و زيديّه و اسماعيليّه و اهل‌سنت و جماعت زيادى ازصحابه


ادعاي اهل سنت: رسول خدا صلى الله عليه و آله به بلال امر نمود تا از اذان حذف كرده و به جاى آن جمله «الصلاة خير من النوم» را قرار دهد. (نسخ اين فقره از اذان و قرار داده شدن فقره‌اي ديگر جاي آن).
اختلاف در ناسخ: رسول‌الله صلى الله عليه و آله يا سکوت در مورد ناسخ
برخى روايات: رسول خدا صلى الله عليه و آله بلال را امر نمود تا «حىّ على خير العمل» را در اذان بياورد، و بلال نيز تا زمان وفات رسول خدا صلى الله عليه و آله اينگونه اذان مى‏گفت. «وسائل الشيعه، ج 5، ص 416، الأذان بحىّ على خير العمل، حافظ علوى، زيدى، ص 91».

 



بررسى ادله اهل سنّت بر عدم جزئيّت‏


1- مصادر حديثى معتبر تأكيد بر ثبوت «حىّ على خير العمل» ندارد، و «سنن الكبرى» بيهقى، و «المصنف» ابن ابى‏شيبه از مصادر دست دوم است.


2-راويان احاديثى كه اشاره به جزئيّت كرده‏اند از ضعفا هستند، لذا رواياتشان از درجه اعتبار ساقط است.


3- از روايات استفاده مى‏شود كه برخى از صحابه در اذان خود «حىّ على خير العمل» را ذكر مى‏كرده‏اند، ولى نزد ما تنها عمل و قول پيامبر صلى الله عليه و آله حجّت است.


نقد ادلّه:‏دليل1ـمصادر حديثى معتبر تأكيد بر ثبوت «حىّ على خير العمل» ندارد.
جواب:
.1عدم ذکر در صحيحين دليل بر عدم صحت نيست. بسياري از احاديث صحيح السند در صحيحين نيامده است.
.2اگر اين فقره از اذان نسخ شده بود، قطعا على بن ابى‏طالب و اولاد او نقل مي‌کردند. زيرا بر اساس حديث ثقلين و سفينه ايشان نجات امت از گمراهي هستند.

 


.3مجموع روايات نشان مي‌دهد«حىّ على خير العمل» تا هنگام وفات رسول‌خدا جزء اذان بوده. در صورت شک بنابر استصحاب جزئيت، حکم به بقاء مي‌شود؛ زيرا نسخ قطعي دليل مي‌خواهد.

نقد ادله: 2ـ راويان احاديثى كه اشاره به جزئيّت كرده‏اند از ضعفا هستند.
جواب:
.1ميزان در جرح و تعديل راويان چيست؟ آيا مخالفت در مذهب است يا دليل ديگري؟
.2به فرض ضعف راويان احاديث، کثرت و تعدد طرق آنها را به حد اعتبار مي‌رساند. زيرا روايات مي‌توانند يکديگر را تقويت نمايند.
.3جماعت بسيارى از علماى شيعه اماميّه و اسماعيليه و زيديه به طريق صحيح و حسن، جزئيّت «حىّ على خير العمل» را در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كرده‏اند. لذا روايات ضعيف اهل سنت با طرق صحيح و معتبر شيعه تقويت مي‌شود. (اين امر سياسي بودن حذف اين فقره از اذان را به اثبات مي‌رساند).

نقد ادله: 3-از روايات استفاده مى‏شود كه برخى از صحابه در اذان خود «حىّ على خير العمل» را ذكر مى‏كرده‏اند، ولى نزد ما تنها عمل و قول پيامبر صلى الله عليه و آله حجّت است.
جواب:
.1اهل سنت عمل صحابه را حجت مي‌دانند و آن را مرجع حکم معرفي مي‌کنند. هر چند نزد شيعه چنين حجيتي ندارد. 
.2«حىّ على خير العمل» در عصر رسول خدا صلى الله عليه و آله جزء اذان بوده و بلال در اذان قرائت مى‏كرده است، و تا هنگام وفات حضرت نيز نسخ نشده است، و لذا مى‏توان با استصحاب جزئيّت آن را به رسول خدا صلى الله عليه و آله نسبت داد.

ادله جزئيّت «حىّ على خير العمل»

1- اتفاق مسلمين بر اصل مشروعيّت‏: قبلا ذکر شد.


2- اذان صحابه و اهل بيت عليهم السلام


با مطالعه در سيره و تاريخ و حديث مي‌توان دريافت که  عده‏اى از صحابه و تابعين و تابعين تابعين و اهل بيت رسول خدا صلى الله عليه و آله در اذان خود: «حىّ على خير العمل» را قرائت مى‏كرده‏اند. (برخي روايات نماز صبح و برخي تمام نمازها را بيان کرده‌اند).


3- اجماع عترت‏


‏اجماع اهل‏بيت بر جزئيّت «حىّ على خير العمل» در اذان و اقامه بوده است.


حاشيه دسوقى: «علىّ عليه السلام در اذان و اقامه «حىّ على خير العمل» مى‏گفت، و جزئيّت اين جمله مذهب شيعه است.» «حاشيه دسوقى، ج 1، ص 193».
علّامه صلاح بن أحمد بن مهدى: «اهل بيت اجماع نموده‏اند بر جزئيّت «حىّ على خير العمل» در اذان.» «شرح الهدايه، ص 294»

 



چرا بلال بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله اذان نگفت؟


بلال بعد از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله براى احدى غير از اهل‏بيت عليهم السلام اذان نگفت. و براى آنكه دستگاه خلافت او را مجبور به اذان تحريف شده نكند، به شام رفت و تا آخر عمر خود در آن ديار ماند. «بحارالانوار، ج 98، ص 5»
اوزاعى: بلالبه نزد عمر بن خطاب آمد و به او گفت: نماز نماز، چند بار تكرار كرد. عمر به او گفت: ما از تو به وقت نماز داناتريم. بلال به عمر گفت: هر آينه من داناترم به وقت از تو، زيرا تو از الاغ اهلت گمراه‏ترى.
نزاع سياسى بين بلال با ابوبكر و عمر و پيروان

از بلال تقاضا كردند كه: «حىّ على خير العمل» را از اذان حذف كرده و به جاى آن «الصلاة خير من النوم» را قرار دهد او قبول نكرد، لذا او را رها كرده و متّهم به ضعف ديد چشم و گير داشتن زبان كردند و به جاى او سعد قرظ و ابى‏محذوره را براى اذان انتخاب نمودند.


از طرفى احاديثى را جعل كرده به بلال نسبت دادند كه او در اذان «الصلاة خير من النوم» مى‏گفته است.


 


اجتهاد و نهي عمر


قوشجى حنفى در شرح تجريد: «عمر بن خطاب در خطبه‏اى خطاب به مردم گفت: اى مردم! سه چيز در عهد رسول خدا بوده ولى من از آنها نهى كرده و حرام مى‏كنم و هر كس انجام دهد او را عقاب مى‏نمايم: متعه زنان، حجّ تمتّع و حىّ على خير العمل». «صحيح مسلم، ج 2، ص 366، ح 107، كتاب‏الجنائز و صحيح ترمذى، ج 3، ص 370»
اتفاق علماى زيديه: مانع از «حىّ على خير العمل» كسى جز عمر بن خطاب نبوده است. «ر.ک:  كتاب الإحكام، ج 1، ص 84، الأذان، ص 79 و ...»
حلبى: «به سند صحيح رسيده كه «حىّ على خير العمل» در عهد رسول‏خدا صلى الله عليه و آله جزء اذان بوده است تا آنكه در زمان عمر از آن منع شد.» «السيرة الحلبية، ج 2، ص 98»
تفتازانى در حاشيه خود بر شرح عضد بر «مختصر الاصول» ابن حاجب: «حىّ على خير العمل» در عهد رسول خدا صلى الله عليه و آله جزء اذان بود، و اين عمر بود كه مردم را از قرائت آن منع كرد تا اينكه با اشتغال به نماز از جهاد باز نايستند.»«مبادئ الفقه الإسلامى، ص 38»
شوكانى: «به طريق صحيح به اثبات رسيده كه «حىّ على خير العمل» در عهد رسول خدا صلى الله عليه و آله جزء اذان بوده و در مأذنه‏ها قرائت مى‏شده است تا زمان عمر كه از آن منع شد.» «نيل الأوطار، ج 2، ص 32»


اجتهاد عمر!
دليل اجتهاد عمر را در نهي از گفتن «حىّ على خير العمل» اين بيان کرده‌اند که:

مردم با اشتغال فراوان به نماز از جهاد باز نمانند.


نقض اين اجتهاد:


.1در زمان رسول خداصلى الله عليه و آله  ضرورت جهاد و دفاع، نسبت به زمان عمر بن خطاب بيشتر احساس مى‏شده، در حالى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله نه‏تنها از آن نهى نكرده، بلكه به آن امر نموده است.
.2بر فرض كه عمر به اين جهت نهى از «حىّ على خير العمل» كرده باشد؛ لكن مقطعى بوده و دائمى نيست. زيرا اين حکمي ولايي است نه اصلي و دائمي. جهاد دائمي نيست و نيازي به حذف دائمي «حىّ على خير العمل» نيست.

 


 

 



معارف شيعي ـ درس يازدهم: تثويب (الصلوة خير من النوم)

تثويب (الصلوة خير من النوم)


تثويب (الصلوة خير من النوم): اهل سنت اين جمله را در فصل‏هاى اذان (در نماز صبح) مستحب مى‏دانند ولى شيعه اماميه به تبع اهل‏بيت جزء اذان ندانسته و آن را به عنوان جزئيت، بدعت و مبطل اذان مي‌دانند.
تثويب در لغت:
تثويب در لغت: از «ثاب يثوب»= رجوع كردن
اصطلاح: فيروزآبادى: «يكى از معانى تثويب دعوت به نماز و دوبار خواندن و دعوت كردن است. يكى ديگر از معانى آن اين است كه در اذان فجر دوبار «الصلاة خير من النوم» گفته شود.» «قاموس المحيط، ماده ثوب».
سنوى در حاشيه سنن نسائى: «تثويب به معناى بازگشت به اعلام بعد از اعلام سابق است. و از آن جهت كه قول مؤذن «الصلاة خير من النوم» از اين معنا خالى نيست، لذا آن را تثويب مى‏نامند.» «السنن الكبرى، ج 2، ص 14»


 



.علامه حلّى: «تثويب به معناى رجوع است، مؤذن از آن جهت كه بعد از گفتن «حى على الفلاح» دوبار «الصلاة خير من النوم» مى‏گويد و با آن مردم را به نماز دعوت مى‏كند، لذا به آن تثويب مى‏گويند.» «تذكرة الفقهاء، ج 3، ص 50- 51»


فتواهاى علماى اماميه‏


1- سيد مرتضى رحمه الله: «تثويب در اذان صبح بدعت است، واين امرى ثابت بوده واجماع اصحاب ما اماميه بر آن است.» «مسائل الناصريات، ص 181- 182»


2- شيخ طوسى رحمه الله: «تثويب در اذان يا بعد از فراغ از آن، مستحب نيست و معناى آن اين است كه مؤذن در تمام نمازها «الصلاة خير من النوم» بگويد.» «الخلاف، ج 1، ص 286.»


كتاب النهاية: «تثويب در اذان جايز نيست و هرگاه مؤذن قصد بيدار كردن مردم را داشته باشد، مى‏تواند با تكرار فصول اذان اين هدف را به انجام رساند.» «النهاية ونكتها، ج 1، ص 290»


بررسى ادله عامه‏


دو دسته روايات: 1. روايات رؤياى اذان 2. رواياتى كه در آنها به رؤيا و خواب اشاره نشده است.


روايات رؤياى اذان‏


1- احمد بن حنبل به سند خود از عبداللَّه بن زيد بن عبدربه: پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله قصد داشت تا براى جمع كردن مردم براى نماز، ناقوس بزند ولى از اين امر كراهت داشت، چون موافق با نصارى وتأييد آنها حساب مى‏شد. او مى‏گويد: شبى در عالم رؤيا شخصى را ديدم كه دو لباس سبز بر تن داشت ودر دستش ناقوسى بود، به او گفتم: اى بنده خدا! ناقوس را مى‏فروشى؟ گفت: براى چه مى‏خواهى؟ گفتم مى‏خواهم با آن مردم را براى نماز دعوت نمايم. او در جواب گفت: آيا نمى‏خواهى تا تو را به بهتر از ناقوس راهنمايى كنم؟ عرض كردم: آرى، شروع كرد به خواندن فصول اذان: «اللَّه اكبر، اللَّه اكبر» تا آخر اذان ... صبح كه شد نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله آمدم و جريان خواب را بر آن حضرت بازگو كردم. حضرت نيز امر نمودند تا مردم اذان بگويند. وبلال نيز اين گونه اذان مى‏گفت و رسول خدا صلى الله عليه و آله را به نماز دعوت مى‏كرد.


 


2ـ روزى هنگام صبح بلال رسول خدا صلى الله عليه و آله را به نماز صبح دعوت كرد. به او گفته شد: رسول خدا صلى الله عليه و آله در خواب است. بلال با صداى بلند گفت: «الصلوة خير من النوم.» سعيد بن‏ مسيب مى‏گويد: از آن هنگام اين جمله جزء اذان قرار گرفت.«مسند احمد، ج 4، ص 632».


 


احمد بن حنبل اين حديث را با سه سند در مسند خود آورده

1. در سند اول آن «زيد بن حباب بن ربان تميمى» است كه او را به كثرت خطا توصيف نموده‏اند.«ميزان الاعتدال، ج 2، ص 100، رقم 2997»


2. در سند دوم «محمد بن اسحاق بن يسار» است كه اهل سنت به رواياتش احتجاج‏ نمى‏كنند. يحيى بن معين مى‏گويد: نزد من ضعيف است و در حديث قوى نيست. نسائى نيز او را قوى نمى‏داند.«تهذيب الكمال ج 24 ص 423»و در سند سوم «محمد بن ابراهيم بن حارث بن خالد تميمى» است كه احمد به حنبل او را تضعيف كرده است.«تهذيب الكمال، ج 24 ص 304»


3. راوى اخير آن نيز عبداللَّه بن زيد است كه رجاليون او را قليل الحديث مى‏دانند.


 


ترمذى ازبخارى: تنها حديثى كه از او رسيده، حديث اذان است. حاكم مى‏گويد: صحيح آن است كه وى در احد كشته شده است، لذا تمام روايات او منقطع است.«تهذيب الكمال، ج 14، 541؛ سنن ترمذى، ج 1 ص 361 و تهذيب التهذيب، ج 5 ص 224»


2- ابن سعد در طبقات الكبرى:


 سندهايى را ذكر كرده كه همه آنها موقوفه است و قابل احتجاج نيست.


+با سندى ذكر كرده كه در طريق آن مسلم بن خالد بن قرقره است كه يحيى بن معين او را تضعيف نموده و بخارى نيز او را منكر الحديث توصيف كرده است.


ابوحاتم: به احاديثش احتجاج نمى‏شود. «تهذيب الكمال، ج 27، ص 508، رقم 5925»


 


ادله اماميه بر عدم مشروعيّت تثويب‏


1- روايات تثويب با يك ديگر متعارضند وامكان ارجاع همه به يك معنا وجود ندارد، زيرا برخي مي‌گويند:


الف) عبداللَّه بن زيد در خواب ديد.


ب) بلال آن را در اذان اضافه نمود و پيامبر صلى الله عليه و آله نيز تقرير كرد.


ج) عمر بن خطاب مؤذن را امر نمود تا آن را در اذان صبح قرار دهد.


د) پيامبر صلى الله عليه و آله به ابامحذوره تعليم داد.


ه) بلال در نماز صبح «حى على خير العمل» مى‏گفت، پيامبر صلى الله عليه و آله امر كرد كه به جاى آن «الصلاة خير من النوم» بگويد.



 



با اين اختلاف تعابير وتعارض نمى‏توان به‏ متن آن براى تثويب تمسك كرد.


 


2-اجماع شيعه اماميه بر عدم مشروعيت تثويب است.«شيخ طوسي، الخلاف، ج 1، ص 287»


3- اهل‏بيت عليهم السلام كه اذان ملك را حكايت كرده‏اند، ذكرى از تثويب به ميان نياورده‏اند. «تهذيب الاحكام، ج 2، ص 60، ح 210»


4- شيخ طوسى رحمه الله در حديث صحيح از معاوية بن وهب نقل كرده كه از امام صادقعليه السلام درباره تثويب سؤال كردم كه بين اذان واقامه گفته مى‏شود؟ حضرت فرمود: ما آن را نمى‏شناسيم. «وسائل الشيعه، باب 32 از ابواب اذان واقامه»


زيد نرسى از ابى‏الحسن عليه السلام نقل مى‏كند كه فرمود: «الصلوة خير من النوم، بدعت بنى‏اميه است و از اصل اذان محسوب نمى‏شود.» «بحار الانوار، ج 18، ص 179»


 


5-«الصلوة خير من النوم» را پيامبر در اذان و اقامه نمى‏گفته است، حتى در زمان ابوبكر نيز گفته نمى‏شد، تا در عصر عمر بن خطاب به اذان صبح اضافه شد، (حديث «موطأ» مالك). «الموطأ، ص 57، ح 151»


 


تصريح علماي اهل سنت به بدعت بودن تثويب‏


1- شخصى از طاووس يمانى سؤال كرد: از چه زمانى «الصلاة خير من النوم» گفته شد؟ او در جواب‏گفت: در عهد رسول‏خدا صلى الله عليه و آله گفته‏نشد، لكن ‏بلال آن را در زمان ابى‏بكر، بعد از وفات رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيد كه شخصى غير مؤذن مى‏گويد، و بلال از او اخذ كرد ... «كنز العمال، ج 8، ص 358، رقم 23252»


2- مجاهد:ما با ابن عمر بوديم كه شنيد مردى در مسجد تثويب مى‏گويد، ابن عمر گفت: بيا از نزد اين بدعت گذار خارج شويم. «مصنف عبدالرزاق، ج 1، ص 475، رقم 1832»


3- از ابوحنيفه درباره تثويب سؤال شد: او در جواب گفت: اين چيزى ساختگى است. «جامع المسانيد، ج 1، ص 296»


4- شوكانى از البحر الزخار: تثويب را عمر احداث كرد، و فرزندش گفت اين بدعت است. «نيل الاوطار، ج 2، ص 43»


5- ابن قدامه نقل كرده كه اسحاق بعد از نقل روايت ابى‏محذوره مى‏گويد: «اين چيزى است كه مردم آن را احداث كرده‏اند.»


 


«ابن قدامه، المغنى، ج 1، ص 419- 420».


كيفيت تشريح اذان‏


اتفاق اهل‏بيت عليهم السلام: تشريع‏كننده اذان خداوندمتعال، جبرئيل نازل کننده آن به پيامبر، نبي تعليم دهنده به بلال


الف- احاديث اماميه‏


1- شيخ كلينى رحمه الله به سند صحيح از «زراره» و «فضيل» از امام باقر عليه السلام: هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله را به آسمان بردند، به بيت المعمور كه رسيد وقت نماز شد، جبرئيل اذان و اقامه گفت. آن گاه رسول خدا صلى الله عليه و آله جلو آمد وملائكه و انبياء در پشت سر آن حضرت به او اقتدا نمودند.«كافى، ج 3، ص 302، ح 1»


2- سند صحيح از امام صادق عليه السلام: هنگامى كه جبرئيل بر رسول خدا صلى الله عليه و آله وارد شد سر مباركش در دامان على عليه السلام بود، جبرئيل اذان و اقامه گفت. هنگامى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله به هوش آمد فرمود: اى على! آيا شنيدى؟ عرض كرد: آرى، سپس فرمود: آيا حفظ كردى؟ عرض كرد: آرى، آن گاه فرمود: بلال را صدا زنيد. على عليه السلام بلال را خواست، واذان و اقامه را به او تعليم داد. «كافى، ج 3، ص 302، ح 2»


 


3- شهيد از ابن ابى‏عقيل عمانى: از امام صادق عليه السلام روايت شده كه حضرت لعن كرده قومى را كه پندارند پيامبر صلى الله عليه و آله اذان را از عبداللَّه بن زيد اخذ كرده است. آن گاه فرمود: وحى بر پيامبر شما نازل مى‏شود، ولى شما گمان مى‏كنيد كه پيامبر صلى الله عليه و آله اذان را از عبداللَّه بن زيد اخذ كرده است؟!. «وسائل الشيعه، ج 4، ص 612، باب اول از ابواب اذان و اقامه، ح 3»


ب- احاديث اهل سنت‏: (رواياتي با همين مضمون)


1-حاكم نيشابورى از سفيان: من بعد از ورود حسن بن على عليه السلام به مدينه بر حضرتش وارد شدم. از او درباره اذان سؤال شد؟ برخى گفتند: شروع آن با خوابى بوده كه عبداللَّه بن زيد ديده است. حضرت در جواب او فرمود: شأن اذان بالاتر از آن است، بلكه جبرئيل در آسمان دوتا دوتا اذان‏گفت و آن گاه رسول خدا صلى الله عليه و آله را تعليم داد ... «مستدرك حاكم، ج 3، ص 171»


2-متقى هندى به سند خود از على عليه السلام: در شبى كه رسول خدا به آسمان رفت، به وى اذان تعليم داده شد، و نماز بر او واجب و فرض گشت. «كنز العمال، ج 6، ص 277، رقم 397»


3-عبدالرزاق از ابن جريح: عطا گفت: «همانا اذان به وحى الهى بوده است.» «المصنف، ج 1، ص 456، رقم 1775»


4-حلبى: احاديثى وارد شده كه دلالت دارد بر اين كه اذان در مكه قبل از هجرت تشريع شده است. «السيرة الحلبيه، ج 2، ص 296»


 


5-ابى‏العلاء نقل مى‏كند، به محمد بن حنفيه گفتم: ما معتقديم كه شروع اذان از خوابى بوده كه يك نفر از انصار ديده است. محمد بن حنيفه از اين موضوع به شدت ناراحت شد و فرمود: شما خيال مى‏كنيد كه يكى از اصول شرايع ومعالم دين اسلام با خوابى بوده كه شخصى از انصار ديده است، خوابى كه احتمال راست و دروغ در آن وجود دارد. ابى‏العلاء مى‏گويد: به او عرض كردم: اين مطلب نزد مردم مستفيض ومشهور است. در جواب گفت: به خدا سوگند اين حرف باطل است. «همان، ص 297»


مشهور نزد اهل سنت: تشريع اذان به خوابى بوده است كه عبداللَّه بن زيد يا ديگرى ديده و بر پيامبر صلى الله عليه و آله نقل شده و سپس آن حضرت به بلال تعليم داده است.


اشکالات اين روايات:


الف)اين روايات با مقام نبوت سازگارى ندارد، زيرا اذان و اقامه از مقدمات نماز است و داراي اهميت مي‌باشد و


اين مهم را نمى‏توان با خواب شخصى غير از پيامبر صلى الله عليه و آله تشريح كرد.



 



ب)تمام رواياتى كه اشاره به مسئله خواب و رؤيا در اذان دارد، ضعيف السند است.


 





معارف شيعي ـ درس دوازدهم: شهادت به ولايت در اذان واقامه

«شهادت ثالثه»:شهادت به ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام بعد از شهادت به رسالت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در اذان و اقامه


برخى: وارد کردن شهادت ثالثه در اذان توسط شيعه بدعت و حرام است.
عقيده شيعه اماميه: اين عمل نه تنها بدعت نيست، بلکه مستحب بوده و حتي احتياط واجب در ذکر آن است.
جواب: اگر شهادت ثالثه

1. با قصد جزئيت بياورد، بدعت و حرام است.


2. بدون قصد جزئيت بياورد و تنها قصد تبرک باشد، جايز است.


 



فصول اذان نزد اماميه، 18 فصل: اللَّه اكبر (4) أشهد أن لا إله إلّااللَّه(2)، أشهد أنّ محمداً رسول‏اللَّه صلى الله عليه (2)و آله، حىّ على الصلاة(2)، حىّ على الفلاح(2)، حىّ على خير العمل(2)، اللَّه أكبر(2)، لا إله إلّااللَّه، (2).
فصول اقامه 17 فصل؛ اللَّه اكبر (2) أشهد أن لا إله إلّااللَّه(2)، أشهد أنّ محمداً رسول‏اللَّه صلى الله عليه (2)و آله، حىّ على الصلاة(2)، حىّ على الفلاح(2)، حىّ على خير العمل(2)،قد قامت الصلاة(2)، اللَّه أكبر(2)، لا إله إلّااللَّه، (1). «كافى ج 3، ص 308- 320؛ تهذيب الاحكام ج 2، ص 64- 69؛ استبصار ج 1، ص 305- 309 و من لا يحضره الفقيه ج 1، ص 289، ح 897».
معناى شهادت به ولايت‏

شهادت؛ 1. قول از علم: انسان با علم به چيزى حرفى را بزند (مثل: پس از ديدن به چيزي شهادت دادن)


2.  با دليل و برهان به آن يقين و علم پيدا كرده (مثل: شهادت به وحدانيت خداوند متعال و نبوت و امامت و معاد).


ولايت؛ امامت و زعامت و سرپرستى و اولى‏ به تصرف بودن. ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام؛ يعنى اعتقاد به سرپرستى بلا فصل امام علىّ عليه السلام بر مردم بعد از رسول خدا صلى الله عليه و آله.


شهادت به ولايت على عليه السلام در اذان به قصد تبرك است.


ذكر شهادت ثالثه بدون قصد جزئيت‏


قرآن كريم به ولايت امير‌المؤمنين عليه السلام تصريح كرده: إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ‏؛ .مائده/55. (آيه به اجماع مفسران در شأن امام علي عليه السلام)


تبرک قبل از اذان به عباراتي همچون: «وَ قُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَمْ يَتَّخِذْ وَلَداً ... »


تبرک بعد از اذان به عباراتي مثل: «الصلاة والسلام عليك يا رسول اللَّه»


بيان اين عبارات به قصد تبرک است و کسي قائل به حرمت يا بدعت آن نشده است. (برخي از عامه استدلال به استحباب مي‌کنند).
شيعه نيز شهادت به ولايت امير‌المؤمنين را به قصد تبرک گفته و قصد جزئيت نمي‌کند.

عبدالمحسن عبداللَّه سراوى مستبصر سورى در كتاب «القطوف الدانية»: شيعه در اذان، شهادت به ولايت را به قصد جزئيت نمى‏گويد، بلكه از زمانى كه معاويه لعن بر على بن ابى‏طالب عليه السلام را بر بالاى منبرها علنى كرد، شيعه براى جلوگيرى از اين بدعت و مكتوم نشدن ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام، شهادت به آن را به قصد تبرك در اذان‏ها اعلام کرد.«القطوف الدانيه، ج 1، ص 57- 58».


 


ب) روايات عام‏

طبرسى از قاسم بن معاويه: به امام صادق عليه السلام عرض كردم: اينها در باب معراج حديثى نقل مى‏كنند كه پيامبر صلى الله عليه و آله هنگام عروج، عرش الهى را ديد كه بر آن نوشته شده بود: «لا اله الّا اللَّه، محمّد رسول اللَّه، ابوبكر الصديق» حضرت عليه السلام فرمود: «سبحان اللَّه!» همه چيز را تغيير دادند حتّى اين موضوع را؟ گفتم: آرى. آن گاه فرمود: خداوند عز و جل هنگامى كه عرش را خلق كرد بر آن نوشت: «لا اله الّا اللَّه، محمّد رسول اللَّه، علىّ أميرالمؤمنين» وهنگامى كه آب را خلق كرد در مجراى آن نوشت: «لا اله الّا اللَّه، محمّد رسول اللَّه، علىّ أميرالمؤمنين» و زمانى كه كرسى را خلق كرد بر پايه هايش نوشت: «لا إله إلّااللَّه، محمّد رسول اللَّه، علىّ أميرالمؤمنين» آن گاه فرمود: هرگاه يكى از شما گفت: لا إله إلّااللَّه، بايد بعد از آن بگويد: علىّ اميرالمؤمنين.»


انطباق اين خبر بر اذان واقامه: زيرا شامل شهادت به توحيد و رسالت است، پس مي‌توان بعد از آن، شهادت به ولايت داد.

 


چون دليل عام است، قابل انطباق بر مورد بحث است «احتجاج طبرسى، ص 158»


قاعده تسامح در ادله سنن‏


علم اصول: براى حكم استحبابى دليل قطعى معتبر لازم نيست، بلكه در ادله استحباب و سنن تسامح شده است؛ يعنى ولو حديثى از حيث سند ضعيف باشد، مى‏توان در حكم استحباب به آن استناد نمود.


به دليل روايات: كسى كه برايش خبر ثواب بر عملى برسد و آن را به اميد رسيدن و دسترسى به آن ثواب انجام دهد، آن ثواب به او داده خواهد شد، ولو رسول خدا صلى الله عليه و آله آن را نفرموده باشد.


مرحوم محقّق قمى: «از كلمات بزرگان ظاهر مى‏شود كه رواياتى درباره‏ شهادت ثالثه وارد شده است، لذا بعيد نيست كه قائل بر رجحان آن در اذان و اقامه شويم، خصوصاً با در نظر گرفتن مسامحه در ادله سنن ....» «غنائم، ج 2، ص 423»


محقّق نراقى: «بنا بر اين در قول به استحباب شهادت ثالثه در اذان و اقامه، بُعدى به جهت تسامح در ادله استحباب نيست.» «مستند الشيعه، ج 4، ص 487».


 


حجيت سنت اهل‏بيت‏


اشکال: در مورد استحباب شهادت ثالثه، روايات (چه خاص و چه عام) همه از طرق شيعه و از اهل‏بيت عليهم السلام بود، اهل سنت اين گونه روايات را قبول ندارند.
جواب:

1. برخى از روايات خاص را از مصادر اهل سنت نقل كرديم، مثل روايت سوّم و چهارم.


2. در بحث حجّيت سنت اهل‏بيت عليهم السلام، حجيت قول و فعل و تقرير اهل‏بيت عليهم السلام به اثبات رسيده است و همه مسلمانان مأمورند به رواياتى كه از طرق اهل‏بيت عليهم السلام وارد شده عمل نمايند.


 



آيا شهادت ثالثه بدعت نيست؟


1. بدعت، عبارت از اضافه كردن چيزى در دين است، در حالى كه دليلى عام يا خاص بر آن نباشد.


ابن حجر عسقلانى: «هر چه در دين حادث شود و براى آن اصلى در شرع نباشد آن را بدعت گويند، ولى اگر براى او اصلى در شرع باشد كه دلالت بر آن كند بدعت محسوب نمى‏شود.» «فتح البارى، ج 13، ص 212»
ابن حجر هيتمى: «بدعت در شرع هر چيزى را گويند كه بر خلاف شرع باشد.» «التبيين بشرح الاربعة، ص 221».
علامه مجلسى رحمه الله: «بدعت در شرع هر امرى است كه بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله حادث شده باشد و نصّى در او به خصوص نرسيده، يا داخل در برخى از عمومات نباشد. يا مورد نهى به خصوص يا عموم باشد ....». «بحار الانوار، ج 71، ص 202- 203»
اما در مورد شهادت ثالثه، شيعه اماميه به قصد جزئيّت نمى‏گويد و فتواهاى علماى اماميه گوياى اين مدعاست و يكى از اركان و مقوّمات بدعت آن است كه عملى در دين به قصد جزئيّت وارد شود.


2. شهادت ثالثه به‏عنوان تبركدر اذان و اقامه گفته مى‏شود، وگفتن آن بدون قصد جزئيّت، دليلى بر استحباب دارد، به همين دليل از عنوان «بدعت» خارج است، زيرا بدعت آن است كه بر امر حادث دليل عام يا خاص وجود نداشته باشد.


3. واژه بدعت در مورد «الصلاة خير من النوم» مناسب است، زيرا اهل سنت آن را جزء اذان صبح مى‏دانند درحاليكه شهادت ثالثه به قصد جزئيت در اذان نمى‏آيد.


 






تفسير قرآن 2ـ درس دهم: ايه 6 نساء (الميزان و نکات استخراجي)

وَ ابْتَلُوا الْيَتامى‏ حَتَّى إِذا بَلَغُوا النِّكاحَ فَإِنْ آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْداً فَادْفَعُوا إِلَيْهِمْ أَمْوالَهُمْ وَ لا تَأْكُلُوها إِسْرافاً وَ بِداراً أَنْ يَكْبَرُوا وَ مَنْ كانَ غَنِيًّا فَلْيَسْتَعْفِفْ وَ مَنْ كانَ فَقِيراً فَلْيَأْكُلْ بِالْمَعْرُوفِ فَإِذا دَفَعْتُمْ إِلَيْهِمْ أَمْوالَهُمْ فَأَشْهِدُوا عَلَيْهِمْ وَ كَفى‏ بِاللَّهِ حَسِيباً (6) 


•مفردات:
•ابتلا: (مصدر فعل امر ابتلوا) امتحان
•بلوغ نکاح: رسيدن فرد سفيه به سنين اوان ازدواج، تعبير از «بَلَغُوا النِّكاحَ» مجازى است عقلى.
•آنستم: (مصدر ايناس): مشاهده‌اي که در آن معناي الفت نهفته است. (به دليل ريشه انس)
•رشد: پختگي و رسيده شدن ميوه عقل (غي: خلاف رشد)
•فادفعوا: کنايه از دادن مال يتيم به خود يتيم.
•نکته: علت آمدن «فادفعوا» به جاي «اعطوا»:
•نکته‌ي لطيف: معناي تحويل دادن با کنايه: «زحمت و شر و مسئوليت او را از سر خودت رفع كن، مالش را بده تا برود و از تو دور شود».

 



«حَتَّى إِذا بَلَغُوا النِّكاحَ ...» متعلق به «وَ ابْتَلُوا الْيَتامى‏»: يتيم سفيه را بيازمائيد.


نکته:  اين آزمايش بايد از زمان تميز دادن هم چنان ادامه داشته باشد تا به سن ازدواج برسد، اگر رشد عقلي مشاهده شد، مالش را به او بدهيد.


•دلالت بر استمرار آزمايش: وقتي کودک يتيم مي‌خواهد به سن تميز و عقل برسد بايد آنقدر آزمايش شود و تا زمان ازدواج و مرد شدن ادامه داشته باشد که ايناس (مشاهده رشد) حاصل شود.
•مراحل رشد: تميز ـ رهاق (قبل از احتلام)ـ ازدواج ـ رشد
•حرف عطف «فاء»: در «فَإِنْ آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْداً»   و «فَادْفَعُوا إِلَيْهِمْ أَمْوالَهُمْ»
•«فَإِنْ آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْداً» متفرع بر «وَ ابْتَلُوا الْيَتامى‏» و «فَادْفَعُوا إِلَيْهِمْ أَمْوالَهُمْ» متفرع بر «فَإِنْ آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْداً»
•يتيم را آزمايش كنيد، اگررشد را از او مشاهده كرديد پس اموالشان را به دستشان بدهيد.
•نکته: رسيدن به حد ازدواج علت تامه براي دادن مال يتيم به يتيم نيست، بلکه وقتي مي‌توان مال را به يتيم داد که به حد رشد اقتصادي هم رسيده باشد. (علت تامه بايد محقق شود).

•تصرفات مالى: بلوغ + رشد متصرف
•تفاوت معناي بلوغ در امور مختلف

1. در عباداتو امثال حدود و ديات، بلوغعبارت است از: رسيدن به سن شرعى يعنى سن ازدواج


2. در تصرفات مالى و اقرار و امثال آن + رسيدن به حد رشد (تفصيل در كتب فقهى).


•لطائف اسلام: بايد در يتيم مشاهده رشد را شرط کرد تا کسي اموال يتيم را با فريب بالا نکشد.
•انواع بلوغ: در عبادات بلوغ شرعي کافي است. در حد ديه و حدود و جرم و جنايت بلوغ عقلي کافي است، اما در امور اقتصادي نياز به بلوغ اقتصادي است.


•«وَ لا تَأْكُلُوها إِسْرافاً وَ بِداراً أَنْ يَكْبَرُوا ...»
•اسراف: تعدى و تجاوز از حد اعتدال در عمل
•بدار: مبادرت و شتافتن در انجام عمل
•«وَ بِداراً أَنْ يَكْبَرُوا»: زنهار! قبل از آنكه كبير شوند و حق خود را از حلق شما بيرون بكشند مالشان را بدهيد.
•سؤال: آيا منظور اين است: «و بدارا ان لا يكبروا» = «حذر أن يكبروا فلا يدعوكم أن تأكلوا» پرهيز از اينکه بزرگ شوند، پس نگذارند که آن را بخوريد.
•جواب: خير. حذف حرف نفي بعد از «أن» و «أن» قياسي است، مثل: «يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمْ أَنْ (لا) تَضِلُّوا» لا حذف شده است.
•اصل آن «لئلا تضلوا» يا «حذر ان تضلوا» بوده است. «خداوند برايتان شرح مى‏دهد تا گمراه نشويد»


•تفاوت بين خوردن با اسراف و خوردن بعد از بزرگ شدن يتيم:

1. خوردن با اسراف: تجاوز به اموال يتيمان، بدون نياز به خوردن آن يا اينکه وليّ خود را مستحق آن مال بداند. (بي توجهي به مال يتيم).


2. خوردن با شتاب: وليّ يتيم خود را مستحق اين مال دانسته و بخشي را به عنوان اجرت بر مي‌دارد، ولي اسلام هشدار مي‌دهد: «حال که يتيم به حد رشد رسيده، بگذار او در اداره اموالش زحمت بکشد و اکنون نيازي به تو ندارد و ممکن است از تصرف در اموالش توسط وليّ جلوگيري نمايند، پس قبل از آنکه او جلوي تو را بگيرد، تو خودت مال او را بده».


•هر دو نوع تصرف غير مجاز:
•مگر اينکه وليّ يتيم فقير باشد و به عنوان اجرت کار کند. به دليل: «وَ مَنْ كانَ غَنِيًّا فَلْيَسْتَعْفِفْ وَ مَنْ كانَ فَقِيراً فَلْيَأْكُلْ بِالْمَعْرُوفِ»  بي نياز راه عفت پيشه گيرد و فقير نيز در حد متعارف بخورد.
•برخي: از مال خودش به طرز شايسته بخورد نه از مال يتيم.
•جواب: اگر چنين بود، نيازي نبود آيه بين خوردن غني و فقير تفکيک قائل مي‌شد.

«فَإِذا دَفَعْتُمْ إِلَيْهِمْ أَمْوالَهُمْ فَأَشْهِدُوا عَلَيْهِمْ»


قانون: هنگام تحويل مال يتيم، وليّ او در حضور شاهد اين کار را انجام دهد. (محکم‌کاري، جلوگيري از اختلاف، ...)


ممکن است يتيم در آينده ادعا کند که وليّ مال مرا نمي‌دهد، با اينکه به حد نکاح رسيده‌ام.


«وَ كَفى‏ بِاللَّهِ حَسِيباً»:  هر حکمي به يکي از اسماي الهي برمي‌گردد. تشريع اين حکم براي يتيمان به دليل «حسيب» بودن وي است، زيرا احکام بندگان را بدون حساب صادر نمي‌کند، بلکه اين کار را براي تکميل تربيت اسلامي انجام مي‌دهد.


تربيت در اسلام: 1. بر اساس توحيد 2. ارتقاء معنوي (شاهد در معاملات هر چند اختلاف را برطرف مي‌کند، ولي سبب اصلي آن امري معنوي است). تقوا در حساب‌کشي کفايت مي‌کند.


اگر وليّ يتيم و خود يتيم تقوا داشته باشند، اختلافي به وجود نيامده يا اگر به وجود آمد، رفع خواهد شد.


•نکات مسائل ولايت در دو آيه (5 و 6) در سه قسمت:
.1بيان امور مهم سرپرستي اموال يتيمان و افراد محجور: تحويل و حفظ اموال ايشان.

 کار با سرمايه با سوددهي و چگونگي تصرف و تحويل آن و زمان تحويل


•تحکيم مبناي آن: مصلحت عمومي: اموال دنيا براي به حرکت در آوردن چرخ زندگي بشر است.

2. يک اصل اخلاقي: اگر بشر اصل اخلاقي را طبق شريعت عمل نمايد، تربيت مي‌شود. «وَ قُولُوا لَهُمْ قَوْلًا مَعْرُوفاً»


•شما که سرپرست يتيمان و سفيهان شده‌ايد، به ايشان درشتي نکنيد، بلکه رفتارتان همراه با مهر و ادب باشد.

3. توحيد زيربناي احکام اسلامي است. اين اصل در تمامى احكام عملى و اخلاقى قرآن حاكم است.


 


•اگر تأثير احکام عملي و دستورات اخلاقي ضعيف شد، ولي اثر توحيد در همه‌ي موارد باقي است. به دليل «وَ كَفى‏ بِاللَّهِ حَسِيباً»
نکات استخراجي: 
وَ ابْتَلُوا الْيَتامى‏ حَتَّى إِذا بَلَغُوا النِّكاحَ فَإِنْ آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْداً فَادْفَعُوا إِلَيْهِمْ أَمْوالَهُمْ وَ لا تَأْكُلُوها إِسْرافاً وَ بِداراً أَنْ يَكْبَرُوا وَ مَنْ كانَ غَنِيًّا فَلْيَسْتَعْفِفْ وَ مَنْ كانَ فَقِيراً فَلْيَأْكُلْ بِالْمَعْرُوفِ فَإِذا دَفَعْتُمْ إِلَيْهِمْ أَمْوالَهُمْ فَأَشْهِدُوا عَلَيْهِمْ وَ كَفى‏ بِاللَّهِ حَسِيباً (6) 

•«وَ ابْتَلُوا» ابتلاء نه امتحان و اختبار، آزمون: امتحان عملي، درگير کردن يتيمان با مسائل تا رشد (هوش اقتصادي داشته باشند.
•« حَتَّى إِذا بَلَغُوا النِّكاحَ» قيد «وَ ابْتَلُوا». حتي: (استمرار) قبل از بلوغ پي‌درپي مبتلا کنيد از سر حد تميز تا زمان نکاح
•مفعول «بَلَغُوا»: وقتَ النکاح، نه نکاح:

مجاز عقلي: عقلا مي‌فهميم منظور وقت نکاح است. (يعني به شأنيت نکاح برسد نه ازدواج فعلي).


•« فَإِنْ آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْداً»: به «وَ ابْتَلُوا الْيَتامى‏» بر مي‌گردد. « آنَسْتُمْ» نه علمتم، يعني شناخت طبيعي.
•«فَادْفَعُوا إِلَيْهِمْ أَمْوالَهُمْ» صددرصد مال را بدهيد (چون دفع آمده نه ايتاء).

 



•«وَ لا تَأْكُلُوها إِسْرافاً وَ بِداراً» اسراف: زياده روي و تعدي بيش از تعادل اسراف است. بدار: مبادرت به چيزي
•نقش اسراف:
•حال: صحيح (لا تأکلوها مسرفين: نخوريد در حاليکه اسراف مي‌کنيد).
•وصف: مفهوم ندارد. (غلط: خوردن غير اسرافي جايز باشد.)
•مفعول له: «نية» در تقدير بگيريم. (غلط)
•«أَنْ يَكْبَرُوا» قيد و متمم « بِداراً» نه « إِسْرافاً». «بِداراً» قرينه براي حرمت « إِسْرافاً»

•«وَ مَنْ كانَ غَنِيًّا فَلْيَسْتَعْفِفْ وَ مَنْ كانَ فَقِيراً فَلْيَأْكُلْ بِالْمَعْرُوفِ»
•اکل:

1. اسرافي: ممنوع (بيگاري)


2. بداري (از روي سرعت):


•غني: ممنوع


•فقير: بداري: ممنوع
•غير بداري: جايز
•«وَ لا تَأْكُلُوها»: هر تصرفي که جزو کار نباشد، مطلقا ممنوع است. مگر براي اجرت باشد. (به قرينه بدارا)
•« أَنْ يَكْبَرُوا» محلا مجرور « حذر ان يکبروا »
•اکل مجاز: 1. فقير باشد. 2. به حد متعارف بخورد.  در مقابل کار
•اکل بدار: سهم را قبل از بلوغ يتيم بر مي‌دارد از ترس ندادن سهم و اجر فرد
•اکل غير بدار: دستمزد روزانه به معروف، فقط براي فقير جايز است.


•« فَإِذا دَفَعْتُمْ إِلَيْهِمْ أَمْوالَهُمْ فَأَشْهِدُوا عَلَيْهِمْ»
•فاء «فاشهدوا»: زمان شرط و جزا بايد يکي باشد.
•دفع اموال همراه با شاهد: مسأله را حقوقي کنيد.
•«وَ كَفى‏ بِاللَّهِ حَسِيباً»: در مسائل حقوقي قالبهاي حقيقي هميشه عندالله است، خدا قالبهاي حقيقي را مطرح مي‌کند. در دنيا هميشه قالبها محفوظ است.





 


تفسير قرآن 2ـ درس يازدهم ـ آيه 7 (الميزان و نکات استخراجي)

لِلرِّجالِ نَصِيبٌ مِمَّا تَرَكَ الْوالِدانِ وَ الْأَقْرَبُونَ وَ لِلنِّساءِ نَصِيبٌ مِمَّا تَرَكَ الْوالِدانِ وَ الْأَقْرَبُونَ مِمَّا قَلَّ مِنْهُ أَوْ كَثُرَ نَصِيباً مَفْرُوضاً (7) الميزان


شروع آيات ارث


•آيات قبل مقدمه‌ي اين آيات
•وجوب ارث: از طريق خويشاوندي  نسخ حکم جاهليت: محروميت ارث صغير و زن
•حکم مستحبي: دادن سهمى از اموال ميت به خويشاوندان و ايتام و مساكين را در صورتى كه هنگام تقسيم ارث حاضر باشند، هر چند ارث‌بر نباشند.

 



مفردات:


•نصيب: بهره و سهم، اصل آن از «نصب»: بپا داشتن،

علت نامگذاري بهره و سهم به نصيب: هر سهمى هنگام تقسيم از ساير اموال جدا مى‏شود تا با آن مخلوط نگردد.


•تركه: مالى كه بعد از مرگ انسان از او باقى مى‏ماند، گويا ميت آن را ترك مى‏كند و سپس از دنيا كوچ مى‏نمايد.

 استعمال اصلى اين كلمه استعاره‏اى بوده و به تدريج متداول و معمول شده.


•اقربون: خويشاونداني كه نسبت به انسان قريب و نزديك هستند.

علت انتخاب اقربون در ميان«اقربا» و «اولى القربى» و «اقربون» و ...: براي دلالت بر ملاك ارث و اينكه ارث بردن وارث به خاطر نزديك بودن به ميت است، در نتيجه هر كس كه نزديك‏تر است، در بردن ارث مقدم‏تر است‏.



•فرض: قطع هر چيز محكم و جدا كردن بعضى از آن از بعضى ديگر

 استعمال در معناي وجوب: زيرا انجام دادنش واجب و امتثال‏ امرش قطعى و معين است و نه مردد.


در اينجا سهم و نصيبى كه فرض شده ادايش معين و قطعى است.


تشريع حکم کلي: سنتي جديد که براي مکلفين ناآشناست، زيرا حکم وراثت تشريع شده در اسلام جديد بوده و عادت بر آن بوده که بسياري از ارث محروم باشند.


زمينه چيني براي ارث:


1. تحکيم حب في الله و ايثار ديني بين مؤمنين 2. ايجاد عقد اخوت 3. ايجاد توارث بين دو برادر ديني 4. نسخ رسم قبلي ارث 5. توارث بين ارحام زمانى كه عده‏اى كافى از مؤمنين دين را پذيرفتند.


 


•تأسيس يک قانون جديد
•مطلق بودن حکم و عدم تقييد آن به حال يا وصفي

«لِلرِّجالِ نَصِيبٌ مِمَّا تَرَكَ الْوالِدانِ وَ الْأَقْرَبُونَ»


•موضوع حکم = مردان (عام است و تخصيص نخورده) بنابراين مردان آينده يعني پسران صغير را نيز شامل مي‌شود.

«وَ لِلنِّساءِ نَصِيبٌ مِمَّا تَرَكَ الْوالِدانِ وَ الْأَقْرَبُونَ»


•تأسيس قاعده عام، بدون تخصيص: شامل همه زنان
•نکته: وقتي «مِمَّا تَرَكَ‏ الْوالِدانِ وَ الْأَقْرَبُونَ‏» آورد، مي‌توانست به ضمير اكتفاء نمايد: «و للنساء نصيب منه» ولي دوباره «مِمَّا تَرَكَ الْوالِدانِ وَ الْأَقْرَبُونَ» آورد تا حق تصريح را ادا كرده باشد و جاى هيچ ترديدى باقى نگذارد.

 


•+ « مِمَّا قَلَّ مِنْهُ أَوْ كَثُرَ» را اضافه كرد، تا بفهماند: «به صرف اينكه ارث فلان مسلمان اندك است، نبايد باعث شود كه در تقسيم آن مسامحه كنند».


•« نَصِيباً مَفْرُوضاً»
•حال از «نصيب»: به معناي سهم و قسمت (همراه با معناي مصدري)
•در نتيجه: تاكيدى بر روى تاكيد و زيادتى در تصريح و رفع ابهام   يعني: سهام ارث مشخص شده و قطعى است، نه اشتباهى در آن وجود دارد و نه ابهامى.
•به دليل:

1. عموميت حكم آيه


2. نبودن ابهام در آن


  حكم ارث عموميت دارد و حتى شامل تركه رسول خدا (صلي الله عليه و آله) هم مى‏شود.



•آيه دال بر اينكه در فرائض يعنى سهام معين شده، عول نيست.

عول: هر جا سهام وارثان از مال بيشتر شد، سهام را خردتر مى‏كنيم تا نقيصه به همه سهام وارد شود


مثال: اگر زنى از دنيا رفت و (پدر + مادر + يك دختر + شوهرش) را به جاى گذاشت


 سهم يك دختر نصف (و به عبارت ديگر شش دوازدهم)


سهم پدر و مادر ثلث (و يا چهار دوازدهم)


سهم شوهر يك چهارم (و يا سه دوازدهم)


نتيجه: جمع 6 و 4 و 3 به عدد 13 مى‏رسد، در حالى كه مخرج 12 است.


قائلين به عول: از همان آغاز مخرج كسر را عدد سيزده مى‏گيريم و مال را به سيزده سهم تقسيم مى‏كنيم،


(اماميه عول را باطل مى‏دانند و نقيصه را تنها داخل در سهم پدر و خويشاوندان او و دختران انداخته و بقيه سهام را كامل مى‏گيرند) زيرا معتقدند هيچ شبهه و خلطى در سهام نيست.



نکات استخراجي
لِلرِّجالِ نَصِيبٌ مِمَّا تَرَكَ الْوالِدانِ وَ الْأَقْرَبُونَ وَ لِلنِّساءِ نَصِيبٌ مِمَّا تَرَكَ الْوالِدانِ وَ الْأَقْرَبُونَ مِمَّا قَلَّ مِنْهُ أَوْ كَثُرَ نَصِيباً مَفْرُوضاً (7) 


1. پيوند آيات


الف) آيه 1: شروع و مقدمه: توجه به مبدأ خلقت، لزوم وحدت و التيام.


ب) آيات 2 تا 6: پياده کردن شکل عاطفي در سه طبقه (يتامي، نساء، سفهاء)


ج) آيات 7 تا 10؛ تکرار نساء:


فرق نساء بخش:     


ب) در معرض ظلم


 ج) فراتر از قسمت قبل، لازم نيست در حباله ي نکاح کسي باشد يا نباشد.


وجه پيوند بخش (ب) و (ج): 


 1. اصل رشد لزوم پيوند بين انسان


  2. موارد امکان تعرض از سوي اقويا


  3. مسأله گسترده: زمينه سازي ارث بين اقربا


1. «للرجال، للنساء»: عام؛ چه قوي باشند چه ضعيف


 


2. اقربون: (افعل تفضيل) : اشاره به ملاک اولويت در ارث، برخي طبقات حاجب برخي ديگر.


3. تصريح به جاي اضمار: نفرمود «مما ترکا و مما ترکوه»


الف) اضمار: موجب ترک تمام جمله مي‌شد.


ب) اظهار: ايجاز (تصريح و تنصيص) + تأکيد


4. ابطال «تعصيب» جاهليت: در آيه هم زنان و هم مردان: ما زاد هم بايد براي مردان و هم براي زنان باشد.


5. علت جدا آمدن «نصيب رجال و نساء»: زيرا نصيب هر کدام مستقل است.



 



6. «مِمَّا قَلَّ مِنْهُ أَوْ كَثُرَ»: اگر «مما و منه» نبود، ضمير «قل» به «مما ترک» بر مي‌گشت، در حاليکه منظور «نصيب» است.


 






X
در صورت مشاهده مطالب مغایر با قوانین و شعونات اسلامی از بخش ارتباط با ما گزارش دهید تا سریعا حذف گردد